
ثانیهها در گذرند
تو چرا سکوت کردهای؟
سکوت زمانه بس نیست؟
خاموشی فریادهای به زنجیر شدهای
تلنگر یک نگاه تو را عاجزند
بگو، بگو که در این سرای جز من و تو کس نیست
ثانیهها میگذرند
و تو همچنان خیره به یک آواز
تمنای چه چیز شوکت صدایت را کم کرد؟
که نگاهت دیگر
در به روی آغوش من نمیگشاید
چه بود که ما را در این سرای گم کرد؟
خنکای باد پاییزی بود؟
چک چک ناودانی بود؟
-در پی خستگی آن همه روز-
و شاید
عطر ریحان بعد از ظهر
در کوچه باغ نزدیک!
هر چه که بود
و هر که بود
از آن همه نرگس صبح
که به اولین نگاهت هدیه کردم، کمتر بود
نبود؟
بیا برگردیم به دشت شقایقها
بیا تا برسیم به قلهی همصدایی
همصدایم باش باز
نگاهت را ارزانی دار
تا بخوانم راز
تا بگویم آواز