این شعر نو رو تازگیا سرودم. خودم که حس می کنم خیلی بار معنایی داره. لحن خوندنتون هم خیلی موثره...کاشکی اونجا بودم و براتون می خوندمش با هم می خونیمش:

دنگ دنگ
شب که میاد
آرامش هست زیاد
بعضی اوقات هست
که دلت می خواد فریاد
بزنی و رها شی از این بندگی
بندگیه چی... بندگیه کی؟
نمی دونی و می دونی باز اسیر شدی
در به در دنبال چند تا کُدی
تا حفظشون کنی و به موقعش
بزنی به قفل این زندگی
این درموندگی
کهنگی
سادگی
صاعقه
هست فراوون امشب
در جست و جوی پرواز
زدن زیر آواز مرغای شب
با یه عالمه ناز
بی خبر از سیاهی شب
چشات می بینن یه نور کم رنگ
به خیالت مدده
به خیالت عدده
به خیالت سوگند
نکن نور دلت رو کم رنگ
دنگ دنگ
می زنه زنگ
خوب گوش کنی
نمی خواد حفظ کردن
« فاصله ی من و تو هست
از تو تا رگ گردن »
قسمت سوم:
دیروز یعنی یه روز از روزای سرد زمستون سوت-تیچ، فنزاک روی پله های جلوی دانشکدهاش نشسته بود و داشت به جریاناتی که همین چند دقیقه پیش تو کلاس اتفاق افتاده بود، فکر می کرد. دورمن (dohrman) دوست صمیمیش صداش میزنه که:
- تو حالا چرا اینقدر ناراحتی؟
- ناراحت که نیستم. دارم فکر می کنم که آخه اون بنده خدا چه گناهی کرده؟
- حق با توئه. ولی قبول کن که استاد هم نمیتونه فقط به ساز اون برقصه که. کلاس مال همه است، نیست؟
- دورمن تو هم خیلی بی انصافیا! دیانا (dyana) فقط ازش خواست که یه کم لباش رو بیشتر باز کنه تا اون هم از کلاس یه چیزی بفهمه.
- ولی این مطلب رو نمی تونست با لحن بهتری بگه؟
- برو بابا. یه بار شده خودت رو جای اون بذاری، ببینی که چقدر سخته کر و لال بودن، اونم توی محیط دانشگاه؟
بله دوستان همونطور که یه چیزایی دستگیرتون شد، متوجه شدین که دیانا، همکلاسیه فنزاک و دورمن، از نعمت شنوایی محرومه و همچنین مثل همه نمی تونه درست و حسابی حرف بزنه.
جریان کلاس هم اینطوری بوده که در اولین روز از ترم جدید، دیانا از استاد درسشون که بر طبق عادت موقع صحبت کردن، دهانش رو زیاد باز نمی کرده، با همون طرز صحبت کردن دست و پا شکستهاش می خواد که دهانش رو بیشتر باز کنه تا اون بتونه لب خونی کنه و مثل بقیه مطالب درس رو متوجه بشه. ولی آقای دکتر مت فانیکس (ِDr. matt fonix) بهش بر می خوره و دخترک بیچاره رو تحقیر می کنه:
" من دکتر مت فانیکس همینجوری که میبینید صحبت می کنم. همون جوری که با بچه هام صحبت می کنم. همون جوری که با استادای دیگه صحبت می کنم و جور دیگه هم بلد نیستم"
بعد رو می کنه به دیانا:
"به لب های من توجه نکن. بلکه سعی کن با گوشهات بفهمی من چی می گم. راستی اسم شما چی بود؟"
دیانا که نفهمیده بود استاد چی میگه همونجوری ساکت میمونه. ولی از نوع فرکانس صداش می فهمه که جملهی استاد سوالی بوده. رو می کنه به فنزاک و ازش می خواد که سواله استاد رو تکرار کنه. فنزاک بدون اینکه استاد متوجه بشه، بیصدا، سواله استاد رو براش تکرار می کنه. دیانا بعد از جواب دادن به سوال استاد از جاش بلند میشه و به سمت درب کلاس میره. جلوی درب میایسته و با رعایت ادب به استاد رو می کنه. با همون لحنی که همهی کرو لال ها صحبت می کنن این جملات رو به استادش میگه:
" شما اولین استادی هستین که با مشکل من اینجوری برخورد میکنه. برای شما متاسفم و برای خودم هم متاسفم که به حرف دوستام گوش ندادم و این درس رو با شما برداشتم. ای کاش به جای اینکه سرتون همش توی مقاله نویسی و کتاب و جزوه باشه، یه مقدار هم به محیط اطرافتون و به جامعهتون توجه داشتین! "
در همون لحظه یه چیزی رو از جیب بلوزش در میآره و وقتی که پشتش به بچه ها و استاد بوده این صدا در سکوت کلاس طنین انداز میشه:
پیس... پیس
تا اون لحظه هیچ کس نمی دونست که دیانا آسم هم داره.
