امشب می خوام از خیلیاشون خداحافظی کنم. خداحافظی همیشه تلخ بوده. خیلی سخته که از چیزایی خداحافظی کنی که بخشی از گذشتهات بودن. بخشی از هویتت. نمی دونم چرا دارم این کار رو می کنم. شاید چون می خوام رشد کنم. نمی خوام به گذشتهام وابسته باشم. زندگی رو به جلو پیش می ره، نه به عقب. اما این دلیل خوبی نیست برای این که یه عالمه خرت و پرت هام رو که یه عمر جمعشون کردم رو بریزم دور. تو این یه مورد به بابام رفتم. به قول مامانم ماها آشغال جمع کنیم. جمع می کنیم و جمع می کنیم. آخرش هم نمی دونیم واسه چی جمع کردیم؟! شایدم به قول دوستم پیچ رو نباید دور انداخت. ولی من امشب خیلی از پیچ های زنگ زده رو می ریزم دور.
یه چسب آبکی قوی که از بس خشک شده نمیشه درش رو باز کرد. یه مسواک نوی آشغالی که نمی دونم واس چی نگهش داشتم. یه مشت روان نویس و خودکار و مداد رنگی های وصله پینهای که هر کدومشون واسه یه کارخونهاست. یه کم میخ، از ریز تا درشت. در سایزهای متفاوت. یادمه به خودم گفتم اولین جعبه ابزارم رو این میخها مزین می کنن. چند تا خشاب سوزن منگنهی نصفه و نیمه. یه 10،15 تا بستهی مداد نوکی که همشون خالین. یک عدد هدفون گندهی خراب. یه جعبه پونس رنگارنگ. یه حلقه چسب نواری زرد رنگ که یادمه یه روز که رفته بودم بازار چون خیلی ارزون بود چهار تا خریدم، دونهای 50 تومن. مهره های جداشدهی یه تسبیح چوبی که لای چسب نواری چسبوندمشون که بازم یادمه از یه دستفروش خریدم. یه مداد طراحی B6 کهسال دوم راهنمایی خریدمش و کلی باهاش طراحی کردم. یه اتود زرد رنگ رترینگ. چند تا شکلات قهوه که همین چند لحظه پیش یکیش رو تموم کردم. یه کیسهی خیلی کوچولو محتوی یه تی بگ و چند تا قند حبه. با دوستم کامران سال اول دانشگاه که می رفتیم بوفه چایی بخوریم همیشه دو تا آبجوش می خریدیم و دو تا از این بسته ها. همیشه یکیش اضافه می موند. یه روز یکیش رو آوردم خونه. یه جعبهی خالیه خود نویس که محتواش استفاده شده. اون رو اون موقع هایی که کلاس زبان می رفتم. تو یه جشن، تو یه مسابقه که مربوط به زبان می شد و می بایست هر شرکت کننده با آخرین حرف کلمهای که شرکت کنندهی قبلی گفته یه کلمه بگه و همینجوری می بایست ادامه می دادیم تا همه حذف بشن و برنده مشخص بشه. من برنده شدم. یه ماشین حساب کوچولو که چند روز مونده بود به آغاز امتحانات نهایی خریدم تا سر امتحان لنگ نمونم. آخه ماشین حساب مهندسی نمی شد برد. ( ما رو بگو چی اون موقع ها خودمون رو مهندس به حساب می آوردیم!) 2،3 تا توپ پینگ پونگ که دست نخورده یا خورده نگهشون داشته بودم. یه لامپ کم مصرف سوخته که یادمه رنگش زرد بود. یه قوطی کبریت که توش یه عدد کبریت بود و بقیهاش سیگارت بود. چه دورانی بود اون موقع هایی که سیگارت بازی می کردیم تو کوچه خیابون. سه بسته ساچمه پلاستیکی برای تفنگ اسباب بازی. یه گلدون سنگی خیلی کوچولو که گلهاش رو قبلا ریختم دور. کاور سی دی تریدی مکس 6. آداپتور ارگ. یه جعبهی هدیه. یه کاور دو کارته برای نگه داری کارت اعتباری مترو. یه عالمه چسب زخم. یه کش مشکی....