تبليغاتX
بدون شرح - فنزاک (5)

قسمت پنجم:

فنزاک در رو باز کرد و وارد آپارتمان شد. کسی رو تو هال ندید. فیوناز و مامانش رو صدا کرد، نبودند. تعجب نکرد. اکثر بعد از ظهرها که از دانشگاه بر می گشت اونا نبودن. فیوناز یا کلاس گیتار بود اون موقع یا با دوستاش می رفتن کنار رودخونه تا یه کم قدم بزنن. مامانش هم تا اون موقع می موند تو تحریریه تا مطالب روزنامه رو به کمک همکاراش برای فردا آماده کنه. گرسنه­اش نبود ولی از روی عادت رفت سمت یخچال و درش رو باز کرد. چیز خاصی توش نبود. احتمالا و باز طبق عادت مامانش با یه عالمه خوردنی از سر کار میومد و یخچال رو پر می کرد. به یه لیوان آب خوردن اکتفا کرد و رفت که بره سراغ تلویزیون اما پشیمون شد و از بس خسته بود رفت تو اتاقش و ولو شد رو تخت. بعد از 2ساعت خوابیدن بلند شد. فیوناز اومده بود و داشت با تلفن حرف میزد. مادر خونه هم تازه از راه رسیده بود و داشت یخچال رو از مواد غذایی که خریده بود پر می کرد. با چشای خواب آلود به خودش گفت: "پاشو که خواب دیگه بسه، پاشو که امروزم شب شد، پاشو فنزاک." اینا رو گفت و بلند شد. رفت تو اتاق فیوناز و داشت نگاش می کرد که چی کار میکنه. فیوناز که حالا دیگه 17 ساله شده بود متوجه حضورش نشد. خواست سلام کنه و با تنها خواهرش خوش و بش کنه که متوجه شد داره آروم با تلفن صحبت می کنه. خواست مزاحم نشه و بیاد بیرون که صدای فیوناز بلندتر شد که: "اون با بقیه فرق داره." فنزاک کنجکاو شد که فیوناز داره با کی صحبت می کنه. همونجوری دم در اتاق ایستاد و به ادامه­ی صحبت های خواهرش گوش داد:

" من به فنزاک هیچی نگفتم ... نه ... ولی میگم ... می گم که اون مثل بقیه نیست ... من همه چی رو بهش روراست می گم ولی اون به نظرم خیلی چیزا رو به من نمیگه ... اکثر پسرها اینجورین و به نظرم مارتین (Martin) هم از این قاعده مستثنا نیست ... همین الان بهت گفتم که ... آره ... نه اومده مامانم ... یه چیزی ... اسم امروز رو باید بزاریم روز درد و دل از بس ما با هم حرف زدیم ... نه بابا دیوونه شدیا ... باشه ... خیلی خوب ... ساعت 4 ... باشه ... خداحافظ." قبل از اینکه خداحافظ رو بگه فنزاک از اتاق اومده بود بیرون. فیوناز هم تا گوشی رو قطع کرد اومد تو هال و به فنزاک و مامانش سلام کرد. رفت و نشست روی کاناپه­ی سبز رنگ کنار شومینه. فنزاک هم رفت 2تا سیب سرخ از تو پاکتی که تازه به خونه­اشون راه یافته بود برداشت. تمیزشون کرد و رفت کنار فیوناز نشست و با شوخی گفت:

-          سیب میخوری یا میبری؟

-          می خورم. ممنون.

-          چه خبر از مدرسه امروز؟

-          هیچی. مثل همیشه. کسل کننده و بی روح. هر چند دروغ نگفته باشم باز امروز چون کلاس طراحی سه بعدی داشتیم یه کمی بهتر بود ولی در کل، نه، خوب نبود.

-          فیوناز یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

-          تا چی باشه حالا.

-          تازگیا اخلاقت یه کم عوض نشده؟! میدونم شاید تو این سن طبیعی باشه ولی دوست دارم اگه مشکلی هست به من بگی. چیزی شده؟

-          نه اتفاق خاصی نیفتاده. شاید واسه این باشه که تازگیا با یه پسره تو مدرسه صمیمی تر شدم و اخلاق خشک اون هست که رو منم تاثیر گذاشته.

-          که اینطور. اسمش چیه؟ سال چندمه؟ چرا اخلاقش خشکه؟

-          مارتین. اسمش مارتینه. هم کلاسی خودمه. یه چند وقتی هست روزا با هم از مدرسه بر میگردیم. همیشه همینجور بوده. زیاد از دخترها خوشش نمیاد ولی نمی دونم چرا با من راحته.

-          الان هم داشتی با اون تلفنی صحبت می کردی؟

-          نه. با سفیا (seffia) صحبت می کردم.

-          مواظب رابطه­تون باش. دوست های خوبی برای هم باشین. می دونم که خواهر من با هر کسی دوست نمیشه ولی بعضی چیزا هست که یه موقع هایی از کنترل آدم خارج میشه. اگه مشکلی داشتی مثل همیشه به خودم بگو.

همون موقع مامانشون صداشون می کنه که بیان سر میز تا با هم چای بخورن.

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:45 توسط ناصر |