دانــی کـــه چنگ و عود چه تـقریر مــی کنند
پــنـهان خــوریــد بــاده که تــعـزیـر مــی کنند
نــامــوس عــشق و رونــق عــشاق می برند
عــــیب جــوان و ســرزنــــش پـیـر مــی کنند
جــز قــلب تــیره هــیـچ نــشد حــاصل و هنوز
بــاطـل در ایـن خیــال کــه اکـسیر مــی کـنند
گویــند رمــز عــشق مـــگـویـید و مــشـنـویـــد
مــشکل حــکایــتـیسـت که تــقریـر مــی کنند
مــا از بــرون در شـــده مــغـــرور صــد فــریــب
تــا خـــود درون پــرده چــه تـــدبـیـر مــی کنند
تــشویــش وقت پــیر مــغـان مــی دهــند بـاز
ایــن سـالکان نــگر کــه چـه بـا پیر مــی کنند
صـــد مـلک دل به نــیـم نــظر مــی توان خرید
خوبان در ایــن مــعامــله تقصیــیـر مـــی کنند
قــومـی بــه جـد و جهـد نـهادند وصل دوست
قــومــی دگـــر حــــواله به تـقـدیـر مــی کنند
فــی الــجمـله اعتــماد مــکن بـر ثــبات دهـر
کایــن کارخـانهایـست کــه تــغـییر مــی کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چــون نیــک بنگری هـــمه تــزویـــر مــی کنند
قسمت پنجم:
فنزاک در رو باز کرد و وارد آپارتمان شد. کسی رو تو هال ندید. فیوناز و مامانش رو صدا کرد، نبودند. تعجب نکرد. اکثر بعد از ظهرها که از دانشگاه بر می گشت اونا نبودن. فیوناز یا کلاس گیتار بود اون موقع یا با دوستاش می رفتن کنار رودخونه تا یه کم قدم بزنن. مامانش هم تا اون موقع می موند تو تحریریه تا مطالب روزنامه رو به کمک همکاراش برای فردا آماده کنه. گرسنهاش نبود ولی از روی عادت رفت سمت یخچال و درش رو باز کرد. چیز خاصی توش نبود. احتمالا و باز طبق عادت مامانش با یه عالمه خوردنی از سر کار میومد و یخچال رو پر می کرد. به یه لیوان آب خوردن اکتفا کرد و رفت که بره سراغ تلویزیون اما پشیمون شد و از بس خسته بود رفت تو اتاقش و ولو شد رو تخت. بعد از 2ساعت خوابیدن بلند شد. فیوناز اومده بود و داشت با تلفن حرف میزد. مادر خونه هم تازه از راه رسیده بود و داشت یخچال رو از مواد غذایی که خریده بود پر می کرد. با چشای خواب آلود به خودش گفت: "پاشو که خواب دیگه بسه، پاشو که امروزم شب شد، پاشو فنزاک." اینا رو گفت و بلند شد. رفت تو اتاق فیوناز و داشت نگاش می کرد که چی کار میکنه. فیوناز که حالا دیگه 17 ساله شده بود متوجه حضورش نشد. خواست سلام کنه و با تنها خواهرش خوش و بش کنه که متوجه شد داره آروم با تلفن صحبت می کنه. خواست مزاحم نشه و بیاد بیرون که صدای فیوناز بلندتر شد که: "اون با بقیه فرق داره." فنزاک کنجکاو شد که فیوناز داره با کی صحبت می کنه. همونجوری دم در اتاق ایستاد و به ادامهی صحبت های خواهرش گوش داد:
" من به فنزاک هیچی نگفتم ... نه ... ولی میگم ... می گم که اون مثل بقیه نیست ... من همه چی رو بهش روراست می گم ولی اون به نظرم خیلی چیزا رو به من نمیگه ... اکثر پسرها اینجورین و به نظرم مارتین (Martin) هم از این قاعده مستثنا نیست ... همین الان بهت گفتم که ... آره ... نه اومده مامانم ... یه چیزی ... اسم امروز رو باید بزاریم روز درد و دل از بس ما با هم حرف زدیم ... نه بابا دیوونه شدیا ... باشه ... خیلی خوب ... ساعت 4 ... باشه ... خداحافظ." قبل از اینکه خداحافظ رو بگه فنزاک از اتاق اومده بود بیرون. فیوناز هم تا گوشی رو قطع کرد اومد تو هال و به فنزاک و مامانش سلام کرد. رفت و نشست روی کاناپهی سبز رنگ کنار شومینه. فنزاک هم رفت 2تا سیب سرخ از تو پاکتی که تازه به خونهاشون راه یافته بود برداشت. تمیزشون کرد و رفت کنار فیوناز نشست و با شوخی گفت:
- سیب میخوری یا میبری؟
- می خورم. ممنون.
