تبليغاتX
بدون شرح
این لینکی که اینجا میذارم شاید خیلی مسخره باشه و در عین حال به غیرت ایرانیم ربط داشته باشه.

جریان یه بمب اطلاع رسانی هستش. به این صورت که هر کس توی جست و جوی یاهو کلمه ی yahoo mail رو جست و جو كنه اولين سايتي كه پيدا ميشه همينه yahoo mail(البته اگه تعداد لينك هاي مربوط به اين سايت از همه بيشتر باشه.) پس همه با هم به نشانه ي اعتراض به حذف كشور ايران از ليست ثبت نام ياهو روي اين لينك كليك مي كنيم و از بقيه وبلاگ نويس ها هم خواهش مي كنيم تا اين كار رو تكرار كنن.

لينك شود خواهشا!!! yahoo mail  

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 1:0 توسط ناصر

خویشتن را گرفتاری بسیار افتاد از جهت طبع طنزی که در وجودم نهفته است و گاه بی گاه سر از توبره ی خویش بیرون می آورد این احساس به کمال نرسیده.

حکایت امر این است که بداهه گویی های یک مرد باعث بالا رفتن سر وی به بالای دار می گردد. حال بالای دار رفتن سر در این مقال کنایه از چیست؟ جواب اینکه باید اندیشید. گفتار از جایی آغاز شد و با اتمام جمع درسی خاتمه یافت. ولی وای به آن ساعت که مکتب دار، من و ۲ نفر از همراهانم را در انتها مورد خطاب قرار داده و با غضب مورد عتاب که به مدخل من در آیید تا حساب رسی نمایم. ما که در کژ و تاب چگونگی برخورد بودیم سلانه وار به سمت مدخل این استاد کم نظیر روانه بودیم. کم نظیر از این بابت که ایشان در ازمنه ی دور و در امارات واکینگ ها به حل کردن تمارین استاد و نویسنده ی والاقدر جانستون مشغول بوده اند. جانستون همان کسی است که امروزه و در سراسر پهنه ی خاکی نوشته های ایشان در مجالس علمی مختلف تدریس شده و از طبع علمی بالایی برخوردارند. بگذریم. به مدخل ایشان فرود آمدیم.

در نهایت احترام به نشستن مبذول شدیم و در غایت انتقام به شکستن محکوم!

حکم صریح آمد که به جهت دیگرگون کردن نظم حاکم بر اجلاس محروم شدن از مکتب بر ما رواست. و تنها حق داریم تا روز پس دادن امتحان حاضر شویم و این سه واحد درسی را به اصطلاح آیندگان پاس بنماییم.

و اما احوالات اینجناب پس او وقوع این واقعه. چند دقیقه ای در خود فرو رفتم و چندی بعد در آمدم که به سهم خویش از خجالت خویش و به جهت عدم عدالت پاسخ عدم کفایت را با عمل خویش دهم که گفته اند و می سرایند:

نا برده رنج گنج میسر نمی شود  ******* مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد     

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:45 توسط ناصر |

 قسمت هفتم:     

   وقتی تنسور(tensor) رو دید که داره با اشاره با دیانا حرف میزنه دلش لرزید.

وقتی فهمید که دوباره سر و کله­ی تنسور پیدا شده کفری شد. پر از تردید شد. یه چیزی مثل خوره افتاد به جونش. راهش رو کج کرد و انگار که اونا رو ندیده. به سمت در خروجی دانشگاه رفت.

          مگه این 2تا ضد هم نبودن؟ مگه یه چند وقتی نبود که با هم حرف نمی زدن؟ حرف زدن یه پسر با دیانا واسه فنزاک سنگین نبود, اصلا. اینکه تنسور بخواد بعد از اون  جریان دوباره بیاد سمت دیانا اذیتش می کرد. از خودش بدش اومد. به دیانا فکر می کرد. به اینکه شاید دیانا با یکی مثل خودش که گوشش نمی شنید و نمی تونست حرف بزنه, راحت تره فکر می کرد. به اینکه داره خودخواهی می کنه فکر می کرد. ولی تنسور بعد از جریان ضایع شدنش جلو همه چرا برگشته بود؟ مطمئن بود بقیه هم که دیانا و تنسور رو جلو دانشکده میبینن که دارن با هم گپ میزنن، تعجب می کردن.

