مریضی را گفتند از برای چه بدین درد گرفتار آمدی؟
بگفتا از سر بی دردی!
فی المثل است حکایت این دوران که ایرانی را گفتند از چه رو بدین روزگار گرفتار آمدی که همشیره ات را در هر کوی و برزن از نوک پا تا همه جایش را می کاوند تا مبادا به گناه کشیده شوند این مردان به ظاهر سر به زیر و این بانوان به قاطع کم نظیر؟
بگفتا از سر بی خردی جمعی!
گفت فراخش بنمای که در لحظه سرگردان شدم!
بگفتا آن روزی که آژان های رضا شاه پارچه از سرشان می دزدیدند در دم آزادی مرد و نبود کسی که از حقشان دفاع کند که آخر تو را چه که من چگونه می پوشم و چه می کنم و چه؟
زمان بگذشت و در جنبشی سترگ پادشاهان برفتند و گورهاشان به جا ماند...
ملایان آمدند و اسلام جان تازه ای بگرفت در هر کوی و برزن!
آن زمان که آزادی را گرفتند از شما به نام جنبشتان چه می کردید که حال خود گرفتار آمدید به این درد؟
*** نکرد زمانه گریه ز درد عظیمتان***...***سپرد مداوای آن به عقل سلیمتان***
گویند در این ازمنه که نوادگان کریستف کلمب از یک سو و سربازان ناپلئون از سوی دگر کمر به کشتن فرهنگ در این مرز و بوم بسته اند خودزنی بسی سخت آید که ایشان فی الحکایت به خیالشان فرهنگ می سازند با این کارشان! آن هم فرهنگ غنی احمدی نژادی!
***بیگانه اگر میشکند فرهنگت***...***خود ساز به دست ( نمیدونم چی؟)***