- چه خبر از مدرسه امروز؟
- هیچی. مثل همیشه. کسل کننده و بی روح. هر چند دروغ نگفته باشم باز امروز چون کلاس طراحی سه بعدی داشتیم یه کمی بهتر بود ولی در کل، نه، خوب نبود.
- فیوناز یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
- تا چی باشه حالا.
- تازگیا اخلاقت یه کم عوض نشده؟! میدونم شاید تو این سن طبیعی باشه ولی دوست دارم اگه مشکلی هست به من بگی. چیزی شده؟
- نه اتفاق خاصی نیفتاده. شاید واسه این باشه که تازگیا با یه پسره تو مدرسه صمیمی تر شدم و اخلاق خشک اون هست که رو منم تاثیر گذاشته.
- که اینطور. اسمش چیه؟ سال چندمه؟ چرا اخلاقش خشکه؟
- مارتین. اسمش مارتینه. هم کلاسی خودمه. یه چند وقتی هست روزا با هم از مدرسه بر میگردیم. همیشه همینجور بوده. زیاد از دخترها خوشش نمیاد ولی نمی دونم چرا با من راحته.
- الان هم داشتی با اون تلفنی صحبت می کردی؟
- نه. با سفیا (seffia) صحبت می کردم.
- مواظب رابطهتون باش. دوست های خوبی برای هم باشین. می دونم که خواهر من با هر کسی دوست نمیشه ولی بعضی چیزا هست که یه موقع هایی از کنترل آدم خارج میشه. اگه مشکلی داشتی مثل همیشه به خودم بگو.
همون موقع مامانشون صداشون می کنه که بیان سر میز تا با هم چای بخورن.
»»» ادامه دارد «««

روزگـاریـــست که ســودای بتــان دین من است
غـــم ایــــن کار نشـــاط دل غـمگیــن من است
دیـــدن روی تــــو را دیــــدهی جان بیــــن بــایـد
ویـــن کــجا مرتبهی چشم جهان بین من است
یـــار مــــن بــــاش کـه زیــب فـلک و زینت دهر
از مـــــه روی تـــو و اشــک چو پروین من است
تا مـــــرا عــشق تو تــعلیم ســخن گــفتن کرد
خـــلق را ورد زبـان مدحت و تحسین من است
دولــــــت فــقر خــدایا بـــه مـــن ارزانــــی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعــظ شحنـه شناس این عظمت گـو مفروش
زان که منزل گه سلطان دل مسکین من است
یارب این کـعبهی مقــصود تــماشـاگـه کــیست
که مغــیلان طریـقش گل و نســـریـن من است
حــافـظ از حــشمت پـرویـز دگــر قــصه مخــوان
که لبش جرعه کش خـــسرو شیرین من است
امشب می خوام از خیلیاشون خداحافظی کنم. خداحافظی همیشه تلخ بوده. خیلی سخته که از چیزایی خداحافظی کنی که بخشی از گذشتهات بودن. بخشی از هویتت. نمی دونم چرا دارم این کار رو می کنم. شاید چون می خوام رشد کنم. نمی خوام به گذشتهام وابسته باشم. زندگی رو به جلو پیش می ره، نه به عقب. اما این دلیل خوبی نیست برای این که یه عالمه خرت و پرت هام رو که یه عمر جمعشون کردم رو بریزم دور. تو این یه مورد به بابام رفتم. به قول مامانم ماها آشغال جمع کنیم. جمع می کنیم و جمع می کنیم. آخرش هم نمی دونیم واسه چی جمع کردیم؟! شایدم به قول دوستم پیچ رو نباید دور انداخت. ولی من امشب خیلی از پیچ های زنگ زده رو می ریزم دور.
