نمی دونم این روشی که من تو زندگی پیش گرفتم درسته یا نه؟ مطلب زیر رو بخونید تا نمونه ای از یه کم های زندگیم رو بدونید، ناخنک زدن یعنی این:
اواسط دورهی راهنمایی که بودم رفتم کلاس زبان و تا آخرش خوندم ولی الان که اینجام فقط یه کم زبان بلدم و از اون کتابای زبانی که تو این چند سال واسهی مرور زبان خریدم فقط یه کمشون رو خوندم.
بزرگتر که شدم رفتم دبیرستان و اونجا رفتم سمت تئاتر و این حرفا. داشتم تو تئاتر رشد می کردم که کم آوردم و با این اوصاف نتونستم تا اونجایی که استعدادش رو داشتم ادامه بدم. اصولا من صدام بد نیست و گاهی اوقات می زنم زیر آواز ولی هیچ وقت پی به استعدادم نبردم و یه کلاس خشک و خالی هم نرفتم. در همین زمینه تک صدای گروه سرود دبیرستانمونم شدم ولی بعد از اجرای 2،3 تا سرود دیگه سمتش نرفتم.
گذشت و گذشت تا بیشتر با کام÷یوتر آشنا شدم. منم مثل همه با بازی شروع کردم ولی باورتون بشه توی هیچ بازیی نفر اول نبودم و توی رده بندی بازیها تو game-net نفر اول نبودم. بعد ها با نرم افزارها آشنا شدم و رفتم سراغ 3D-MAX و Photo shop. ولی اونا رو هم یه کم ادامه دادم و بعدش خسته شدم. همین بلا سر نرم افزارهای دیگه هم اومد از جمله CAD و ...
روزها می گذشت و علاقهام به شعر و شاعری بیشتر می شد. چند تا غزل و شعر نو گفتم و این استعداد رو در خودم دیدم (هنوز هم می بینم) ولی نتونستم از نظر کیفی ارتقاش بدم. از بچگی به موسیقی علاقه داشتم و با همون کیبوردی که بابام واسمون خریده بود یه دنگ دنگی می کردیم. ولی 3سال قبل بود که به صورت خیلی شگفت آور از روی سوت زدنم نت های قطعهی " گل گلدون من " رو با کیبورد ساختم و خیلی ذوق کردم ولی با وجود این ذوق مرگگی که داشتم نرفتم سمت ابن که ترانه های دیگه رو بسازم.
فوتبالم بد نیست ولی هرگز نفر اول زمین نبودم. صحبت ورزش که شد باید بگم یه ناخنکی به بسکتبال و والیبال(به دلیل قد بلندم) هم زدم ولی فقط در حد ناخنک. شنا و کونگفو رو هم یه کم ادامه دادم و نتونستم توی میادین مهم خودم رو نشون بدم.
سرتون رو درد نیارم باید بگم مطالعهی غیر درسی رو هم در همون حد یه کم دارم ادامه میدم و هیچ گاه یه کتابخون قهار نبودم. قبلا ارتباطم با خدا خوب بود ولی الان فقط کمی باهاش ارتباط دارم، یه چند وقتی هست که میخوام قرآن رو تا آخر بخونم ولی تا حالا فقط چند برگش رو خوندم .
نمی دونم شاید وبلاگ نویسی رو هم فقط چند وقت دیگه ادامه بدم.
امیدوارم که به روز چند تاییشون رو انتخاب کنم و تا آخر ادامه بدم، ولی اینجوری هم یه صفای دیگهای داره! به همه جا سر میزنم، همه چی رو می بینم، مزه مزهشون می کنم و می ذارم کنار.
شایدم خیلی مشکل پسندم.
اصلا یه چیزی نکنه از زن و زندگیم هم فقط یه کم خوشم بیاد و بعدشم دختر بیچاره رو بفرستم خونه باباش؟ خدا کنه همسر آیندهام یه هویی نیاد اینجا!