          دیانا دختر شیطونی بود. با همون زبون بی زبونیش با همه سر صحبت داشت. همه می شناختنش و باهاش دوست بودن. ولی فنزاک یه حس دیگه­ای نسبت بهش داشت. از همون ماه های اول شروع دانشگاه یه جور دیگه باهاش برخورد می کرد. وقتی میدیدش بدنش مورمور میشد. کم کم دیانا هم از اون خوشش اومده بود و بیشتر اوقات رو با هم میگذروندن. سر کلاسا، کافی شاپ دانشگاه،... . همون روزای اول بود که معلوم شد توی دوره­ی جدید دوتا دانشجو هستن که کر و لال هستن: دیانا و تنسور. تنسور پسر معقولی به نظر می رسید ولی روابط اجتماعیش زیاد خوب نبود. زود دست پاچه میشد. شاید یه مقدار هم حق داشت(به خاطر مشکلش توی شنوایی) و یا نه، آخه دیانا خیلی راحت ارتباط برقرار می کرد. خلاصه اینکه دیانا و تنسور از همون روزای اول با هم آشنا شدن و با وجود فنزاک یه مثلث دوستانه رو تشکیل میدادن.

چند ماه گذشت. رابطه­ی این سه تا خوب بود تا اینکه تنسور به دیانا پیشنهاد ازدواج داد، اونم جلوی بقیه بچه های دانشکده بعد از کلاس آزمایشگاه فیزیک.

اصل ماجرا از این قراره که دیانا خیلی منطقی به پیشنهاد تنسور جواب منفی داده بود و این کار دیانا روی فنزاک و تنسور تاثیر گذاشته بود. فنزاک از یه طرف خودش رو پیروز می دونست و فکر می کرد دلیل دیانا برای رد کردن پیشنهاد نه تنها تمایل نداشتن دیانا برای ازدواج تو این سن بوده بلکه دلیل اصلیش اینه که دیانا به فنزاک فکر می کنه و شخص دیگه­ای رو  نمیتونه به دنیای رمانتیکش راه بده. تنسور هم که همه­ی آرزوهاش رو بر باد رفته میدیده از همون لحظه به بعد سعی می کنه که دیگه به دیانا فکر نکنه، سرخورده میشه و حتی توی روابط معمولش هم با دیانا سرسنگین میشه. دیانای قصه­ی ما به مسیر خودش روی خط مستقیم ادامه میده و فنزاک زود باور ما دچار غرور کاذب میشه و تنسور شکست خورده­ی ما گوشه­ی عزلت می گیره و کلاغ پرسیاه ما هم به خونه­اش نمی رسه و داستان این سری من هم تموم میشه و نتیجه گیری از این قسمت به عهده­ی خواننده ها واگذار میشه و نویسنده از اینکه به مسائل ظاهری توجه می کنه خوشحال نیست و فنزاک هم تو دلش میگه عجب شخصیت عجیب غریبی دارم من و دیانا داره ماستش رو یه گوشه میخوره و اصلا به این مسائل فکر نمی کنه و شما هم کم کم خسته شدین و به علت اینکه سرتون درد گرفته میرین که قرص بخورین و من هم مطلب کم آوردم و همین جا تمومش می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:40 توسط ناصر |

seda

ثانیه­ها در گذرند

تو چرا سکوت کرده­ای؟

سکوت زمانه بس نیست؟

خاموشی فریادهای به زنجیر شده­ای

              تلنگر یک نگاه تو را عاجزند

بگو، بگو که در این سرای جز من و تو کس نیست

ثانیه­ها می­گذرند

              و تو همچنان خیره به یک آواز

تمنای چه چیز شوکت صدایت را کم کرد؟

               که نگاهت دیگر

                              در به روی آغوش من نمی­گشاید

چه بود که ما را در این سرای گم کرد؟

خنکای باد پاییزی بود؟

چک چک ناودانی بود؟

               -در پی خستگی آن همه روز-

و شاید

عطر ریحان بعد از ظهر

               در کوچه باغ نزدیک!

هر چه که بود

و هر که بود

از آن همه نرگس صبح

                که به اولین نگاهت هدیه کردم، کمتر بود

                نبود؟

بیا برگردیم به دشت شقایق­ها

بیا تا برسیم به قله­ی هم­صدایی

هم­صدایم باش باز

نگاهت را ارزانی دار

تا بخوانم راز

                 تا بگویم آواز

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:0 توسط ناصر |

یه چند روزی هست که از شروع ترم جدید می گذره و من سعی کردم که این عادت صحیح رو در خودم جا بندازم که شبا زودتر بخوابم و صبحا زودتر بلند شم تا به سه تا از کلاسام که ساعت 8:00 صبح تشکیل میشه برسم. اصولا من بعد از ترم دوم فهمیدم که من آدمی نیستم که هم شب دیر بخوابم و هم بخوام صبح به این جور کلاسا برسم. مثلا همون ترم دوم دو روز ساعت 8:00 معادلات دیفرانسیل داشتم.

