گاهی شده که آدما تو زندگی به یه چیزی عادت می کنن.
اولش خوبه، چون بالاخره این ما بودیم که انتخابش کردیم و دوستش داشتیم ( با این قسمت حرفم اصلا موافق نیستم ) و بعدش هم دوباره انجامش دادیم تا شده عادت!
البته عادت داریم تا عادت. توی یه دسته بندی خاص می تونه خودآگاه باشه و همچنین نا خودآگاه.
ترک کردنش هم دو حالت داره یا خوشاینده یا ناخوشایند...
بیشتر از نخوام وضع کنم باید بگم که عادت کلا چیز خوبیه و خوبه که به چیزای خوب عادت کنیم تا برامون مفید هم باشه.
انسانها هم دو دسته اند به نظر من :
اونایی که زود به یه چیزی عادت می کنن و زود هم ترک عادت.
و اونایی که به یه چیزی عادت می کنن و ول کن ماجرا نیستن.
من خودم موافق گروه اول هستم. چون مثلا ما اگه به یه چیزی عادت کنیم دیگه لذت انجام دادنه اون کار رو از دست میدیم ... دیگه واسمون تازگی نداره
مثلا وقتی دو نفر ( مهم نیست از چه جنسی ) با عادت کردن به هم احساس می کنن همدیگرو دوست دارن.. نمیشه اسم اون رو دوست داشتن گذاشت.
من خودم شخصا اصولا به چیزی عادت نمی کنم و هی از این شاخه به اون شاخه رفتن رو دوست دارم ... دوست دارم به همه چی یه ناخنک بزنم ...فقط یه ناخنک.
اصلا من نمی گم ...قدیمیا گفتن : (عادت نکنید زیرا: ) ترک عادت موجب مرض است.
الان شما هم دو دسته هستین اونایی که این رو می خونن و همصدایی می کنن و اونایی که نمی کنن!
شاید این پستی که امروز میذارم خیلی تکراری باشه ها ...ولی گاهی اوقات انسان باید تکرار کنه ... تکرار و تمرین، تا اون مطلب خوب تو مغز آدم فسیل بشه.
امروز می خوام در مورد شکست بنویسم.
تا حالا خوردیش؟
اگه یادت نمی آد، حتما مغروری که نمی خوای یادت بیفته.
اگه خوردی و ازش درس گرفتی بردی. اینجوری تلخیش کمتر میشه. اصلا شاید شیرین هم بشه.
ولی وای به اون روزی که بخوریشو ازش درس نگیری. دیگه تا آخرین لحظه ول کنت نیست. هی به یادت میاد، هی افسوس می خوری، هی به خودت بد و بیراه میگی، اصلا گاهی اوقات شده( من خودم دیدم ) که به خدا هم گیر میدی که ای خدا چرا اینجوری شد، اصلا چرا منو آفریدی؟ هان؟
کاتب : در اینجا بر خویشتن لازم آمدم تا چندین گونه از انواع و اشکال شکست را مثال بیاورم. گاهی شکست ها باعث رنجش قومی می شود. مانند رنجش قوم هود از خداوندگار که ایشان در امتحان الهی شکست را نیوش کردند. گاهی نیز شکست ها را می توان بازسازی کرد. به مانند شهر خود اینجانب "بم"، که در زلزله ی اخیر شکست! و دوستان بازساز در حال ترمیم آن هستند.
امان از روزی که آدمی در یک حکایت عشقی شکست بخورد. من خودم یک دوره ی کوتاهی عشق در سر می گرداندم، عجب دورانی بود، یادش نیکو باد. اما نگذاشتم که مرا شکست دهد و فی اافور خودم را از مهلکه بیرون گردانیدم. اما حبیب و دوستم "فرهاد"، از توابع "بیستون"،به درد عشقی گرفتار آمد و از برای او، "شیرین"، جانها می داد. تا سرانجام بانو شیرین دل در ابروان "خسرو" بست و باعث شکست عشقی دوست من شد. فرهاد نیز شکست را پذیرا شد و به دیار باقی شتافت. اگر غیبت نباشد باید بگویم اینقدر بی جنبه بودن هم بسیار زشت است.
مستفیز شدیم جناب کاتب.
کاتب : وظیفه است.
من هم دیگه حرفی ندارم.