»»» ادامه دارد «««
صبح که از خواب پا شدم دیدم که اون روز، روز فرده. یعنی یا یکشنبه بود یا سه شنبه بود و شایدم پنج شنبه بود. اصلا مهم نیست که چه روزی بود. داشتم می گفتم چون اون روز، روز فرد بود و پلاک اتومبیل بابای من هم در انتهای سمت راستش مزین به یک عدد فرد بود، من می تونستم با ماشین بابام برم مرکز شهر... ولی چند تا مشکل وجود داشت:
اول اینکه اصولا پس از اجرای طرح سهمیه بندی بنزین و این صحبت ها بابام از در اختیار قرار دادن سوئیچ اتومبیلش امتناع میکنه و من هم چون می دونم حق با اونه و اصلا چه معنی داره من بشینم پشت اتومبیل بابام، اصراری برای اتومبیل رانی در سطح شهر که یکی از علایق گندمه، ندارم.
دوم اینکه من خودم زیاد به مرکز شهر علاقهای ندارم و ترجیح می دم با وسایل نقلیه عمومی اونجاها برم. چون که ترجیح می دم بیشتر تو بزرگراههای تهران بزرگ، اونم تو لاین (bekhoon LAYN...benevis LINE) سبقت در مورد پست بعدی وبلاگم فکر کنم.
سوم اینکه اصلا بابای من صبحها با اتومبیلش میره سر کار و تا حالا یادم نمیاد که سنت شکنی کرده باشه. به همین منظور اصلا اتومبیلی وجود نخواهد داشت تا من نوعی بخوام باهاش برم مرکز شهر!
چهارم اینکه اصلا من صبح روزای فرد کاری ندارم مرکز شهر که بخوام برم اونجا. چون اون روز روز فرد بود و صبح روزای فرد من میرم کلاس والیبال و فارغ از هر نوع درگیری ذهنی همهی تمرکزم رو روی سرپنجههام و ساعدم ول میدم تا مبادا قد بلندترین فرد کلاس سوتی نده. اصلا هم به این موضوع فکر نمی کنم که من الان مرکز شهر کلی کار دارم!
بعد از برگشت از باشگاه تریپ دوش و تمیزی و اینا و بعدش هم سر زدن به وبلاگ این و اون. تا میرسیم به اونجایی که صدای موبایل آدم در میآد. بله تبادل اس ام اس حدودا از این مواقع شروع میشه. من خودم کل هستی رو به دو بخش تقسیم می کنم:یک، قبل از پیدایش اس ام اس. و دو، بعد از پیدایش اس ام اس.