اونایی که اون کلاس رو با من داشتن همیشه سر ساعت 9:15 تو کلاس میزدن زیر خنده! چرا که داداشت اونموقع تازه میرسید سر کلاس. دمش گرم استاده هم باحال بود چیزی نمی گفت. آخرش هم شب امتحانش مجبور شدم تا صبح بیدار بمونم تا بتونم پاسش کنم(هر چند اون شب با یکی از دوستام تو کتابخونه بودیم. 2ساعت خوندیم و بقیه­اش تا صبح چرت و پرت می گفتیم واسه هم! یادش بخیر)

حالا من همه اینا رو گفتم که برسم به اول سالاد زندگی اونروزم یعنی چهارشنبه 4/7/86:

صبح اونروز ساعت 11 کلاس داشتم ولی خوب بر حسب عادت ساعت 8 اینا بلند شدم و شال و کلاه کردم که برم دانشگاه و به تبع اون دانشکده! البته اونروز کار هم داشتم که زود رفتم. رسیدم فلکه دوم آریاشهر که سوار اتوبوس شم بیام دانشگاه ولی صفش خیلی زیاد بود. یه چند تا فحش به ارکان مختلف نظام دادم و رفتم تاکسی گرفتم و رسیدم دانشگاه. بر خلاف عادت از درب خیابون رشت رفتم تو( دانشگاه من 4تا درب داره که یکیش واسه پارکینگ اساتیده، یکیش از خیابون حافظه-درب اصلی-آخریش هم از خیابون ولیعصر) رفتم و رفتم تا رسیدم به دانشکده. اول از همه رفتم سایت کامپیوتر تا متن تقدیرنامه از اعضای قبلیه شورا صنفی رو آماده کنم. داشت تموم میشد که رفیقم سهند(همونی که تا صبح با هم چرت و پرت می گفتیم شب امتحان معادلات) اومد بغلم نشست و از احمدی نژاد گفت که چه گندی زدن بهش تو دانشگاه کلمبیا. می گفت اخبار CNN یه تیکه هاییش رو نشون داده و خوب رفیقای منم که همه زبان خفن! واسم گفت که رییس دانشگاه چجوری از رییس جمهور محبوب ما! پذیرایی کرده. رفتم تو فکر که آخه بابا... ولش کن.

متن رو آماده کردم و یه پیامک! فرستادم واسه دوستم که کاغذهای ابر و بادی که خریده بود رو سر ساعت بیاره سایت که اونم نه گذاشت نه برداشت و با 20 دقیقه تاخیر آخر تو کتابخونه گیرش آوردم. (الان خودش داره این رو میخونه. یه مهر تایید بزن پای این جمله ها و بگو که من دارم راست میگم. رو مانیتورت نه ها! توی نظرات) کاغذ ها رو گرفتم و رفتم خدمات چاپ بالای دانشگاه که برام روی کاغذها پیاده­اش کنه. اولش گفت برگی 100تومن! جا خوردم ولی گفتم باشه 10تا بزن. کارش تموم شد و گفتم یه فاکتور هم بده بهم. به شاگردش گفت بزن برگی 50تومن. گفتم پس چرا اولش گفتی 100؟ گفت اینو گفتم ببینم چی میگی. چون قبول کردی الان می گم 50تومن. من نمیدونم این چه روشی بود که این دوست عزیزمون میخواست باهاش آدم شناسی کنه! خلاصه کاغذها رو که حالا اسمش شده بود تقدیر نامه رو بردم و گذاشتم تو قاب. بد نشد. ساعت داشت 11:00 میشد و من باید میرفتم سر کلاسم. کلاس تموم شد و اومدم بیرون که سریع برم یه چیزی بزنم به بدن( آقا من همینجا بگم من روزه نمیگیرم. دلایلش هم به خودم مربوطه...چیه؟!!) نشد، یعنی وقت نشد. بعدش هم من دیدم امروز که قراره شورا صنفی دانشکده به دانشجوها افطاری بده زشته که یکی از اعضاش یه کوچولو گرسنه نباشه!

شلم شولبایی بود واسه افطاری. ورودی های جدید که دعوت نامه نداشتند جمع شده بودن پشت درب شورا که آقا ما هم میخوایم بیایم. اونور سه تا از دوستام داشتن توی آشپزخونه­ی سلف شله زرد درست می کردن. اون یکی از دوستام که تو شورا عضو بود ولی اونروز نبود سعی داشت مارو از راه دور مدیریت کنه(tele-management) . دبیر شورای صنفی هم که من شخصا زیاد باهاش حال نمی کنم از اونور دست رد به سینه­ی اونایی میزد که دعوت نامه گیرشون نیومده بود...