یه چسب آبکی قوی که از بس خشک شده نمیشه درش رو باز کرد. یه مسواک نوی آشغالی که نمی دونم واس چی نگهش داشتم. یه مشت روان نویس و خودکار و مداد رنگی های وصله پینهای که هر کدومشون واسه یه کارخونهاست. یه کم میخ، از ریز تا درشت. در سایزهای متفاوت. یادمه به خودم گفتم اولین جعبه ابزارم رو این میخها مزین می کنن. چند تا خشاب سوزن منگنهی نصفه و نیمه. یه 10،15 تا بستهی مداد نوکی که همشون خالین. یک عدد هدفون گندهی خراب. یه جعبه پونس رنگارنگ. یه حلقه چسب نواری زرد رنگ که یادمه یه روز که رفته بودم بازار چون خیلی ارزون بود چهار تا خریدم، دونهای 50 تومن. مهره های جداشدهی یه تسبیح چوبی که لای چسب نواری چسبوندمشون که بازم یادمه از یه دستفروش خریدم. یه مداد طراحی B6 کهسال دوم راهنمایی خریدمش و کلی باهاش طراحی کردم. یه اتود زرد رنگ رترینگ. چند تا شکلات قهوه که همین چند لحظه پیش یکیش رو تموم کردم. یه کیسهی خیلی کوچولو محتوی یه تی بگ و چند تا قند حبه. با دوستم کامران سال اول دانشگاه که می رفتیم بوفه چایی بخوریم همیشه دو تا آبجوش می خریدیم و دو تا از این بسته ها. همیشه یکیش اضافه می موند. یه روز یکیش رو آوردم خونه. یه جعبهی خالیه خود نویس که محتواش استفاده شده. اون رو اون موقع هایی که کلاس زبان می رفتم. تو یه جشن، تو یه مسابقه که مربوط به زبان می شد و می بایست هر شرکت کننده با آخرین حرف کلمهای که شرکت کنندهی قبلی گفته یه کلمه بگه و همینجوری می بایست ادامه می دادیم تا همه حذف بشن و برنده مشخص بشه. من برنده شدم. یه ماشین حساب کوچولو که چند روز مونده بود به آغاز امتحانات نهایی خریدم تا سر امتحان لنگ نمونم. آخه ماشین حساب مهندسی نمی شد برد. ( ما رو بگو چی اون موقع ها خودمون رو مهندس به حساب می آوردیم!) 2،3 تا توپ پینگ پونگ که دست نخورده یا خورده نگهشون داشته بودم. یه لامپ کم مصرف سوخته که یادمه رنگش زرد بود. یه قوطی کبریت که توش یه عدد کبریت بود و بقیهاش سیگارت بود. چه دورانی بود اون موقع هایی که سیگارت بازی می کردیم تو کوچه خیابون. سه بسته ساچمه پلاستیکی برای تفنگ اسباب بازی. یه گلدون سنگی خیلی کوچولو که گلهاش رو قبلا ریختم دور. کاور سی دی تریدی مکس 6. آداپتور ارگ. یه جعبهی هدیه. یه کاور دو کارته برای نگه داری کارت اعتباری مترو. یه عالمه چسب زخم. یه کش مشکی....
قسمت چهارم:
فنزاک بعد از گذروندن یه روز خسته کننده و دلگیر، کلیدش رو داخل قفل درب میچرخونه و وارد ساختمان برجی میشه که با خواهر و برادرش توش زندگی میکنن. یه برج 160 واحدی 32 طبقهای که توی یکی از محلههای اعیان نشین سوت تیچ واقع شده.اونا حدود 200 متر از رودخونهی جوی واشر (Joy Wahsher) فاصله دارن و به ذم خودش با اینکه رودخونهی بزرگی نیست ولی میشه هرزگاهی لب جوی واشر نشست و به عظمت هستی فکر کرد.
داشتم می گفتم، فنزاک وارد برج میشه و توی لابی آقای فایندر، (Finder) نگهبان برج رو میبینه. سلام میکنه و بدون دلیل وارد اتاقک نگهبانی میشه. همونجوری که داشت روی تنها صندلی موجود در اتاق می نشست، با صدای گرفته می گه:
- تو این اتاقک سردتون نیست؟
- نه زیاد سرد نیست. کم کم دارم عادت می کنم.
- عادت می کنین؟ به چی عادت می کنین؟ به این اتاقک یا به سرد بودنش؟
- به هیچ کدوم. دارم به این سوالها عادت می کنم فنزاک جان.
