تبليغاتX
بدون شرح - دل گندگی

دیروز بلند شدم رفتم دانشگاه. مثلا خواستم سر کلاس برم اما روز اولی کلی خورد تو پرم چون نه هیچ کلاسی تشکیل شد نه استادی رو دیدم نه دانشجویی، حتی سلف سرویس هم باز نبود تا یه چیزی بخورم. گشتم گشتم تا اینکه 4،5 تا از دوستام رو پیدا کردم. نشستیم صحبت کردیم و وقت میگذشت تا اینکه دوستم س.ش. گفت : می بینم که وبلاگ زدی.

گفتم : آره

گفت : بیکاری میشینی وبلاگ می نویسی ؟

گفتم : نه داداش. حال می کنم، پس می نویسم.

اصلا خودش هم وبلاگ داره ها.البته وبلاگش گروهیه.

 منم پرسیدم : خودت چرا می نویسی.

گفت : آخه کار ما گروهیه.

نمی دونم شاید داشت شوخی می کرد ولی اگه یه درصد هم جدی گفته باشه باید خدمت این دوست عزیز متفاوتم بگم که آقای مهندس یه مقدار دلت رو گنده کن، همین. ( س.ش. جان این حرف مدتها بود که مثل غده تو گلوم مونده بود و می خواستم بهت بگم، ولی نمی شد)

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:57 توسط ناصر |