تبليغاتX
بدون شرح - فنزاک (7)

 قسمت هفتم:     

   وقتی تنسور(tensor) رو دید که داره با اشاره با دیانا حرف میزنه دلش لرزید.

وقتی فهمید که دوباره سر و کله­ی تنسور پیدا شده کفری شد. پر از تردید شد. یه چیزی مثل خوره افتاد به جونش. راهش رو کج کرد و انگار که اونا رو ندیده. به سمت در خروجی دانشگاه رفت.

          مگه این 2تا ضد هم نبودن؟ مگه یه چند وقتی نبود که با هم حرف نمی زدن؟ حرف زدن یه پسر با دیانا واسه فنزاک سنگین نبود, اصلا. اینکه تنسور بخواد بعد از اون  جریان دوباره بیاد سمت دیانا اذیتش می کرد. از خودش بدش اومد. به دیانا فکر می کرد. به اینکه شاید دیانا با یکی مثل خودش که گوشش نمی شنید و نمی تونست حرف بزنه, راحت تره فکر می کرد. به اینکه داره خودخواهی می کنه فکر می کرد. ولی تنسور بعد از جریان ضایع شدنش جلو همه چرا برگشته بود؟ مطمئن بود بقیه هم که دیانا و تنسور رو جلو دانشکده میبینن که دارن با هم گپ میزنن، تعجب می کردن.

          دیانا دختر شیطونی بود. با همون زبون بی زبونیش با همه سر صحبت داشت. همه می شناختنش و باهاش دوست بودن. ولی فنزاک یه حس دیگه­ای نسبت بهش داشت. از همون ماه های اول شروع دانشگاه یه جور دیگه باهاش برخورد می کرد. وقتی میدیدش بدنش مورمور میشد. کم کم دیانا هم از اون خوشش اومده بود و بیشتر اوقات رو با هم میگذروندن. سر کلاسا، کافی شاپ دانشگاه،... . همون روزای اول بود که معلوم شد توی دوره­ی جدید دوتا دانشجو هستن که کر و لال هستن: دیانا و تنسور. تنسور پسر معقولی به نظر می رسید ولی روابط اجتماعیش زیاد خوب نبود. زود دست پاچه میشد. شاید یه مقدار هم حق داشت(به خاطر مشکلش توی شنوایی) و یا نه، آخه دیانا خیلی راحت ارتباط برقرار می کرد. خلاصه اینکه دیانا و تنسور از همون روزای اول با هم آشنا شدن و با وجود فنزاک یه مثلث دوستانه رو تشکیل میدادن.

چند ماه گذشت. رابطه­ی این سه تا خوب بود تا اینکه تنسور به دیانا پیشنهاد ازدواج داد، اونم جلوی بقیه بچه های دانشکده بعد از کلاس آزمایشگاه فیزیک.

اصل ماجرا از این قراره که دیانا خیلی منطقی به پیشنهاد تنسور جواب منفی داده بود و این کار دیانا روی فنزاک و تنسور تاثیر گذاشته بود. فنزاک از یه طرف خودش رو پیروز می دونست و فکر می کرد دلیل دیانا برای رد کردن پیشنهاد نه تنها تمایل نداشتن دیانا برای ازدواج تو این سن بوده بلکه دلیل اصلیش اینه که دیانا به فنزاک فکر می کنه و شخص دیگه­ای رو  نمیتونه به دنیای رمانتیکش راه بده. تنسور هم که همه­ی آرزوهاش رو بر باد رفته میدیده از همون لحظه به بعد سعی می کنه که دیگه به دیانا فکر نکنه، سرخورده میشه و حتی توی روابط معمولش هم با دیانا سرسنگین میشه. دیانای قصه­ی ما به مسیر خودش روی خط مستقیم ادامه میده و فنزاک زود باور ما دچار غرور کاذب میشه و تنسور شکست خورده­ی ما گوشه­ی عزلت می گیره و کلاغ پرسیاه ما هم به خونه­اش نمی رسه و داستان این سری من هم تموم میشه و نتیجه گیری از این قسمت به عهده­ی خواننده ها واگذار میشه و نویسنده از اینکه به مسائل ظاهری توجه می کنه خوشحال نیست و فنزاک هم تو دلش میگه عجب شخصیت عجیب غریبی دارم من و دیانا داره ماستش رو یه گوشه میخوره و اصلا به این مسائل فکر نمی کنه و شما هم کم کم خسته شدین و به علت اینکه سرتون درد گرفته میرین که قرص بخورین و من هم مطلب کم آوردم و همین جا تمومش می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:40 توسط ناصر |