تبليغاتX
بدون شرح - زنجیر

یکی از ایالت های آمریکا. یک زن با ماشین پنچر شده­اش کنار یه جاده­ی بیابونی ایستاده و به ته جاده خیره شده.

    هوا سرد بود. خیلی سرد. باد سوزناکی میومد و هوا داشت کم­کم تاریک میشد. درمونده بود که چی کار کنه!؟ چون که خودش به تنهایی نمی تونست چرخ کادیلاکش رو تعویض کنه. توی سرش این سوال تکرار میشد:

"مبادا تا چند ساعت دیگه اتومبیلی از اینجا رد نشه؟"

     نیم ساعتی گذشت. زن کم کم داشت ناامید می شد تا اینکه از دور دست اتومبیلی رو دید که داره بهش نزدیک  میشه. خوشحال شد ولی بعد کمی ترسید. ماشین نزدیک تر شد و با علامت زن ایستاد. یه مرد جوان از یه شورلت قدیمی پیاده شد و گفت: "می تونم کمکتون کنم؟" زن با ترس و لرز به چرخ پنچر شده اشاره کرد. مرد جوان با لبخندی گرم گفت: "هوا سرده, شما بفرمایید توی ماشین من تا بنده چرختون رو عوض کنم." زن احساس آرامش کرد و رفت تا کمی گرم بشه.

     کار تعویض تموم شد و مرد به سمت زن رفت تا ازش خداحافظی بکنه. تا مرد خواست اولین جمله رو بگه زن دست برد سمت داشبورد کادیلاکش و مقداری دلار رو بیرون آورد. اون زن حاضر بود تا 10 برابر هزینه­ی تعویض چرخ رو پرداخت کنه. مرد تا پول ها رو دید گفت: "خانوم من از شما پول نمی خوام." زن گفت: " غیر ممکنه, بفرمایید چقدر بهتون بدم؟ شما من رو نجات دادین. 100 دلار کافیه؟ و شایدم بیشتر؟ بفرمایید چقدر بهتون بدم؟" مرد در جواب گفت: "خانوم من که گفتم پول نمی خوام. من این کار رو برای خدا انجام دادم. فقط یه چیز از شما می خوام." زن گفت: "چه چیزی؟" مرد گفت: "قول بدین که رشته ی کمک کردن به دیگران توسط شما پاره نشه و شما هم اگر می تونستید به کسی کمک کنین حتما این کار رو بکنید و به اون فرد هم این توصیه رو بکنین که آخرین عضو این سلسله نباشه."

     مرد خداحافظی کرد و زن نیز کمی تامل کرد و به راه افتاد. چند مایل جلوتر به یه رستوران کوچیک کنار جاده­ای رسید. گرسنه بود. ایستاد تا غذایی بخوره. داخل شد و نشست. تنها شخص فروشنده یک خانم حامله بود. غذایی سفارش داد و منتظر شد. در همین حین به اطرافش بیشتر دقت کرد. جای محقری بود و معلوم بود که یک زن به تنهایی خیلی سخت اونجا رو اداره می کنه. اون هم یک زن حامله. ناگهان فکری به ذهنش رسید. غذاش رو خورد و درخواست صورت حساب کرد. روی صورت حساب مبلغ 15 دلار و 50 سنت نوشته شده بود. زن پول غذا رو داد و اونجا رو ترک کرد. زن حامله تا اسکناس 50 دلاری رو دید خواست تا باقی پول رو پس بده, ولی دید که زن نیست و به جاش یک یادداشت کنار بشقاب غذا به جا مونده:

" نیازی نیست باقی پول رو پس بدی. اون رو برای خودت بردار. می دونم که بهش احتیاج داری. از ظاهرت هم معلومه که چند وقت دیگه کوچولویه زیبایی رو از طرف خدا هدیه می گیری. 200 دلار دیگه هم زیر رومیزی هست. اون رو هم بردار و برای خرج بیمارستان هزینه کن. فقط ازت می خوام که تو آخرین حلقه از زنجیر کمک به دیگران نباشی. تو هم اگه دیدی کسی به کمکت احتیاج داره, به اون کمک کن. به امید روزی که همه مردم روی زمین حلقه حلقه­ی این زنجیره رو تشکیل بدن."

    زن با خوشحالی شب به خونه رفت و این خبر خوش رو به شوهرش داد. بهش گفت که دیگه نباید نگران خرج بیمارستان باشن. بهش گفت که خدا ما رو دوست داره و بهمون کمک کرده.

شوهر خدا رو شکر کرد.

کمی فکر کرد و بعد از ظاهر اون زن پرسید. همسرش جواب داد.

از ماشینی که اون زن سوار بود پرسید. همسرش جواب داد.

اشک تو چشم های مرد حلقه زد...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:35 توسط ناصر |