جریان یه بمب اطلاع رسانی هستش. به این صورت که هر کس توی جست و جوی یاهو کلمه ی yahoo mail رو جست و جو كنه اولين سايتي كه پيدا ميشه همينه yahoo mail(البته اگه تعداد لينك هاي مربوط به اين سايت از همه بيشتر باشه.) پس همه با هم به نشانه ي اعتراض به حذف كشور ايران از ليست ثبت نام ياهو روي اين لينك كليك مي كنيم و از بقيه وبلاگ نويس ها هم خواهش مي كنيم تا اين كار رو تكرار كنن.
لينك شود خواهشا!!! yahoo mail
خویشتن را گرفتاری بسیار افتاد از جهت طبع طنزی که در وجودم نهفته است و گاه بی گاه سر از توبره ی خویش بیرون می آورد این احساس به کمال نرسیده.
حکایت امر این است که بداهه گویی های یک مرد باعث بالا رفتن سر وی به بالای دار می گردد. حال بالای دار رفتن سر در این مقال کنایه از چیست؟ جواب اینکه باید اندیشید. گفتار از جایی آغاز شد و با اتمام جمع درسی خاتمه یافت. ولی وای به آن ساعت که مکتب دار، من و ۲ نفر از همراهانم را در انتها مورد خطاب قرار داده و با غضب مورد عتاب که به مدخل من در آیید تا حساب رسی نمایم. ما که در کژ و تاب چگونگی برخورد بودیم سلانه وار به سمت مدخل این استاد کم نظیر روانه بودیم. کم نظیر از این بابت که ایشان در ازمنه ی دور و در امارات واکینگ ها به حل کردن تمارین استاد و نویسنده ی والاقدر جانستون مشغول بوده اند. جانستون همان کسی است که امروزه و در سراسر پهنه ی خاکی نوشته های ایشان در مجالس علمی مختلف تدریس شده و از طبع علمی بالایی برخوردارند. بگذریم. به مدخل ایشان فرود آمدیم.
در نهایت احترام به نشستن مبذول شدیم و در غایت انتقام به شکستن محکوم!
حکم صریح آمد که به جهت دیگرگون کردن نظم حاکم بر اجلاس محروم شدن از مکتب بر ما رواست. و تنها حق داریم تا روز پس دادن امتحان حاضر شویم و این سه واحد درسی را به اصطلاح آیندگان پاس بنماییم.
و اما احوالات اینجناب پس او وقوع این واقعه. چند دقیقه ای در خود فرو رفتم و چندی بعد در آمدم که به سهم خویش از خجالت خویش و به جهت عدم عدالت پاسخ عدم کفایت را با عمل خویش دهم که گفته اند و می سرایند:
نا برده رنج گنج میسر نمی شود ******* مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
قسمت هفتم:
وقتی تنسور(tensor) رو دید که داره با اشاره با دیانا حرف میزنه دلش لرزید.
وقتی فهمید که دوباره سر و کلهی تنسور پیدا شده کفری شد. پر از تردید شد. یه چیزی مثل خوره افتاد به جونش. راهش رو کج کرد و انگار که اونا رو ندیده. به سمت در خروجی دانشگاه رفت.
مگه این 2تا ضد هم نبودن؟ مگه یه چند وقتی نبود که با هم حرف نمی زدن؟ حرف زدن یه پسر با دیانا واسه فنزاک سنگین نبود, اصلا. اینکه تنسور بخواد بعد از اون جریان دوباره بیاد سمت دیانا اذیتش می کرد. از خودش بدش اومد. به دیانا فکر می کرد. به اینکه شاید دیانا با یکی مثل خودش که گوشش نمی شنید و نمی تونست حرف بزنه, راحت تره فکر می کرد. به اینکه داره خودخواهی می کنه فکر می کرد. ولی تنسور بعد از جریان ضایع شدنش جلو همه چرا برگشته بود؟ مطمئن بود بقیه هم که دیانا و تنسور رو جلو دانشکده میبینن که دارن با هم گپ میزنن، تعجب می کردن.
دیانا دختر شیطونی بود. با همون زبون بی زبونیش با همه سر صحبت داشت. همه می شناختنش و باهاش دوست بودن. ولی فنزاک یه حس دیگهای نسبت بهش داشت. از همون ماه های اول شروع دانشگاه یه جور دیگه باهاش برخورد می کرد. وقتی میدیدش بدنش مورمور میشد. کم کم دیانا هم از اون خوشش اومده بود و بیشتر اوقات رو با هم میگذروندن. سر کلاسا، کافی شاپ دانشگاه،... . همون روزای اول بود که معلوم شد توی دورهی جدید دوتا دانشجو هستن که کر و لال هستن: دیانا و تنسور. تنسور پسر معقولی به نظر می رسید ولی روابط اجتماعیش زیاد خوب نبود. زود دست پاچه میشد. شاید یه مقدار هم حق داشت(به خاطر مشکلش توی شنوایی) و یا نه، آخه دیانا خیلی راحت ارتباط برقرار می کرد. خلاصه اینکه دیانا و تنسور از همون روزای اول با هم آشنا شدن و با وجود فنزاک یه مثلث دوستانه رو تشکیل میدادن.
چند ماه گذشت. رابطهی این سه تا خوب بود تا اینکه تنسور به دیانا پیشنهاد ازدواج داد، اونم جلوی بقیه بچه های دانشکده بعد از کلاس آزمایشگاه فیزیک.
اصل ماجرا از این قراره که دیانا خیلی منطقی به پیشنهاد تنسور جواب منفی داده بود و این کار دیانا روی فنزاک و تنسور تاثیر گذاشته بود. فنزاک از یه طرف خودش رو پیروز می دونست و فکر می کرد دلیل دیانا برای رد کردن پیشنهاد نه تنها تمایل نداشتن دیانا برای ازدواج تو این سن بوده بلکه دلیل اصلیش اینه که دیانا به فنزاک فکر می کنه و شخص دیگهای رو نمیتونه به دنیای رمانتیکش راه بده. تنسور هم که همهی آرزوهاش رو بر باد رفته میدیده از همون لحظه به بعد سعی می کنه که دیگه به دیانا فکر نکنه، سرخورده میشه و حتی توی روابط معمولش هم با دیانا سرسنگین میشه. دیانای قصهی ما به مسیر خودش روی خط مستقیم ادامه میده و فنزاک زود باور ما دچار غرور کاذب میشه و تنسور شکست خوردهی ما گوشهی عزلت می گیره و کلاغ پرسیاه ما هم به خونهاش نمی رسه و داستان این سری من هم تموم میشه و نتیجه گیری از این قسمت به عهدهی خواننده ها واگذار میشه و نویسنده از اینکه به مسائل ظاهری توجه می کنه خوشحال نیست و فنزاک هم تو دلش میگه عجب شخصیت عجیب غریبی دارم من و دیانا داره ماستش رو یه گوشه میخوره و اصلا به این مسائل فکر نمی کنه و شما هم کم کم خسته شدین و به علت اینکه سرتون درد گرفته میرین که قرص بخورین و من هم مطلب کم آوردم و همین جا تمومش می کنم.