دیروز بلند شدم رفتم دانشگاه. مثلا خواستم سر کلاس برم اما روز اولی کلی خورد تو پرم چون نه هیچ کلاسی تشکیل شد نه استادی رو دیدم نه دانشجویی، حتی سلف سرویس هم باز نبود تا یه چیزی بخورم. گشتم گشتم تا اینکه 4،5 تا از دوستام رو پیدا کردم. نشستیم صحبت کردیم و وقت میگذشت تا اینکه دوستم س.ش. گفت : می بینم که وبلاگ زدی.
گفتم : آره
گفت : بیکاری میشینی وبلاگ می نویسی ؟
گفتم : نه داداش. حال می کنم، پس می نویسم.
اصلا خودش هم وبلاگ داره ها.البته وبلاگش گروهیه.
منم پرسیدم : خودت چرا می نویسی.
گفت : آخه کار ما گروهیه.
نمی دونم شاید داشت شوخی می کرد ولی اگه یه درصد هم جدی گفته باشه باید خدمت این دوست عزیز متفاوتم بگم که آقای مهندس یه مقدار دلت رو گنده کن، همین. ( س.ش. جان این حرف مدتها بود که مثل غده تو گلوم مونده بود و می خواستم بهت بگم، ولی نمی شد)
بدون مقدمه می گم من خودم تا پارسال نمی دونستم وبلاگ نویسی یعنی چی ؟ تا اینکه یه روز داشتم وبلاگ گردی می کردم که گفتم برم یه وبلاگ ثبت کنم.ساختمشو بعدش هم اصلا بهش سر نزدم چون سرم خیلی شلوغ بود و اصلا وقت نمی کردم، شایدم زیاد علاقه ای نداشتم بهش...
گذشت و خودم با پای خودم رفتم . حذفش کردم. تا اینکه بعدها ، یعنی همین 2 ماه قبل، یک وبلاگ برای بچه های دبیرستانی که 2 سال قبل توش جون می کندم زدم و هنوز هم سر پاست شکر خدا. الان هم که در خدمت شمائیم.
کاتب هستم :
در مدح و ذم وبلاگ نویسی نکته ها نهفته است، که از بازگویی آنان در این مقال اجتناب کرده. آرزومندیم تا بعدها آنرا بیشتر فراخ کرده تا شما نیز بهره مند گردید. زین بعد گاه مشاهده ی این قالب از نوشتار، موسوم به ایتالیک یا ایتالیای کوچک، انتظار سفر به ازمنه ی شعرای باستان را در سر بپرورانید.
ولی کوچکترین نکته ی مثبت اون می تونه سر گرمی باشه مگه نه آقای کاتب ؟
البته جناب نویسنده راست می گویند.
حالا شما خواهشا با این دری وری های من سر گرم بشید تا ببینیم چی میشه(هه هه)
امروز بعد ازظهر همه ی اهل خونه کلید کردن که برن 30نما فیلم اخراجی ها رو تماشا کنن. من هم که 2بار تا حالا دیدم این فیلم رو، تصمیم گرفتم نرم و بشینم خونه و فیلم بوتیک رو تماشا کنم. بعد از دیدن فیلم عزم کردم و زدم بیرون ...بعد از قیمت کردن آکواریوم رفتم پیتزا م. که غذا بخورم. انقده شلوغ بود که نگو...بعد از کلی معطلی :
1- آقای گارسون که دید من اونجا وایسادم و یه مقدار هم سر و وضعم با بقیه فرق می کنه(آخه من همینجوری امده بودم بیرون و به قول قدیمی ها لباسهای پلوخوریم رو نپوشیده بودم) و از همه مهمتر کسی (اینجا یعنی دوست دختر) باهام نیست، وقتی نوبتم شد نمی دونم چرا پیتزای من رو توی یه ظرفی غیر از ظرفهای مخصوص پیتزا گذاشت و
با بی ادبی گفت : 32 ماله توعه(432 شماره ی فیشم بود)
من هم گفتم : بله
گارسون : میخوری یا میبری ؟
من : میخورم
گارسون : کجا میخوای بشینی؟( با لحن بد )
( آخه اصلا جا نبود )
من : جا نیست که بشینم.
اینو گفتم و پیتزا به دست منتظر موندم تا بالاخره جا گیرم اومد.
2- نشستم و چند دقیقه بعد که میز من کاملا خالی شد سه آقا و سه خانوم شیک پوش اومدن و نشستن کنارم...
گذشت و من هم واسه این که حوصله ام سر نره هرز از چند گاهی صحبتاشون رو گوش می کردم و بالطبع نگاهشون هم می کردم.
