تبليغاتX
بدون شرح - ه د ف

 

این پست، یکی از بهترین و دل انگیزترین موضوعاتیه که میتونه روی زندگی انسان تاثیر بذاره:

قبل از اینکه بخوام اصل مطلب رو شروع کنم چند تا مثال می زنم :

1-      چندین روز قبل که از دانشگاه به سمت خونه می رفتم، نزدیکای ایستگاه مترو حسن آباد، پسر دائیم محمد رو دیدم که در حال حاضر مهندس عمرانه (مثل 2 سال بعد خودم! ) و داشت می رفت خیابون جمهوری تا گوشیش رو بفروشه. منم باهاش رفتم و اولین مغازه گوشیش رو آب کرد.

در همین حین با هم صحبت هم می کردیم و بیشتر در مورد رشته مون و ابنکه ناصر قدر رشته و دانشگاهت رو بدون و عاشق عمران باشو اینا حرف می زدیم. در اینجا لازمه که بگم من اصولا میون فامیلای مامان و بابام این شخص رو از همه بیشتر دوست دارم و بهش احترام می ذارم ، این هم چند تا دلیل میتونه داشته باشه. شاید یکیش همینه که ما با هم هم رشته ایم و شاید هم دلیل دیگه اش اینه که همیشه هدفمند زندگی کرده و می کنه و مطمئن هستم که خواهد کرد. 12، 13 سالش که بود تصمیم گرفت بره کلاس زبان ...اراده کرد و زبانش رو فول کرد بعد از اون وقتی 18 سالش بود نشت واسه کنکور درس خوند... تا اینکه رشته ی مورد علاقه اش رو قبول شد. الان هم که بعد از فارغ التحصیلیشه داره کار می کنه و پول در میاره.

این روزا هم با دائیم (عموش) یه تیکه زمین خریدن و قصد دارن بسازن برن بالا، البته مهندسی ساز!

خلاصه، توی ایستگاه مترو بودیم که به من گفت ناصر اگه تو زندگیت هدف داشته باشی به همه جا میرسی، اصلا انسانی که به جایی نرسه و همین جوری گوساله بیادو گاو بره( با عرض معذرت ) آدم نیست. این رو هم گفت که اصولا انسان باید یه برنامه داشته باشه. یه کوتاه مدت یه بلند مدت! به عنوان نمونه خودش رو مثال زد که تصمیم داره 32 ساله که شد یه دختر خانوم مهندس معمار از یه خانواده ی های کلاس رو به عقد خودش در بیاره و بعدش با هم یه شرکتکی دست و پا کنن و بهترین و شیک ترین سازه ها(ساختمون و از این جور کالا ها!) رو به جامعه ارزانی بدارن! بعدش من به خودم نگاه کردمو ازش پرسیدم تو وقتی 20 سالت بود (الان 26 سالشه) چه جوری و به چه چیزایی فکر می کردی؟

یه پوز خندی زدو گفت : شوووووووت بودم، گیج گیج ( اینجا بود که من به خودم امیدوار شدم ).

در آخر هم که می خواست ایستگاه آزادی از مترو خارج بشه در گوشم گفت :

این روزا درست رو خوب بخون و از ازش استفاده بکن. من هم گفتم چشم!

 

2-      داشتم وبلاگ گردی می کردم که رفتم به وبلاگ خانومی با نام مستعار اسکارلت.

این خانوم تو یکی از کشورهای خارجی زندگی می کنه ...(نمی دونم کجا؟)

به نظرم و تا اونجایی که از لابه لای پست هاش فهمیدم آدم موفقیه و تو اکثر نوشته هاش در مورد هدف و این چیزا صحبت کرده. اینکه مثلا هنگام سال تحویل (امسال) برای سال بعد برنامه ریزی کرده (مثل پارسالش! ) و از این می گفت که تونسته به اکثر هدف های سال قبلش برسه و از این وضع خیلی راضی بود.                                                                                    یکی از لازمه های داشتن هدف و بهش رسیدن اینه که انسان پشت کار داشته باشه ( که من خودم شخصا تو این یکی زائیدم- البته می دونم تا موقعی که خودم اینجوری بزنم تو سر خودم درست نمی شم و هنوز برای انجام دادن یه کار مداوم موندم مثل چی تو چی!) و این رو هم بگم که اونایی که مثل من فکر می کنن که پشت کار ندارن باید تمرین کنن و از اون اول عزمشون رو جزم نکنن که 3 روز آب نخورن تا این قوه رو قوی کنن! (اصلا مگه قوه خودش قوی نیست؟) بلکه با چیزای کوچولو کوچولو شروع کنن و آخرش به چیزای گنده گنده برسن!

برنامه ریزی هم مثل روغن عمل می کنه و باعث میشه تا رسیدن به هدف خیلی زودتر تحقق پیدا کنه.

در اینجا یه نکته یادم افتاد که عرض می کنم اونم اینه که اصولا یه عده که تعدادشون هم کم نیست به مضمون هدف اعتقاد ندارن و ما در ادبیات مدرن بهشون می گیم نهیلیست. من در همین جا اعلام می کنم که جون همون آقای نهیل! دست از سر کچل ما بردارین که تازه از شر یکیتون خلاص شدم (بماند که کیه!)

اصلا شاید بگین آقا من میخوام هدف داشته باشم، چه کنم ؟

باید خدمتتون بگم که اولا من کوچیکتر از این صحبت هام که بخوام نسخه بپیچم برا کسی.

          ثانیا چون احساس می کنم بهتره این نسخه ایی که می خوام ارائه کنم رو حتما   باید یکی قبلش امتحان کرده باشه, تصمیم دارم اون رو رو خودم انجام بدم ... نتایجش در خبرهای بعدی به اطلاعتون میرسه!...بای

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:30 توسط ناصر |