فنزاک (fennzack) اسم شخصیت داستانی من هستش که توی چندین پست می خوام بسازمش!
قسمت اول:
فنزاک یه پسر بچه 20 ساله است که توی یکی از شهرهای بزرگ این کرهی خاکی زندگی می کنه. فنزاک هوشش خوبه و خودش می گه اون وقتی که مدرسه می رفته همکلاسیاش همهی سوالاشون رو از اون میپرسیدن و اون با صبر و حوصله به سوالاشون جواب می داده. از دوران کودکی فنزاک بخوام بگم باید به این نکته اشاره کنم که از اون پسر بچههای آروم بوده که اصلا مامان باباش رو اذیت نمی کرده و اونا هم دوستش داشتن ولی یه عادت بد همیشه با فنزاک بوده و باعث شده که بعضی اوقات مسیر زندگیش کاملا عوض بشه و اون هم دروغ گفتن بوده. کم کم که بزرگتر می شه به این موضوع پی میبره که این عادت بدش داره به ضررش تموم میشه ولی امان از روزی که آدم توی هچل بیفته و هیچ راهی جز چاخان کردن نداشته باشه! خود فنزاک میگه: " دروغ گاهی و فقط گاهی خوبه. به این صورت که اگر تو اون لحظه بتونه آدم رو کمک کنه و اگر نتایجش خیلی بد نباشه، بهترین گزینه است. "
منم با فنزاک موافقم. شاید این تعریفی که فنزاک از دروغ داره، یه چیزی تو همون مایههای دروغ مصلحتی خودمون باشه. ولی فقط شبیه دروغ مصلحتیه، چرا که شاید دروغی که فنزاک میگه در بعضی مواقع به صلاح نباشه!
داشتم می گفتم که هوش فنزاک خوبه و شاید همین هوش بالاش باشه که چنان با ظرافت دروغ میگه که احدی بهش شک نمی کنه. فنزاک تو تنهایی بزرگ شد، چرا که تو سن 10 سالگی پدرش رو توی یه سانحهی هوایی از دست میده. بذارین این قسمت رو خود فنزاک تعریف کنه:
" صبح چهار شنبه بود. از دوشنبه که بابام تو فرودگاه از منو فیوناز و (fionazz) مامان خداحافظی کرد 2 روز می گذشت. با مامان و خواهرم داشتیم وسایل سفر رو آماده می کردیم که در نبود پدر بریم به شهر تیرمونس (tiermonth) جایی که خالهام با تنها دخترش زندگی می کنه که یهو تلفن زنگ خورد. من که منتظر بودم تا دوستم بهم زنگ بزنه سریع پریدم سمت گوشی و بدون اینکه نگاه کنم کی زنگ زده سلام کردم. خانومی جواب سلامم رو داد و گفت که گوشی رو بدم به مامانم. ولی من گفتم که مامانم دستش بنده و نمی تونه جواب بده، شما امرتون رو بفرمایین. اون خانومه پرسید که اسمه من فنزاکه؟ منم گفتم بله، شما من رو از کجا میشناسین؟ بدون اینکه جوابمو بده گفت که پدرت شاید یه کم دیر برسه خونه. من گفتم یعنی شنبه نمیاد؟ و اون در جواب گفت که اون همین امروز سوار هواپیما شده تا بیاد خونه. اینو گفت و بعدش هم گفت اخبار ساعت 8 رو حتما ببینیم و بعد گوشی رو قطع کرد. "
بله دوستان از اونجا که فنزاک خیلی باهوش بوده، همون موقع می فهمه که یه اتفاق بد افتاده. از ترسش موضوع رو به مامانش میگه و مامانش هم با حال بدی که پیدا کرده بود به همراه فنزاک و فیوناز می شینن که اخبار ساعت 8 رو تماشا کنن. خلاصه اینکه توی خبر دوم یا سوم بود که سقوط هواپیما از مبدا برمافی (bermofi) به مقصد شهرشون یعنی سوت تیچ (sought teach) رو می فهمن.
»»» ادامه دارد «««