تبليغاتX
بدون شرح - فنزاک (4)

 قسمت چهارم:  

 فنزاک بعد از گذروندن یه روز خسته کننده و دلگیر، کلیدش رو داخل قفل درب می­چرخونه و وارد ساختمان برجی میشه که با خواهر و برادرش توش زندگی میکنن. یه برج 160 واحدی 32 طبقه‌ای که توی یکی از محله‌های اعیان نشین سوت تیچ واقع شده.اونا حدود 200 متر از رودخونه‌ی جوی واشر (Joy Wahsher) فاصله دارن و به ذم خودش با اینکه رودخونه‌ی بزرگی نیست ولی میشه هرزگاهی لب جوی واشر نشست و به عظمت هستی فکر کرد.

   داشتم می گفتم، فنزاک وارد برج میشه و توی لابی آقای فایندر، (Finder) نگهبان برج رو میبینه. سلام میکنه و بدون دلیل وارد اتاقک نگهبانی میشه. همونجوری که داشت روی تنها صندلی موجود در اتاق می­ نشست، با صدای گرفته می گه:

   -   تو این اتاقک سردتون نیست؟    

   -   نه زیاد سرد نیست. کم کم دارم عادت می کنم.

   -   عادت می کنین؟ به چی عادت می کنین؟ به این اتاقک یا به سرد بودنش؟

   -   به هیچ کدوم. دارم به این سوال‌ها عادت می کنم فنزاک جان.

   -   اوه!... ببخشید اگه ناراحتتون کردم.

   -  نه پسرم. ناراحت نمی شم. اولش سرگرم می شدم با سوال‌های تکراری همسایه‌ها، ولی الآن دیگه نه. تو چطوری؟ بهم ریخته به نظر می رسی. نکنه باز با دورمن حرفت شده؟ یا شایدم تو دانشکده مشکلی داری؟ همیشه با من راحت بودی. حالا هم می تونی با من درد و دل کنی. من گوش می دم. بگو.

   -   یاد قدیم ها افتادم یه هو. از در که اومدم تو، از بس که خسته بودم، می خواستم یه راست برم بالا و مثل جنازه بیفتم رو تخت.

     فنزاک در اینجا یه مکث کوچولو می کنه و ادامه میده:

-          ولی نمی دونم چرا الان اینجا نشستم؟ توی اتاقک شما. اونم این وقت شب! راستی فیش‌های موبایل اومده؟ مطمئنم بالای 200تا باید بدم.

-          نه هنوز که نیومده. چه خبره؟ 200تا برای 3ماه؟

-          آره. شایدم یبشتر. اصلا ولش کن. از تنها پسرت چه خبر؟ هنوز دوست داره بره ارتش؟

-          آره. تام (Tom) عاشق تفنگ و فشنگه. همه میخوان از عراق در برن ولی اون دوست داره هر چه سریع تر اعزام بشه اونجا. مسخره است، نه؟

-          من تام رو نمیشناسم که بخوام در موردش نظر بدم. شاید به نظر خودش کارش درسته. تام دیگه بچه نیست. یه مرد 24 ساله حتما هدفش رو برای زندگی پیدا کرده، اینطور نیست آقای فایندر؟

-          آره. منم هیچ وقت کاری به کارش نداشتم. بذار هر غلطی که می خواد، بکنه.

همون لحظه یه نخ سیگار از جیب پیراهنش در میاره و روشنش می کنه و لحن صداش احساسی‌تر میشه:

-          منم تام رو نمی شناسم. انگار اصلا پسر من نبوده. فنزاک می فهمی این حرف من یعنی چی؟ تام تنها پسر من نیست. اون زاده‌ی دنیای خودشه. من و مادرش همه‌ی سعی‌مون رو برای تربیتش کردیم. ولی اون کار خودش رو می کرد. از بچگیش همین جور بود. یه دنده و لجباز.

یه پک به سیگارش میزنه و بعد از یه مکث میگه:

-          اصلا نمی خواستم این حرفا رو بزنم. معذرت می خوام.

-          نه. گوش می دادم. همه‌ی ماها دوست داریم اونی بشیم که دیگرون نمی خوان. حداقل تو این سن. نه؟ تام هم اینجوریه. مثل همه. خوب دیگه، من دیرم شده بهتره برم بالا تا مامان و فیوناز نگران نشدن. عصرت به خیر.

-          به سلامت. عصر تو هم به خیر.

وقتی داشت به سمت درب آسانسور می رفت فکر کرد که می‌خواست پیش فایندر بشینه و باهاش درد و دل کنه. از قدیم بگه. از اون موقع که پدرش زنده بود. از اون روزای طلایی. ولی فایندر پیش دستی کرده بود و از پسرش گفته بود. از تلخی آرامشی که به خاطر اون نداره. دکمه‌ی شماره 16 آسانسور رو میزنه. همینجوری که آسانسور داشت میرفت بالا، احساس کرد خستگیش در رفته. فکر کرد شاید اگه پیش فایندر درد و دل می کرد؛ کمتر از الآنی که فایندر برای اون درد و دل کرده و باعث شده خالی بشه، خستگیش در می‌رفت. احساس می کرد سنگ صبور کسی شدن خیلی بیشتر آرومش می کنه. و شاید این بر می گرده به حس دیگرخواهی عجیبی که تو وجود فنزاک موج میزنه.

آسانسور میرسه به طبقه‌ی 16 و همونجوری در حین ایستادن، فنزاک احساس می کنه که دیگه کاملا آسوده شده. درب آپارتمان رو باز می کنه:

-          سلام مامان. سلام فیوناز.

   بدون اینکه منتظر جواب باشه ادامه میده:

-          چه روز خوبی بود امروز. واقعا عالی بود. کجایید شما دوتا؟  

  

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط ناصر |