قسمت ششم:
مسیر دانشکده ی مکانیک تا دانشکده ی علوم پایه زیاد طولانی نبود منتها به دلیل پیچ و تاب خاصی که داشت و همچنین گلدونها و درختچه هایی که اطراف مسیر رو زیبا کرده بودن، گذرگاه اکثر دانشجوهای فني مهندسي بود.
فنزاك اون روز ساعت 10 صبح ترموديناميك داشت و تا نيم ساعت ديگه كلاسش شروع ميشد. داشت با بهترين دوستش تو دانشكده يعني "دورمن" قدم زنون به سمت دانشكده علوم پايه مي رفت. بهتره مكالمات بين دورمن و فنزاك رو گوش كنيد. توجه من رو كه خيلي جذب كرد. دورمن شروع مي كنه:
- آورديش؟
- آره آوردم. من كه ميدونم تو نميخونيش. بازم ميري ميندازي اون گوشه. آخرشم سگ همسايه مياد و روش كار خرابي ميكنه.
- مسخره بازي در نيار. اون موقع جريان فرق مي كرد. خودت شاهد بودي كه تو چه مخمصه اي گير كرده بودم.
- ولي اينم بگم بهت كه اين كتاب براي من خيلي جالب بود و شايد تو اصلا ازش خوشت نياد.
- شايد. حالا كتاب رو بده يه نگاهي بهش بندازم.
فنزاك كتابي كه چند روز قبل خوندنش رو تموم كرده بود رو به دورمن داد تا اونم بخونه. اين يكي از عادت هاي خوب فنزاك بود كه هميشه دوست داشت كتابهايي رو كه دوستشون داره، بده به اين و اون تا بقيه هم از خوندن اونا لذت ببرن. ولي بين خودمون باشه ها، فنزاك يه معدود كتابايي رو هم به هيچ كسي نمي داد چون خيلي واسش مهم بودن. شايد بودن اون كتاب ها توي كتابخونهي شخصيش يه جورايي بهش قدرت ميداد و دوست نداشت اين منبع قدرت از اون دور بشه. طبيعيه، نه؟
اين كتابي هم كه به دورمن داد يه كتاب فلسفي بود به نام "فيلسوف غربي – بستر شرقي" كه در مورد شرقي شدن انديشه هاي روشنفكران غربي مطالبي نوشته بود و توجه مهندس جوان ما رو جلب كرده بود.
بعد از 5 دقيقه سكوت بين ايندو، دورمن:
- اينا چيه ميخوني؟
- گفتم شايد خوشت نياد.
- بدمم نيومد ولي به نظرم به درد سن من و تو نميخوره.
- اتفاقا مخصوص من و تو نوشته شده. اگه ميدوني نميخونيش بده به من، ميدمش به ديانا. مي دونم اون خوشش مياد.
- آره شايد چند سال ديگه ازت گرفتم و خوندمش.
- تو كه اونموقع داري واسه امتحان ورودي مقطع ارشد ميخوني آقا پسر درسخون؟
- منظورم بعد از تموم شدن درسم بود. تو اين سالها فقط مي خوام درس بخونم. به هيچ چيز غير از درس خوندن فكر نمي كنم.
- معلومه هنوز هيچ چي نشده بهت مي گن آقاي دكتر. ولي من نظرم اين نيست. تو در انتها ضرر خواهي كرد. روراست بگم بهت دورمن. تو نيومدي دانشگاه كه فقط درس بخوني و مدرك بگيري و بري بيرون. تو اومدي اينجا تا زندگي كردن هم ياد بگيري. قبول دارم سطح نمرات من به پاي تو نميرسه ولي من هم دارم درسم رو ميخونم و هم به كاراي ديگه ام ميرسم. نمي خوام از راهي كه انتخاب كردي منصرفت كنم ولي بهت پيشنهاد مي كنم يكم هم به دنياي اطرافت توجه كن.