اولین اس ام اس مربوط میشه به هم دانشکدهایم که سه صفحه پیام فرستاده بود و مضمون پیامش در دو خط آخرش جا داشت.در واقع اون جملات قبلیش یه سری حتک حرمت بود که به درگاه این اپراتور آخریه نثار کرده بود که بابا هر چی میگیرمت نمیگیره و هر چی اس ام اس میفرستم نمیفرسته و هر چی اس ام اس می رسه دلیوری-ش (Delivery-sh) نمیآد و اینا. نه خداییش راستم میگهها. این همه تبلیغ می کنی، مرد باش بیا این وضعتو و جمع کن. بیچاره. بندهخدا. حالا واس من جشنواره میذاری که که بجای یه سیم کارت دو تا قالب کنی به خلقالله؟ من حساب کردم دیدم باید تا ابدوالدهر جشنواره بذاره داداشمون. آخه تو این مملکت گل و بلبل هر روز یا یکی شهید شده یا یکی داره دنیا میاد یا چه میدونم یه چیزی میشه که هر روز خدا ما داریم یاد یک سری ارزشها تو این مملکت می افتیم و چه قدر خوبه که ما 365 روز خدا یاد ارزشهامون باشیم. اصلا کمه. من پیشنهاد می دم این طرح رو ساعتیش کنن. حالا این وسط یه یک ساعت پیدا میشه که هیچ اتفاقی در گذشتهمون نیافتاده و ما میتونیم با فراق بال بریم سر کار و زندگیمون. حالا از شانس ما اون یک ساعت هم وقت ناهار و نمازه!
اینم بدونین که اون روز، روز فرد بود. وای به حالی که روز مورد نظر زوج باشه و نه کلاس والیبالی باشه که من بخوام توپ بزنم اونجا و نه رقم سمت راست پلاک ماشین بابام زوج هست که من بخوام باهاش برم مرکز شهر و نتونم!
در این قسمت هم دوست دارم با خصوصیات فنزاک بیشتر آشناتون کنم پس قسمت دوم رو بخونید.
قسمت دوم:
فیوناز ((fionazz خواهر فنزاک (fennzack) که 3 سال از برادرش کوچیکتره، مثل فنزاک باهوشه و مثل همهی خواهرهای دنیا برادرش رو خیلی دوست داره. گفتم که یه عادت بده فنزاک اینه که در دروغ گفتن مهارت خاصی داره ولی هیچ وقت جلوی خواهرش دروغ نمی گه. چون که میدونه سه سوت نشده خواهرش دروغش رو می فهمه. ولی باز از اونجایی که فیوناز خیلی فنزاک رو دوست داره گاهی اوقات که میدونه لو دادن دروغ برادرش به ضرر داداشش تموم میشه از گناه اون چشم پوشی می کنه. شاید یه دلیلش این باشه که خود فیوناز هم از دروغ کوچولو گفتن بدش نمی آد !
فنزاک پارسال و وقتی که نوزده سالش بود در امتحان ورودی دانشگاه وست لیپ (west lip) که یکی از بهترین دانشگاههای اون اطراف بوده و در رشتهی مهندسی مکانیک قبول میشه. خاطرات اولین روزی که فنزاک وارد محیط جدید دانشگاه میشه رو از زبون خودش بشنوید:
" هیچ فرق خاصی بین محیط دانشگاه و مدرسه قایل نبودم. فکر می کردم دانشگاه یه مدرسهی بزرگتره که همه چیزاش از سطح علمی استاداش بگیر تا ابعاد کلاساش و بوفهاش و حتی تخته سیاهش یه کم بزرگتر از مال مدرسه است. روز اول بد نبود. بعد از ثبت نام و معرفی دانشکده و اینا اولین کلاسمون برگزار شد. اگه بخوام تعریف کنم چیز خاصی رو نمی تونم به زبون بیارم ولی الان که 1 سال و چندی از اون روز می گذره متوجه یک سری تفاوتها بین محیط خشک و بی حال مدرسه با محیط فعال و در جریان دانشکده شدم. جایی که یه خشت خام میری توش و دو راه واسه بیرون اومدنش داری، آجر سالم یا ضایعات ته کوره! "
فنزاک بهترین دوران زندگیش رو موقعی میدونه که از ته قلب حسرت روزهای نیومده رو میخوره. آره حسرت آینده. و بدترین دوران عمرش رو اون روزایی می دونه که در حال حسرت خوردن گذشتهی زیبا و قشنگشه. فنزاک قصهی ما با این فرمول وقتی از زندگیش راضیه که هر روز در حال پیشرفته.