تو این احوال بودیم که اونا میزشون رو از من جدا کردن ( آخه قبلش 2 تا میز به هم چسبیده بود ) و با هم نشستن. چند دقیقه گذشت و دیدم جوون ترین آقا به مسن ترینشون گفت : آره منم 2،3بار دیدم داره نگاه می کنه ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) بعد اون بکی هم تایید کرد و دوباره جوونه گفت می خوای میزشو برگردونیم ؟ که اون یکی آرومش کرد.
3- من هم موقع رفتن یه نگاهه خیلی بد به خانوم آقای جوون کردم، جوری که احساس کردم خیلی بهش برخورد. تازه موقع شام خوردن هم ( همون چند دقیقه ای که میزهامون چسبیده بود به هم) من یه تعارف خشک و خالی بهشون نزدم که بفرمایین پیتزا میل کنین.
حالا بین این سه نفر ( من ، آقای جوون و گارسون ) کی از همه مغرور تره ؟
موقع جواب دادن حواست باشه غرور نگیرتت !
الان که دارم این پست رو با خودکار می نویسم تا برای وبلاگ آماده اش کنم، روبروی تلویزیون نشستم و دارم برنامه ی un-cut آقای علیرضا امیرقاسمی رو تماشا می کنم. عرض شود که من هر وقت چهره ی این آدم ( علیرضا ) رو می بینم اول از هر چیز یاد سرمایه و سرمایه داری می افتم، چون به نظرم یکی از موفق ترین و مجربترین برنامه سازها و تهیه کننده های اونوره. آدم باهوشیه و تونسته میون این همه تلویزیون 24 ساعته یکی از بهترین ها باشه و منم آرزو می کنم هر روز کارش بهتر بشه.
از همین جا به همه ی سرمایه دارهای عزیز اعلام می کنم بابا جون یه کم این دوگوله تون رو کار بندازین و سرمایه تون( چه کم چه زیاد) رو یه جایی بذارین که هم یه نفعی واسه خلق خدا داشته باشه و هم یه سود کلون واسه خودتون داشته باشه. البته به سرمایه دارهای محترم بی احترامی نشه ها منظورم اون سرمایه دارهایه عزیزیه که رفتن با سرمایه شون یه تیکه زمین خریدن انداختن اون گوشه تا یه روزی قیمتش 2برابر بشه ... بابا جون خوب برو یه کلبه توش بساز تا 2تا کفتر برن توش زندگی کنن ...ای بابا.
و اما فرمول من برای یه سرمایه دار :
سرمایه + فکر خوب + فعالیت + مدیریت + شانس(به مقدار لازم)
البته واسه ی غیر سرمایه دارها هم نسخه بپیچم که از فرمول بالا سرمایه رو خط بزنین و دز فکر خوب و فعالیت رو بالاتر ببرین و به هر چی اعتقاد دارین توکل کنین ...انشاءالله تعالی یه فرجی میشه.
امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که روابط انسانی چقدر توی زندگی مامیتونه تاثیر گذار باشه ؟
راستشو بخواین این مطلب وقتی به سرم زد که دیدم توی بازی سیمز هر وقت آیتم روابط اجتماعی افت می کنه، بقیه آیتم ها از جمله نیاز به تفریح، انرژی و حتی آسایش، با شتاب بیشتری افت می کنن و بر عکس هر وقت این آیتم در حد مطلوب باشه بقیه آیتم ها انگار اصلا افت نمی کنن.
غرض از این یاد آوری (یادآوری واسه سیمز بازها) اینکه بگم تا حالا شده دل کسی رو بشکونید و بدونید که دلش شکسته؟ می بینید چه احساس مزخرفی به آدم دست می ده ؟
حالا بر عکس شده تا حالا به یکی خوبی کنین و از ته قلب از این کارتون لذت ببرین ؟
دیدین وقتی آدم یه کاره خوب می کنه اثرش روی همه ی جنبه های زندگی میمونه ؟
اصلا حالا که بحث به اینجا رسید نظر من اینه که زن و شوهری که به هم محبت نکنن و به هم عشق نورزن زندگیشون جهنمه.(میگی دروغه؟... برو یه زن یا شوهر اختیار کن بعد به هم محبت نکنین ببین چی میشه دیگه؟...د برو دیگه) نه شوهره با علاقه میره سر کار نه خانومه با علاقه ظرف می شوره و غذا درست می کنه... عجب دودوتا چهار تایی کردماااا...خودمونیم.