- قبول دارم. ولي سرشت من اينجوريه. از بچگي همش تو سرم كردن كه درس بخونم. نه بابام نه مامانم من رو آزاد نذاشتن. با اين كه با زور اونا اين رشته رو انتخاب كردم ولي خدا رو شكر الان از رشته ام خوشم مياد. راضيم.
دورمن يه نگاهي به روبرو كرد و بعد از چند دقيقه فكر كردن ادامه داد:
- فنزاك من توي سوت تيچ خيلي تنهام. اگه بخوام آدمهاي اطرافم رو دسته بندي كنم بايد بگم 90% مثل تو فكر مي كنن و فكر كنم تنها 10% يا كمتر مثل من رفتار مي كنن.
- به نظرم تو خودت نمي خواي. تو اسير اون چيزي هستي كه نمي دوني چيه. من هر كمكي از دستم بر بياد برات مي كنم. همه ي ما ها با هم فرق داريم. يه جاهايي تو بايد كمكم كني. يه جاهايي من. همه چيز فرمول نيست.
ديگه كم كم رسيدن دم در كلاس. دورمن گفت من اين جلسه نميام، مي خوام كمي فكر كنم. فنزاك با تعجب نگاهش كرد. تعجبش به لبخند تبديل شد و بعد تنهايي وارد كلاس شد.
یکی از ایالت های آمریکا. یک زن با ماشین پنچر شدهاش کنار یه جادهی بیابونی ایستاده و به ته جاده خیره شده.
هوا سرد بود. خیلی سرد. باد سوزناکی میومد و هوا داشت کمکم تاریک میشد. درمونده بود که چی کار کنه!؟ چون که خودش به تنهایی نمی تونست چرخ کادیلاکش رو تعویض کنه. توی سرش این سوال تکرار میشد:
"مبادا تا چند ساعت دیگه اتومبیلی از اینجا رد نشه؟"
نیم ساعتی گذشت. زن کم کم داشت ناامید می شد تا اینکه از دور دست اتومبیلی رو دید که داره بهش نزدیک میشه. خوشحال شد ولی بعد کمی ترسید. ماشین نزدیک تر شد و با علامت زن ایستاد. یه مرد جوان از یه شورلت قدیمی پیاده شد و گفت: "می تونم کمکتون کنم؟" زن با ترس و لرز به چرخ پنچر شده اشاره کرد. مرد جوان با لبخندی گرم گفت: "هوا سرده, شما بفرمایید توی ماشین من تا بنده چرختون رو عوض کنم." زن احساس آرامش کرد و رفت تا کمی گرم بشه.
کار تعویض تموم شد و مرد به سمت زن رفت تا ازش خداحافظی بکنه. تا مرد خواست اولین جمله رو بگه زن دست برد سمت داشبورد کادیلاکش و مقداری دلار رو بیرون آورد. اون زن حاضر بود تا 10 برابر هزینهی تعویض چرخ رو پرداخت کنه. مرد تا پول ها رو دید گفت: "خانوم من از شما پول نمی خوام." زن گفت: " غیر ممکنه, بفرمایید چقدر بهتون بدم؟ شما من رو نجات دادین. 100 دلار کافیه؟ و شایدم بیشتر؟ بفرمایید چقدر بهتون بدم؟" مرد در جواب گفت: "خانوم من که گفتم پول نمی خوام. من این کار رو برای خدا انجام دادم. فقط یه چیز از شما می خوام." زن گفت: "چه چیزی؟" مرد گفت: "قول بدین که رشته ی کمک کردن به دیگران توسط شما پاره نشه و شما هم اگر می تونستید به کسی کمک کنین حتما این کار رو بکنید و به اون فرد هم این توصیه رو بکنین که آخرین عضو این سلسله نباشه."
