یه چند روزی هست که از شروع ترم جدید می گذره و من سعی کردم که این عادت صحیح رو در خودم جا بندازم که شبا زودتر بخوابم و صبحا زودتر بلند شم تا به سه تا از کلاسام که ساعت 8:00 صبح تشکیل میشه برسم. اصولا من بعد از ترم دوم فهمیدم که من آدمی نیستم که هم شب دیر بخوابم و هم بخوام صبح به این جور کلاسا برسم. مثلا همون ترم دوم دو روز ساعت 8:00 معادلات دیفرانسیل داشتم.
اونایی که اون کلاس رو با من داشتن همیشه سر ساعت 9:15 تو کلاس میزدن زیر خنده! چرا که داداشت اونموقع تازه میرسید سر کلاس. دمش گرم استاده هم باحال بود چیزی نمی گفت. آخرش هم شب امتحانش مجبور شدم تا صبح بیدار بمونم تا بتونم پاسش کنم(هر چند اون شب با یکی از دوستام تو کتابخونه بودیم. 2ساعت خوندیم و بقیهاش تا صبح چرت و پرت می گفتیم واسه هم! یادش بخیر)
حالا من همه اینا رو گفتم که برسم به اول سالاد زندگی اونروزم یعنی چهارشنبه 4/7/86:
صبح اونروز ساعت 11 کلاس داشتم ولی خوب بر حسب عادت ساعت 8 اینا بلند شدم و شال و کلاه کردم که برم دانشگاه و به تبع اون دانشکده! البته اونروز کار هم داشتم که زود رفتم. رسیدم فلکه دوم آریاشهر که سوار اتوبوس شم بیام دانشگاه ولی صفش خیلی زیاد بود. یه چند تا فحش به ارکان مختلف نظام دادم و رفتم تاکسی گرفتم و رسیدم دانشگاه. بر خلاف عادت از درب خیابون رشت رفتم تو( دانشگاه من 4تا درب داره که یکیش واسه پارکینگ اساتیده، یکیش از خیابون حافظه-درب اصلی-آخریش هم از خیابون ولیعصر) رفتم و رفتم تا رسیدم به دانشکده. اول از همه رفتم سایت کامپیوتر تا متن تقدیرنامه از اعضای قبلیه شورا صنفی رو آماده کنم. داشت تموم میشد که رفیقم سهند(همونی که تا صبح با هم چرت و پرت می گفتیم شب امتحان معادلات) اومد بغلم نشست و از احمدی نژاد گفت که چه گندی زدن بهش تو دانشگاه کلمبیا. می گفت اخبار CNN یه تیکه هاییش رو نشون داده و خوب رفیقای منم که همه زبان خفن! واسم گفت که رییس دانشگاه چجوری از رییس جمهور محبوب ما! پذیرایی کرده. رفتم تو فکر که آخه بابا... ولش کن.
متن رو آماده کردم و یه پیامک! فرستادم واسه دوستم که کاغذهای ابر و بادی که خریده بود رو سر ساعت بیاره سایت که اونم نه گذاشت نه برداشت و با 20 دقیقه تاخیر آخر تو کتابخونه گیرش آوردم. (الان خودش داره این رو میخونه. یه مهر تایید بزن پای این جمله ها و بگو که من دارم راست میگم. رو مانیتورت نه ها! توی نظرات) کاغذ ها رو گرفتم و رفتم خدمات چاپ بالای دانشگاه که برام روی کاغذها پیادهاش کنه. اولش گفت برگی 100تومن! جا خوردم ولی گفتم باشه 10تا بزن. کارش تموم شد و گفتم یه فاکتور هم بده بهم. به شاگردش گفت بزن برگی 50تومن. گفتم پس چرا اولش گفتی 100؟ گفت اینو گفتم ببینم چی میگی. چون قبول کردی الان می گم 50تومن. من نمیدونم این چه روشی بود که این دوست عزیزمون میخواست باهاش آدم شناسی کنه! خلاصه کاغذها رو که حالا اسمش شده بود تقدیر نامه رو بردم و گذاشتم تو قاب. بد نشد. ساعت داشت 11:00 میشد و من باید میرفتم سر کلاسم. کلاس تموم شد و اومدم بیرون که سریع برم یه چیزی بزنم به بدن( آقا من همینجا بگم من روزه نمیگیرم. دلایلش هم به خودم مربوطه...چیه؟!!) نشد، یعنی وقت نشد. بعدش هم من دیدم امروز که قراره شورا صنفی دانشکده به دانشجوها افطاری بده زشته که یکی از اعضاش یه کوچولو گرسنه نباشه!
