تبليغاتX
بدون شرح - سالاد زندگی (1)

صبح که از خواب پا شدم دیدم که اون روز، روز فرده. یعنی یا یکشنبه بود یا سه شنبه بود و شایدم پنج شنبه بود. اصلا مهم نیست که چه روزی بود. داشتم می گفتم چون اون روز، روز فرد بود و پلاک اتومبیل بابای من هم در انتهای سمت راستش مزین به یک عدد فرد بود، من می تونستم با ماشین بابام برم مرکز شهر... ولی چند تا مشکل وجود داشت:

اول اینکه اصولا پس از اجرای طرح سهمیه بندی بنزین و این صحبت ها بابام از در اختیار قرار دادن سوئیچ اتومبیلش امتناع می‌کنه و من هم چون می دونم حق با اونه و اصلا چه معنی داره من بشینم پشت اتومبیل بابام، اصراری برای اتومبیل رانی در سطح شهر که یکی از علایق گندمه، ندارم.

دوم اینکه من خودم زیاد به مرکز شهر علاقه‌ای ندارم و ترجیح می دم با وسایل نقلیه عمومی اونجاها برم. چون که ترجیح می دم بیشتر تو بزرگراه‌های تهران بزرگ، اونم تو لاین (bekhoon LAYN...benevis LINE) سبقت در مورد پست بعدی وبلاگم فکر کنم.

سوم اینکه اصلا بابای من صبح‌ها با اتومبیلش میره سر کار و تا حالا یادم نمیاد که سنت شکنی کرده باشه. به همین منظور اصلا اتومبیلی وجود نخواهد داشت تا من نوعی بخوام باهاش برم مرکز شهر!

چهارم اینکه اصلا من صبح روزای فرد کاری ندارم مرکز شهر که بخوام برم اونجا. چون اون روز روز فرد بود و صبح روزای فرد من میرم کلاس والیبال و فارغ از هر نوع درگیری ذهنی همه‌ی تمرکزم رو روی سر‌پنجه‌هام و ساعدم ول میدم تا مبادا قد بلندترین فرد کلاس سوتی نده. اصلا هم به این موضوع فکر نمی کنم که من الان مرکز شهر کلی کار دارم!

بعد از برگشت از باشگاه تریپ دوش و تمیزی و اینا و بعدش هم سر زدن به وبلاگ این و اون. تا میرسیم به اونجایی که صدای موبایل آدم در می‌آد. بله تبادل اس ام اس حدودا از این مواقع شروع میشه. من خودم کل هستی رو به دو بخش تقسیم می کنم:یک، قبل از پیدایش اس ام اس. و دو، بعد از پیدایش اس ام اس.

اولین اس ام اس مربوط میشه به هم دانشکده‌ایم که سه صفحه پیام فرستاده بود و مضمون پیامش در دو خط آخرش جا داشت.در واقع اون جملات قبلیش یه سری حتک حرمت بود که به درگاه این اپراتور آخریه نثار کرده بود که بابا هر چی میگیرمت نمیگیره و هر چی اس ام اس میفرستم نمیفرسته و هر چی اس ام اس می رسه دلیوری‌-ش (Delivery-sh) نمی‌آد و اینا. نه خداییش راستم میگه‌ها. این همه تبلیغ می کنی، مرد باش بیا این وضعتو و جمع کن. بیچاره. بنده‌خدا. حالا واس من جشنواره میذاری که که بجای یه سیم کارت دو تا قالب کنی به خلق‌الله؟ من حساب کردم دیدم باید تا ابدوالدهر جشنواره بذاره داداشمون. آخه تو این مملکت گل و بلبل هر روز یا یکی شهید شده یا یکی داره دنیا میاد یا چه میدونم یه چیزی میشه که هر روز خدا ما داریم یاد یک سری ارزش‌ها تو این مملکت می افتیم و چه قدر خوبه که ما 365 روز خدا یاد ارزشهامون باشیم. اصلا کمه. من پیشنهاد می دم این طرح رو ساعتیش کنن. حالا این وسط یه یک ساعت پیدا میشه که هیچ اتفاقی در گذشته‌مون نیافتاده و ما میتونیم با فراق بال بریم سر کار و زندگیمون. حالا از شانس ما اون یک ساعت هم وقت ناهار و نمازه!

اینم بدونین که اون روز، روز فرد بود. وای به حالی که روز مورد نظر زوج باشه و نه کلاس والیبالی باشه که من بخوام توپ بزنم اونجا و نه رقم سمت راست پلاک ماشین بابام زوج هست که من بخوام باهاش برم مرکز شهر و نتونم!  

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:55 توسط ناصر |