مرد خداحافظی کرد و زن نیز کمی تامل کرد و به راه افتاد. چند مایل جلوتر به یه رستوران کوچیک کنار جادهای رسید. گرسنه بود. ایستاد تا غذایی بخوره. داخل شد و نشست. تنها شخص فروشنده یک خانم حامله بود. غذایی سفارش داد و منتظر شد. در همین حین به اطرافش بیشتر دقت کرد. جای محقری بود و معلوم بود که یک زن به تنهایی خیلی سخت اونجا رو اداره می کنه. اون هم یک زن حامله. ناگهان فکری به ذهنش رسید. غذاش رو خورد و درخواست صورت حساب کرد. روی صورت حساب مبلغ 15 دلار و 50 سنت نوشته شده بود. زن پول غذا رو داد و اونجا رو ترک کرد. زن حامله تا اسکناس 50 دلاری رو دید خواست تا باقی پول رو پس بده, ولی دید که زن نیست و به جاش یک یادداشت کنار بشقاب غذا به جا مونده:
" نیازی نیست باقی پول رو پس بدی. اون رو برای خودت بردار. می دونم که بهش احتیاج داری. از ظاهرت هم معلومه که چند وقت دیگه کوچولویه زیبایی رو از طرف خدا هدیه می گیری. 200 دلار دیگه هم زیر رومیزی هست. اون رو هم بردار و برای خرج بیمارستان هزینه کن. فقط ازت می خوام که تو آخرین حلقه از زنجیر کمک به دیگران نباشی. تو هم اگه دیدی کسی به کمکت احتیاج داره, به اون کمک کن. به امید روزی که همه مردم روی زمین حلقه حلقهی این زنجیره رو تشکیل بدن."
زن با خوشحالی شب به خونه رفت و این خبر خوش رو به شوهرش داد. بهش گفت که دیگه نباید نگران خرج بیمارستان باشن. بهش گفت که خدا ما رو دوست داره و بهمون کمک کرده.
شوهر خدا رو شکر کرد.
کمی فکر کرد و بعد از ظاهر اون زن پرسید. همسرش جواب داد.
از ماشینی که اون زن سوار بود پرسید. همسرش جواب داد.
اشک تو چشم های مرد حلقه زد...
۱- وقتی تو اتوبوس نشستیم با اینکه می دونیم پیرمردی که کنارمون ایستاده سختشه ایستادن ولی بلند نمی شیم تا اون بشینه و باز با اینکه می دونیم خودمون هم یک روز مثل اون سالخورده می شیم و دوست داریم یه جوون برامون بلند بشه تا ما بشینیم؟
۲- با ۲۵۰۰ سال تمدن هنوز واسه ۲۰ دقیقه نشستن روی صندلی مترو آن چنان همدیگه رو هل می دیم که انگار قراره روی صندلی پادشاهی بشینیم؟
۳- این همه با ماشین توی خیابون ها تند میریم تا آخرش تصادف کنیم و تازه بشه درس عبرت برامون و اینکه تصادف یکی دیگه برامون تجربه نمیشه؟
۴- کسب و کارمون برکت نداره و توی فلافلی که می دیم دست مردم از نخودی استفاده می کنیم که واسه ۶ ماه پیش بوده و صاحب انبار حاضره این نخودهای دور ریختنی رو به نصف قیمت به مغازه دار بفروشه تا هم صاحب انبار سود کنه و هم صاحب مغازه. این وسط هم مصرف کننده ضرر می کنه و معده اش تا ۳ روز درد کنه؟
۵- دلمون واسه هم کمتر تنگ میشه و جیبامون واسه پول بیشتر گشاد؟
۶- زشتی هارو می بینیم و سعی نمی کنیم خودمون رو زیبا کنیم؟
۷- آدمهای موفق رو میبینیم و باز سعی نمی کنیم تا مثل اونا بشیم؟
۸- از اینکه یکی پشت سرت حرف بزنه بدت میاد و با کمال خوشحالی پشت سر این و اون حرف می زنیم؟
۹- . . .
۱۰- . . .