- اوه!... ببخشید اگه ناراحتتون کردم.
- نه پسرم. ناراحت نمی شم. اولش سرگرم می شدم با سوالهای تکراری همسایهها، ولی الآن دیگه نه. تو چطوری؟ بهم ریخته به نظر می رسی. نکنه باز با دورمن حرفت شده؟ یا شایدم تو دانشکده مشکلی داری؟ همیشه با من راحت بودی. حالا هم می تونی با من درد و دل کنی. من گوش می دم. بگو.
- یاد قدیم ها افتادم یه هو. از در که اومدم تو، از بس که خسته بودم، می خواستم یه راست برم بالا و مثل جنازه بیفتم رو تخت.
فنزاک در اینجا یه مکث کوچولو می کنه و ادامه میده:
- ولی نمی دونم چرا الان اینجا نشستم؟ توی اتاقک شما. اونم این وقت شب! راستی فیشهای موبایل اومده؟ مطمئنم بالای 200تا باید بدم.
- نه هنوز که نیومده. چه خبره؟ 200تا برای 3ماه؟
- آره. شایدم یبشتر. اصلا ولش کن. از تنها پسرت چه خبر؟ هنوز دوست داره بره ارتش؟
- آره. تام (Tom) عاشق تفنگ و فشنگه. همه میخوان از عراق در برن ولی اون دوست داره هر چه سریع تر اعزام بشه اونجا. مسخره است، نه؟
- من تام رو نمیشناسم که بخوام در موردش نظر بدم. شاید به نظر خودش کارش درسته. تام دیگه بچه نیست. یه مرد 24 ساله حتما هدفش رو برای زندگی پیدا کرده، اینطور نیست آقای فایندر؟
- آره. منم هیچ وقت کاری به کارش نداشتم. بذار هر غلطی که می خواد، بکنه.
همون لحظه یه نخ سیگار از جیب پیراهنش در میاره و روشنش می کنه و لحن صداش احساسیتر میشه:
- منم تام رو نمی شناسم. انگار اصلا پسر من نبوده. فنزاک می فهمی این حرف من یعنی چی؟ تام تنها پسر من نیست. اون زادهی دنیای خودشه. من و مادرش همهی سعیمون رو برای تربیتش کردیم. ولی اون کار خودش رو می کرد. از بچگیش همین جور بود. یه دنده و لجباز.
یه پک به سیگارش میزنه و بعد از یه مکث میگه:
- اصلا نمی خواستم این حرفا رو بزنم. معذرت می خوام.
- نه. گوش می دادم. همهی ماها دوست داریم اونی بشیم که دیگرون نمی خوان. حداقل تو این سن. نه؟ تام هم اینجوریه. مثل همه. خوب دیگه، من دیرم شده بهتره برم بالا تا مامان و فیوناز نگران نشدن. عصرت به خیر.
- به سلامت. عصر تو هم به خیر.
وقتی داشت به سمت درب آسانسور می رفت فکر کرد که میخواست پیش فایندر بشینه و باهاش درد و دل کنه. از قدیم بگه. از اون موقع که پدرش زنده بود. از اون روزای طلایی. ولی فایندر پیش دستی کرده بود و از پسرش گفته بود. از تلخی آرامشی که به خاطر اون نداره. دکمهی شماره 16 آسانسور رو میزنه. همینجوری که آسانسور داشت میرفت بالا، احساس کرد خستگیش در رفته. فکر کرد شاید اگه پیش فایندر درد و دل می کرد؛ کمتر از الآنی که فایندر برای اون درد و دل کرده و باعث شده خالی بشه، خستگیش در میرفت. احساس می کرد سنگ صبور کسی شدن خیلی بیشتر آرومش می کنه. و شاید این بر می گرده به حس دیگرخواهی عجیبی که تو وجود فنزاک موج میزنه.
آسانسور میرسه به طبقهی 16 و همونجوری در حین ایستادن، فنزاک احساس می کنه که دیگه کاملا آسوده شده. درب آپارتمان رو باز می کنه:
- سلام مامان. سلام فیوناز.
بدون اینکه منتظر جواب باشه ادامه میده:
- چه روز خوبی بود امروز. واقعا عالی بود. کجایید شما دوتا؟
»»» ادامه دارد «««