خلاصه گذشت و گذشت تا ساعت شد 15:00 و من رفتم یه سر زدم به بچه ها تو آشپزخونه. به به چه شله زردی شده بود. خیلی خوب بودا ولی به گمانم گلابش گم بود. برگشتم رفتم سر کلاس آز مقاومت مصالح که اونسر دانشگاه برگزار میشد. از نحوه­ی تدریس استادش که بگذریم ساعت میشه 17:15 و یه ساعت مونده به افطار. وای چه کنم چیکار کنم!نترسین، همه چی مرتب بود و من هم اصلا استرس نداشتم! همه رفتیم سلف اساتید تا به امید خدا چندمین افطار دانشکده­ای رو برگزار کنیم و چه برگزار کردنی بود. پرفکت! عالی! نوشابه وا3 خودمون باز نمی کنما ولی همکاری توی چهره­ی بچه ها موج میزد. هر کی دوست داشت به بهترین نحو برگزار بشه. اگه پسرای دانشکده بهم لقب CL ندن باید بگم دخترای دانشکده مثل همیشه گل کاشتن. البته همه همکاری کردیما ولی تلاش و دلسوزی اونا جای خودش رو داشت. همون لحظه بود که به خودمو رشتمو ....همه...به همه چیز بالیدم!(جریان داره!) یعنی همه داشتن بال بال میزدن! افطاری تموم شد و علی موند و حوضش! همه رفتن و تنها ورودی84ها (یعنی ما) موندن. هر کسی یه گوشه­ی کار رو گرفت. میزا رو جمع کردیم. بطری نوشابه ها. ظرفای سالاد و زولبیا. همونجا بود که یکی از دوستام گفت ببین چقدر حروم هدر شده. اینو که گفت یه نگاهی به میزا انداختم و دیدم اوه اوه، راست میگه. بعد یه چند ثانیه رفتم تو فکر و دیدم اون حس زیبای من چقدر زیباتر میشد اگه این افطاری مختصرتر بود و اینقدر مواد غذایی تو سطل آشغال ریخته نمیشد.

خداحافظی کردیم و 12تا از پسرا با سه تا ماشین ریختیم توی اتوبانهای شهر تا رسیدیم فرحزاد. رفتیم توی یکی از همین باغچه ها و تا نشستیم فهمیدیم ای بابا، گیر بازار شده و داداشمون بهمون قلیون نمیده. آقا ما رو میگی با خلق تنگ اومدیم بیرون از اونجا رفتیم بغلیش که اونجا قلیون داشت. یه لیمو زدیم به بدن و ریختیم بیرون. نخود نخود هر که رود خانه­ی خود. نوید ما رو رسوند خونه و من تا رسیدم خونه دیدم اهل خونه نشستن پای مصاحبه خبری رییس جمهور محبوبمون! آقا این بنده خدا مصاحبه کننده ه هر چی می پرسید این داداشمون یه چی دیگه جواب میداد. همش می گفت: ما خوبیم، شما هم خوب باشید. ما فکر می کنیم فلان. ما فکر می کنیم بهمان. یه جاش گفت شما نمیتونین به نمایندگی از مردم آمریکا صحبت کنین ولی من میتونم به نمایندگی از ملتم صحبت کنم. یه جوری میگه ملتم ... استغفرالله... منو میگی اینو که گفت شاکی شدم شکایت خودم رو با رفتن به سمت تختم اعلام کردم!

آخیش...تموم شد
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:47 توسط ناصر |

 

در اتاقي كه پر است از ابر و مه،
دست‌هايم بوي باران مي‌دهد
عكس من در قاب مي‌خندد به من
خنده‌اش بوي دبستان مي‌دهد

بوي باد از كوچه مي‌آيد، و من
در اتاقم چاي را دم كرده‌ام
با بخار گرم چايي، سقف را
پر زباغ سرد شبنم كرده‌ام

قُل قُل گرم سماور در اتاق
مي‌برد من را به عصر كوزه‌ها
مي‌برد تا لحظه‌ي افطارها
مي‌برد من را به ماه روزه‌ها

لحظه‌‌ افطار وقتي مي‌رسيد
سفره پر مي‌شد ز عطر كال ياس
لحظه‌اي احساس مي‌كردم كه من
نور دارم بر تنم جاي لباس

سبز مي‌شد با پدر، باغ دعا
نرم مي‌خواند از كتابي آشنا
با فطير تازه مادر مي‌رسيد
دستهايش داشت بوي ربّنا

ش: ابراهيمي(شاهد)

منبع: http://www.heyatblog.ir/archives/000897.php

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:49 توسط ناصر |

قسمت ششم:

مسیر دانشکده ی مکانیک تا دانشکده ی علوم پایه زیاد طولانی نبود منتها به دلیل پیچ و تاب خاصی که داشت و همچنین گلدونها و درختچه هایی که اطراف مسیر رو زیبا کرده بودن، گذرگاه اکثر دانشجوهای فني مهندسي بود.