اما اینجا دوست دارم برای شما از مادر فنزاک یعنی مری فیر (merry fier) صحبت کنم. انسانی آرام و دوست داشتنی. خودش میگه فیوناز و فنزاک بهترین هدیهی خدا به اون و شوهرش بوده.خانوم مری بعد از از دست دادن شوهرش هرگز ازدواج دیگهای نکرد و از این بابت خدا رو شکر می کنه که تونسته فیوناز 7 ساله و فنزاک 10 ساله رو از لحظهی از دست دادن شوهرش تا به حال به بهترین نحو تربیت کنه.
فنزاک، فیوناز و مری هر شب قبل از صرف شام از خدا برای پدرشون و در واقع شوهر مری، طلب آمرزش می کنن و به امید اینکه دوباره اون رو می بینن مشغول غذا خوردن میشن.
»»» ادامه دارد «««
فنزاک (fennzack) اسم شخصیت داستانی من هستش که توی چندین پست می خوام بسازمش!
قسمت اول:
فنزاک یه پسر بچه 20 ساله است که توی یکی از شهرهای بزرگ این کرهی خاکی زندگی می کنه. فنزاک هوشش خوبه و خودش می گه اون وقتی که مدرسه می رفته همکلاسیاش همهی سوالاشون رو از اون میپرسیدن و اون با صبر و حوصله به سوالاشون جواب می داده. از دوران کودکی فنزاک بخوام بگم باید به این نکته اشاره کنم که از اون پسر بچههای آروم بوده که اصلا مامان باباش رو اذیت نمی کرده و اونا هم دوستش داشتن ولی یه عادت بد همیشه با فنزاک بوده و باعث شده که بعضی اوقات مسیر زندگیش کاملا عوض بشه و اون هم دروغ گفتن بوده. کم کم که بزرگتر می شه به این موضوع پی میبره که این عادت بدش داره به ضررش تموم میشه ولی امان از روزی که آدم توی هچل بیفته و هیچ راهی جز چاخان کردن نداشته باشه! خود فنزاک میگه: " دروغ گاهی و فقط گاهی خوبه. به این صورت که اگر تو اون لحظه بتونه آدم رو کمک کنه و اگر نتایجش خیلی بد نباشه، بهترین گزینه است. "
منم با فنزاک موافقم. شاید این تعریفی که فنزاک از دروغ داره، یه چیزی تو همون مایههای دروغ مصلحتی خودمون باشه. ولی فقط شبیه دروغ مصلحتیه، چرا که شاید دروغی که فنزاک میگه در بعضی مواقع به صلاح نباشه!
