تبليغاتX
بدون شرح - فنزاک (3)

قسمت سوم:

   دیروز یعنی یه روز از روزای سرد زمستون سوت-تیچ، فنزاک روی پله های جلوی دانشکده‌ا‌ش نشسته بود و داشت به جریاناتی که همین چند دقیقه پیش تو کلاس اتفاق افتاده بود، فکر می کرد. دورمن (dohrman) دوست صمیمیش صداش میزنه که:

-          تو حالا چرا اینقدر ناراحتی؟

-          ناراحت که نیستم. دارم فکر می کنم که آخه اون بنده خدا چه گناهی کرده؟

-          حق با توئه. ولی قبول کن که استاد هم نمیتونه فقط به ساز اون برقصه که. کلاس مال همه است، نیست؟

-          دورمن تو هم خیلی بی انصافیا! دیانا (dyana) فقط ازش خواست که یه کم لباش رو بیشتر باز کنه تا اون هم از کلاس یه چیزی بفهمه.

-          ولی این مطلب رو نمی تونست با لحن بهتری بگه؟

-          برو بابا. یه بار شده خودت رو جای اون بذاری، ببینی که چقدر سخته کر و لال بودن، اونم توی محیط دانشگاه؟

   بله دوستان همونطور که یه چیزایی دستگیرتون شد، متوجه شدین که دیانا، همکلاسیه فنزاک و دورمن، از نعمت شنوایی محرومه و همچنین مثل همه نمی تونه درست و حسابی حرف بزنه.

   جریان کلاس هم اینطوری بوده که در اولین روز از ترم جدید، دیانا از استاد درسشون که بر طبق عادت موقع صحبت کردن، دهانش رو زیاد باز نمی کرده، با همون طرز صحبت کردن دست و پا شکسته‌اش می خواد که دهانش رو بیشتر باز کنه تا اون بتونه لب خونی کنه و مثل بقیه مطالب درس رو متوجه بشه. ولی آقای دکتر مت فانیکس Dr. matt fonix) بهش بر می خوره و دخترک بیچاره رو تحقیر می کنه:

" من دکتر مت فانیکس همینجوری که میبینید صحبت می کنم. همون جوری که با بچه هام صحبت می کنم. همون جوری که با استادای دیگه صحبت می کنم و جور دیگه هم بلد نیستم"

بعد رو می کنه به دیانا:

"به لب های من توجه نکن. بلکه سعی کن با گوشهات بفهمی من چی می گم. راستی اسم شما چی بود؟"

   دیانا که نفهمیده بود استاد چی میگه همونجوری ساکت میمونه. ولی از نوع فرکانس صداش می فهمه که جمله‌ی استاد سوالی بوده. رو می کنه به فنزاک و ازش می خواد که سواله استاد رو تکرار کنه. فنزاک بدون اینکه استاد متوجه بشه، بی‌صدا، سواله استاد رو براش تکرار می کنه. دیانا بعد از جواب دادن به سوال استاد از جاش بلند میشه و به سمت درب کلاس میره. جلوی درب می‌ایسته و با رعایت ادب به استاد رو می کنه. با همون لحنی که همه‌ی کرو لال ها صحبت می کنن این جملات رو به استادش میگه:

" شما اولین استادی هستین که با مشکل من اینجوری برخورد می‌کنه. برای شما متاسفم و برای خودم هم متاسفم که به حرف دوستام گوش ندادم و این درس رو با شما برداشتم. ای کاش به جای اینکه سرتون همش توی مقاله نویسی و کتاب و جزوه باشه، یه مقدار هم به محیط اطرافتون و به جامعه‌تون توجه داشتین! "

در همون لحظه یه چیزی رو از جیب بلوزش در می‌آره و وقتی که پشتش به بچه ها و استاد بوده این صدا در سکوت کلاس طنین انداز میشه:

پیس... پیس

تا اون لحظه هیچ کس نمی دونست که دیانا آسم هم داره.     

 

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:29 توسط ناصر |