فنزاك اون روز ساعت 10 صبح ترموديناميك داشت و تا نيم ساعت ديگه كلاسش شروع ميشد. داشت با بهترين دوستش تو دانشكده يعني "دورمن" قدم زنون به سمت دانشكده علوم پايه مي رفت. بهتره مكالمات بين دورمن و فنزاك رو گوش كنيد. توجه من رو كه خيلي جذب كرد. دورمن شروع مي كنه:

-          آورديش؟

-    آره آوردم. من كه ميدونم تو نميخونيش. بازم ميري ميندازي اون گوشه. آخرشم سگ همسايه مياد و روش كار خرابي ميكنه.

-          مسخره بازي در نيار. اون موقع جريان فرق مي كرد. خودت شاهد بودي كه تو چه مخمصه اي گير كرده بودم.

-          ولي اينم بگم بهت كه اين كتاب براي من خيلي جالب بود و شايد تو اصلا ازش خوشت نياد.

-          شايد. حالا كتاب رو بده يه نگاهي بهش بندازم.

فنزاك كتابي كه چند روز قبل خوندنش رو تموم كرده بود رو به دورمن داد تا اونم بخونه. اين يكي از عادت هاي خوب فنزاك بود كه هميشه دوست داشت كتابهايي رو كه دوستشون داره، بده به اين و اون تا بقيه هم از خوندن اونا لذت ببرن. ولي بين خودمون باشه ها، فنزاك يه معدود كتابايي رو هم به هيچ كسي نمي داد چون خيلي واسش مهم بودن. شايد بودن اون كتاب ها توي كتابخونه­ي شخصيش يه جورايي بهش قدرت ميداد و دوست نداشت اين منبع قدرت از اون دور بشه. طبيعيه، نه؟

اين كتابي هم كه به دورمن داد يه كتاب فلسفي بود به نام "فيلسوف غربي – بستر شرقي" كه در مورد شرقي شدن انديشه هاي روشنفكران غربي مطالبي نوشته بود و توجه مهندس جوان ما رو جلب كرده بود.

بعد از 5 دقيقه سكوت بين ايندو، دورمن:

-          اينا چيه ميخوني؟

-          گفتم شايد خوشت نياد.

-          بدمم نيومد ولي به نظرم به درد سن من و تو نميخوره.

-    اتفاقا مخصوص من و تو نوشته شده. اگه ميدوني نميخونيش بده به من، ميدمش به ديانا. مي دونم اون خوشش مياد.

-          آره شايد چند سال ديگه ازت گرفتم و خوندمش.

-          تو كه اونموقع داري واسه امتحان ورودي مقطع ارشد ميخوني آقا پسر درسخون؟

-    منظورم بعد از تموم شدن درسم بود. تو اين سالها فقط مي خوام درس بخونم. به هيچ چيز غير از درس خوندن فكر نمي كنم.

-    معلومه هنوز هيچ چي نشده بهت مي گن آقاي دكتر. ولي من نظرم اين نيست. تو در انتها ضرر خواهي كرد. روراست بگم بهت دورمن. تو نيومدي دانشگاه كه فقط درس بخوني و مدرك بگيري و بري بيرون. تو اومدي اينجا تا زندگي كردن هم ياد بگيري. قبول دارم سطح نمرات من به پاي تو نميرسه ولي من هم دارم درسم رو ميخونم و هم به كاراي ديگه ام ميرسم. نمي خوام از راهي كه انتخاب كردي منصرفت كنم ولي بهت پيشنهاد مي كنم يكم هم به دنياي اطرافت توجه كن.

-    قبول دارم. ولي سرشت من اينجوريه. از بچگي همش تو سرم كردن كه درس بخونم. نه بابام نه مامانم من رو آزاد نذاشتن. با اين كه با زور اونا اين رشته رو انتخاب كردم ولي خدا رو شكر الان از رشته ام خوشم مياد. راضيم.

دورمن يه نگاهي به روبرو كرد و بعد از چند دقيقه فكر كردن ادامه داد:

-    فنزاك من توي سوت تيچ خيلي تنهام. اگه بخوام آدمهاي اطرافم رو دسته بندي كنم بايد بگم 90% مثل تو فكر مي كنن و فكر كنم تنها 10% يا كمتر مثل من رفتار مي كنن.

-    به نظرم تو خودت نمي خواي. تو اسير اون چيزي هستي كه نمي دوني چيه. من هر كمكي از دستم بر بياد برات مي كنم. همه ي ما ها با هم فرق داريم. يه جاهايي تو بايد كمكم كني. يه جاهايي من. همه چيز فرمول نيست.

ديگه كم كم رسيدن دم در كلاس. دورمن گفت من اين جلسه نميام، مي خوام كمي فكر كنم. فنزاك با تعجب نگاهش كرد. تعجبش به لبخند تبديل شد و بعد تنهايي وارد كلاس شد.   

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:36 توسط ناصر |

یکی از ایالت های آمریکا. یک زن با ماشین پنچر شده­اش کنار یه جاده­ی بیابونی ایستاده و به ته جاده خیره شده.