داشتم می گفتم که هوش فنزاک خوبه و شاید همین هوش بالاش باشه که چنان با ظرافت دروغ میگه که احدی بهش شک نمی کنه. فنزاک تو تنهایی بزرگ شد، چرا که تو سن 10 سالگی پدرش رو توی یه سانحهی هوایی از دست میده. بذارین این قسمت رو خود فنزاک تعریف کنه:
" صبح چهار شنبه بود. از دوشنبه که بابام تو فرودگاه از منو فیوناز و (fionazz) مامان خداحافظی کرد 2 روز می گذشت. با مامان و خواهرم داشتیم وسایل سفر رو آماده می کردیم که در نبود پدر بریم به شهر تیرمونس (tiermonth) جایی که خالهام با تنها دخترش زندگی می کنه که یهو تلفن زنگ خورد. من که منتظر بودم تا دوستم بهم زنگ بزنه سریع پریدم سمت گوشی و بدون اینکه نگاه کنم کی زنگ زده سلام کردم. خانومی جواب سلامم رو داد و گفت که گوشی رو بدم به مامانم. ولی من گفتم که مامانم دستش بنده و نمی تونه جواب بده، شما امرتون رو بفرمایین. اون خانومه پرسید که اسمه من فنزاکه؟ منم گفتم بله، شما من رو از کجا میشناسین؟ بدون اینکه جوابمو بده گفت که پدرت شاید یه کم دیر برسه خونه. من گفتم یعنی شنبه نمیاد؟ و اون در جواب گفت که اون همین امروز سوار هواپیما شده تا بیاد خونه. اینو گفت و بعدش هم گفت اخبار ساعت 8 رو حتما ببینیم و بعد گوشی رو قطع کرد. "
بله دوستان از اونجا که فنزاک خیلی باهوش بوده، همون موقع می فهمه که یه اتفاق بد افتاده. از ترسش موضوع رو به مامانش میگه و مامانش هم با حال بدی که پیدا کرده بود به همراه فنزاک و فیوناز می شینن که اخبار ساعت 8 رو تماشا کنن. خلاصه اینکه توی خبر دوم یا سوم بود که سقوط هواپیما از مبدا برمافی (bermofi) به مقصد شهرشون یعنی سوت تیچ (sought teach) رو می فهمن.
»»» ادامه دارد «««
زندگانی جلوه گاه هنرمندی آدمی است
هر کسی نغمهی خویش بسراید و باز رود
جلوه گاه همواره برپاست
باشکوه باشد آن هنگام که نغمهای در خاطرهها حک شود
هنرمندان هر مرز و بوم گنجینهی ادبی آن سرزمیناند و این بر احدی پوشیده نیست.
ادیبی بر من این راز آشکار کرد، که تا باقیاند، فانیاند و چون فانیاند، باقی.
و به راستی چنین است حکایت این دوران که بزرگان ما گاه زوال جسمشان، روحشان در دلها دلنشینتر میافتد در قیاس با دلنشینی روحشان در زمان پیوند آن با پیکرشان.
فی المثل است حکایت در گذشت خوانندهای عزیز، خوش آوا، نیکسیرت و زیباصورت، بانو مهستی که چون به دیار باقی شتافت در یادها زنده ماند و خواهد زیست در خاطرهها همچون بلبل شعر حافظ که در بوستان ادبیات این مرز و بوم خوش نغمه می سراید تا زمانی که زندهاند پارسیان هنردوست.
روحش شاد و یادش گرامی.
پـــیش از ایـــنت بیش از این اندیشه عشـــاق بود
مـهـــــرورزی تــو بـــا ما شـــــهره آفـــــاق بــــــود
یـــــاد باد آن صحبت شبها که با نوشــــین لبـان
بحــــث سر عشـــق و ذکر حلقه عشـــاق بـــــود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مـــرا ابروی جـــــانان طــــاق بــــــود
از دم صـــــــبح ازل تــــــا آخـــــــر شــــــام ابــــد
دوســتی و مـــهـر بر یک عهد و یک میثاق بـــــود
ســــایه مــــعـشوق اگر افــتاد بر عاشق چه شد
مـا بـــه او محتاج بـودیـم او به ما مـشتاق بـــــود
حسن مــهـرویان مجـلس گرچه دل میبرد و دین
بـــحث ما در لــطف طبع و خوبــی اخــلاق بـــــود
بر در شـــاهـم گـــدایی نـــکتهای در کــــار کـــرد
گــفت بر هر خوان که بنشستم خــدا رزاق بــــود
رشـــته تسبیــح اگر بگـســست معــذورم بــــدار
دسـتم اندر دامـن ســاقی سیمین سـاق بـــــود
در شـــب قدر ار صــبوحی کــردهام عــیبم مـــکن
سرخوش آمد یار و جــامــی در کـــنار طـاق بـــود
شـــعر حـــــافظ در زمـــــان آدم انـــدر بــاغ خـــلد
دفــــتر نــــسرین و گـــل را زیـــنــت اوراق بـــــود