شلم شولبایی بود واسه افطاری. ورودی های جدید که دعوت نامه نداشتند جمع شده بودن پشت درب شورا که آقا ما هم میخوایم بیایم. اونور سه تا از دوستام داشتن توی آشپزخونهی سلف شله زرد درست می کردن. اون یکی از دوستام که تو شورا عضو بود ولی اونروز نبود سعی داشت مارو از راه دور مدیریت کنه(tele-management) . دبیر شورای صنفی هم که من شخصا زیاد باهاش حال نمی کنم از اونور دست رد به سینهی اونایی میزد که دعوت نامه گیرشون نیومده بود...
خلاصه گذشت و گذشت تا ساعت شد 15:00 و من رفتم یه سر زدم به بچه ها تو آشپزخونه. به به چه شله زردی شده بود. خیلی خوب بودا ولی به گمانم گلابش گم بود. برگشتم رفتم سر کلاس آز مقاومت مصالح که اونسر دانشگاه برگزار میشد. از نحوهی تدریس استادش که بگذریم ساعت میشه 17:15 و یه ساعت مونده به افطار. وای چه کنم چیکار کنم!نترسین، همه چی مرتب بود و من هم اصلا استرس نداشتم! همه رفتیم سلف اساتید تا به امید خدا چندمین افطار دانشکدهای رو برگزار کنیم و چه برگزار کردنی بود. پرفکت! عالی! نوشابه وا3 خودمون باز نمی کنما ولی همکاری توی چهرهی بچه ها موج میزد. هر کی دوست داشت به بهترین نحو برگزار بشه. اگه پسرای دانشکده بهم لقب CL ندن باید بگم دخترای دانشکده مثل همیشه گل کاشتن. البته همه همکاری کردیما ولی تلاش و دلسوزی اونا جای خودش رو داشت. همون لحظه بود که به خودمو رشتمو ....همه...به همه چیز بالیدم!(جریان داره!) یعنی همه داشتن بال بال میزدن! افطاری تموم شد و علی موند و حوضش! همه رفتن و تنها ورودی84ها (یعنی ما) موندن. هر کسی یه گوشهی کار رو گرفت. میزا رو جمع کردیم. بطری نوشابه ها. ظرفای سالاد و زولبیا. همونجا بود که یکی از دوستام گفت ببین چقدر حروم هدر شده. اینو که گفت یه نگاهی به میزا انداختم و دیدم اوه اوه، راست میگه. بعد یه چند ثانیه رفتم تو فکر و دیدم اون حس زیبای من چقدر زیباتر میشد اگه این افطاری مختصرتر بود و اینقدر مواد غذایی تو سطل آشغال ریخته نمیشد.
خداحافظی کردیم و 12تا از پسرا با سه تا ماشین ریختیم توی اتوبانهای شهر تا رسیدیم فرحزاد. رفتیم توی یکی از همین باغچه ها و تا نشستیم فهمیدیم ای بابا، گیر بازار شده و داداشمون بهمون قلیون نمیده. آقا ما رو میگی با خلق تنگ اومدیم بیرون از اونجا رفتیم بغلیش که اونجا قلیون داشت. یه لیمو زدیم به بدن و ریختیم بیرون. نخود نخود هر که رود خانهی خود. نوید ما رو رسوند خونه و من تا رسیدم خونه دیدم اهل خونه نشستن پای مصاحبه خبری رییس جمهور محبوبمون! آقا این بنده خدا مصاحبه کننده ه هر چی می پرسید این داداشمون یه چی دیگه جواب میداد. همش می گفت: ما خوبیم، شما هم خوب باشید. ما فکر می کنیم فلان. ما فکر می کنیم بهمان. یه جاش گفت شما نمیتونین به نمایندگی از مردم آمریکا صحبت کنین ولی من میتونم به نمایندگی از ملتم صحبت کنم. یه جوری میگه ملتم ... استغفرالله... منو میگی اینو که گفت شاکی شدم شکایت خودم رو با رفتن به سمت تختم اعلام کردم!