    هوا سرد بود. خیلی سرد. باد سوزناکی میومد و هوا داشت کم­کم تاریک میشد. درمونده بود که چی کار کنه!؟ چون که خودش به تنهایی نمی تونست چرخ کادیلاکش رو تعویض کنه. توی سرش این سوال تکرار میشد:

"مبادا تا چند ساعت دیگه اتومبیلی از اینجا رد نشه؟"

     نیم ساعتی گذشت. زن کم کم داشت ناامید می شد تا اینکه از دور دست اتومبیلی رو دید که داره بهش نزدیک  میشه. خوشحال شد ولی بعد کمی ترسید. ماشین نزدیک تر شد و با علامت زن ایستاد. یه مرد جوان از یه شورلت قدیمی پیاده شد و گفت: "می تونم کمکتون کنم؟" زن با ترس و لرز به چرخ پنچر شده اشاره کرد. مرد جوان با لبخندی گرم گفت: "هوا سرده, شما بفرمایید توی ماشین من تا بنده چرختون رو عوض کنم." زن احساس آرامش کرد و رفت تا کمی گرم بشه.

     کار تعویض تموم شد و مرد به سمت زن رفت تا ازش خداحافظی بکنه. تا مرد خواست اولین جمله رو بگه زن دست برد سمت داشبورد کادیلاکش و مقداری دلار رو بیرون آورد. اون زن حاضر بود تا 10 برابر هزینه­ی تعویض چرخ رو پرداخت کنه. مرد تا پول ها رو دید گفت: "خانوم من از شما پول نمی خوام." زن گفت: " غیر ممکنه, بفرمایید چقدر بهتون بدم؟ شما من رو نجات دادین. 100 دلار کافیه؟ و شایدم بیشتر؟ بفرمایید چقدر بهتون بدم؟" مرد در جواب گفت: "خانوم من که گفتم پول نمی خوام. من این کار رو برای خدا انجام دادم. فقط یه چیز از شما می خوام." زن گفت: "چه چیزی؟" مرد گفت: "قول بدین که رشته ی کمک کردن به دیگران توسط شما پاره نشه و شما هم اگر می تونستید به کسی کمک کنین حتما این کار رو بکنید و به اون فرد هم این توصیه رو بکنین که آخرین عضو این سلسله نباشه."

     مرد خداحافظی کرد و زن نیز کمی تامل کرد و به راه افتاد. چند مایل جلوتر به یه رستوران کوچیک کنار جاده­ای رسید. گرسنه بود. ایستاد تا غذایی بخوره. داخل شد و نشست. تنها شخص فروشنده یک خانم حامله بود. غذایی سفارش داد و منتظر شد. در همین حین به اطرافش بیشتر دقت کرد. جای محقری بود و معلوم بود که یک زن به تنهایی خیلی سخت اونجا رو اداره می کنه. اون هم یک زن حامله. ناگهان فکری به ذهنش رسید. غذاش رو خورد و درخواست صورت حساب کرد. روی صورت حساب مبلغ 15 دلار و 50 سنت نوشته شده بود. زن پول غذا رو داد و اونجا رو ترک کرد. زن حامله تا اسکناس 50 دلاری رو دید خواست تا باقی پول رو پس بده, ولی دید که زن نیست و به جاش یک یادداشت کنار بشقاب غذا به جا مونده:

" نیازی نیست باقی پول رو پس بدی. اون رو برای خودت بردار. می دونم که بهش احتیاج داری. از ظاهرت هم معلومه که چند وقت دیگه کوچولویه زیبایی رو از طرف خدا هدیه می گیری. 200 دلار دیگه هم زیر رومیزی هست. اون رو هم بردار و برای خرج بیمارستان هزینه کن. فقط ازت می خوام که تو آخرین حلقه از زنجیر کمک به دیگران نباشی. تو هم اگه دیدی کسی به کمکت احتیاج داره, به اون کمک کن. به امید روزی که همه مردم روی زمین حلقه حلقه­ی این زنجیره رو تشکیل بدن."

    زن با خوشحالی شب به خونه رفت و این خبر خوش رو به شوهرش داد. بهش گفت که دیگه نباید نگران خرج بیمارستان باشن. بهش گفت که خدا ما رو دوست داره و بهمون کمک کرده.

شوهر خدا رو شکر کرد.

کمی فکر کرد و بعد از ظاهر اون زن پرسید. همسرش جواب داد.

از ماشینی که اون زن سوار بود پرسید. همسرش جواب داد.

اشک تو چشم های مرد حلقه زد...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:35 توسط ناصر |

مشکل کار کجاست که:

۱- وقتی تو اتوبوس نشستیم با اینکه می دونیم پیرمردی که کنارمون ایستاده سختشه ایستادن ولی بلند نمی شیم تا اون بشینه و باز با اینکه می دونیم خودمون هم یک روز مثل اون سالخورده می شیم و دوست داریم یه جوون برامون بلند بشه تا ما بشینیم؟

۲- با ۲۵۰۰ سال تمدن هنوز واسه ۲۰ دقیقه نشستن روی صندلی مترو آن چنان همدیگه رو هل می دیم که انگار قراره روی صندلی پادشاهی بشینیم؟ 

۳- این همه با ماشین توی خیابون ها تند میریم تا آخرش تصادف کنیم و تازه بشه درس عبرت برامون و اینکه تصادف یکی دیگه برامون تجربه نمیشه؟

۴- کسب و کارمون برکت نداره و توی فلافلی که می دیم دست مردم از نخودی استفاده می کنیم که واسه ۶ ماه پیش بوده و صاحب انبار حاضره این نخودهای دور ریختنی رو به نصف قیمت به مغازه دار بفروشه تا هم صاحب انبار سود کنه و هم صاحب مغازه. این وسط هم مصرف کننده ضرر می کنه و معده اش تا ۳ روز درد کنه؟

۵- دلمون واسه هم کمتر تنگ میشه و جیبامون واسه پول بیشتر  گشاد؟

۶- زشتی هارو می بینیم و سعی نمی کنیم خودمون رو زیبا کنیم؟

۷- آدمهای موفق رو میبینیم و باز سعی نمی کنیم تا مثل اونا بشیم؟

۸- از اینکه یکی پشت سرت حرف بزنه بدت میاد و با کمال خوشحالی پشت سر این و اون حرف می زنیم؟

۹-  . . .

۱۰- . . .

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:12 توسط ناصر |

دانــی کـــه چنگ و عود چه تـقریر مــی کنند

پــنـهان خــوریــد بــاده که تــعـزیـر مــی کنند

 

نــامــوس عــشق و رونــق عــشاق می برند

عــــیب جــوان و ســرزنــــش پـیـر مــی کنند

 

جــز قــلب تــیره هــیـچ نــشد حــاصل و هنوز

بــاطـل در ایـن خیــال کــه اکـسیر مــی کـنند

 

گویــند رمــز عــشق مـــگـویـید و مــشـنـویـــد

مــشکل حــکایــتـیسـت که تــقریـر مــی کنند

 

مــا از بــرون در شـــده مــغـــرور صــد فــریــب

تــا خـــود درون پــرده چــه تـــدبـیـر مــی کنند

 

تــشویــش وقت پــیر مــغـان مــی دهــند بـاز

ایــن سـالکان نــگر کــه چـه بـا پیر مــی کنند

 

صـــد مـلک دل به نــیـم نــظر مــی توان خرید

خوبان در ایــن مــعامــله تقصیــیـر مـــی کنند

 

قــومـی بــه جـد و جهـد نـهادند وصل دوست

قــومــی دگـــر حــــواله به تـقـدیـر مــی کنند

 

فــی الــجمـله اعتــماد مــکن بـر ثــبات دهـر

کایــن کارخـانه­ایـست کــه تــغـییر مــی کنند

 

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چــون نیــک بنگری هـــمه تــزویـــر مــی کنند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:52 توسط ناصر |

قسمت پنجم:

فنزاک در رو باز کرد و وارد آپارتمان شد. کسی رو تو هال ندید. فیوناز و مامانش رو صدا کرد، نبودند. تعجب نکرد. اکثر بعد از ظهرها که از دانشگاه بر می گشت اونا نبودن. فیوناز یا کلاس گیتار بود اون موقع یا با دوستاش می رفتن کنار رودخونه تا یه کم قدم بزنن. مامانش هم تا اون موقع می موند تو تحریریه تا مطالب روزنامه رو به کمک همکاراش برای فردا آماده کنه. گرسنه­اش نبود ولی از روی عادت رفت سمت یخچال و درش رو باز کرد. چیز خاصی توش نبود. احتمالا و باز طبق عادت مامانش با یه عالمه خوردنی از سر کار میومد و یخچال رو پر می کرد. به یه لیوان آب خوردن اکتفا کرد و رفت که بره سراغ تلویزیون اما پشیمون شد و از بس خسته بود رفت تو اتاقش و ولو شد رو تخت. بعد از 2ساعت خوابیدن بلند شد. فیوناز اومده بود و داشت با تلفن حرف میزد. مادر خونه هم تازه از راه رسیده بود و داشت یخچال رو از مواد غذایی که خریده بود پر می کرد. با چشای خواب آلود به خودش گفت: "پاشو که خواب دیگه بسه، پاشو که امروزم شب شد، پاشو فنزاک." اینا رو گفت و بلند شد. رفت تو اتاق فیوناز و داشت نگاش می کرد که چی کار میکنه. فیوناز که حالا دیگه 17 ساله شده بود متوجه حضورش نشد. خواست سلام کنه و با تنها خواهرش خوش و بش کنه که متوجه شد داره آروم با تلفن صحبت می کنه. خواست مزاحم نشه و بیاد بیرون که صدای فیوناز بلندتر شد که: "اون با بقیه فرق داره." فنزاک کنجکاو شد که فیوناز داره با کی صحبت می کنه. همونجوری دم در اتاق ایستاد و به ادامه­ی صحبت های خواهرش گوش داد:

" من به فنزاک هیچی نگفتم ... نه ... ولی میگم ... می گم که اون مثل بقیه نیست ... من همه چی رو بهش روراست می گم ولی اون به نظرم خیلی چیزا رو به من نمیگه ... اکثر پسرها اینجورین و به نظرم مارتین (Martin) هم از این قاعده مستثنا نیست ... همین الان بهت گفتم که ... آره ... نه اومده مامانم ... یه چیزی ... اسم امروز رو باید بزاریم روز درد و دل از بس ما با هم حرف زدیم ... نه بابا دیوونه شدیا ... باشه ... خیلی خوب ... ساعت 4 ... باشه ... خداحافظ." قبل از اینکه خداحافظ رو بگه فنزاک از اتاق اومده بود بیرون. فیوناز هم تا گوشی رو قطع کرد اومد تو هال و به فنزاک و مامانش سلام کرد. رفت و نشست روی کاناپه­ی سبز رنگ کنار شومینه. فنزاک هم رفت 2تا سیب سرخ از تو پاکتی که تازه به خونه­اشون راه یافته بود برداشت. تمیزشون کرد و رفت کنار فیوناز نشست و با شوخی گفت:

-          سیب میخوری یا میبری؟

-          می خورم. ممنون.

-          چه خبر از مدرسه امروز؟

-          هیچی. مثل همیشه. کسل کننده و بی روح. هر چند دروغ نگفته باشم باز امروز چون کلاس طراحی سه بعدی داشتیم یه کمی بهتر بود ولی در کل، نه، خوب نبود.

-          فیوناز یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

-          تا چی باشه حالا.

-          تازگیا اخلاقت یه کم عوض نشده؟! میدونم شاید تو این سن طبیعی باشه ولی دوست دارم اگه مشکلی هست به من بگی. چیزی شده؟

-          نه اتفاق خاصی نیفتاده. شاید واسه این باشه که تازگیا با یه پسره تو مدرسه صمیمی تر شدم و اخلاق خشک اون هست که رو منم تاثیر گذاشته.

-          که اینطور. اسمش چیه؟ سال چندمه؟ چرا اخلاقش خشکه؟

-          مارتین. اسمش مارتینه. هم کلاسی خودمه. یه چند وقتی هست روزا با هم از مدرسه بر میگردیم. همیشه همینجور بوده. زیاد از دخترها خوشش نمیاد ولی نمی دونم چرا با من راحته.

-          الان هم داشتی با اون تلفنی صحبت می کردی؟

-          نه. با سفیا (seffia) صحبت می کردم.

-          مواظب رابطه­تون باش. دوست های خوبی برای هم باشین. می دونم که خواهر من با هر کسی دوست نمیشه ولی بعضی چیزا هست که یه موقع هایی از کنترل آدم خارج میشه. اگه مشکلی داشتی مثل همیشه به خودم بگو.

همون موقع مامانشون صداشون می کنه که بیان سر میز تا با هم چای بخورن.

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:45 توسط ناصر |

روزگـاریـــست که ســودای بتــان دین من است

غـــم ایــــن کار نشـــاط دل غـمگیــن من است

 

دیـــدن روی تــــو را دیــــده‌ی جان بیــــن بــایـد

ویـــن کــجا مرتبه‌ی چشم جهان بین من است

 

یـــار مــــن بــــاش کـه زیــب فـلک و زینت دهر

از مـــــه روی تـــو و اشــک چو پروین من است

 

تا مـــــرا عــشق تو تــعلیم ســخن گــفتن کرد

خـــلق را ورد زبـان مدحت و تحسین من است

 

دولــــــت فــقر خــدایا بـــه مـــن ارزانــــی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

 

واعــظ شحنـه شناس این عظمت گـو مفروش

زان که منزل گه سلطان دل مسکین من است

 

یارب این کـعبه‌ی مقــصود تــماشـاگـه کــیست

که مغــیلان طریـقش گل و نســـریـن من است

 

حــافـظ از حــشمت پـرویـز دگــر قــصه مخــوان

که لبش جرعه کش خـــسرو شیرین من است

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:25 توسط ناصر |

امشب می خوام از خیلیاشون خداحافظی کنم. خداحافظی همیشه تلخ بوده. خیلی سخته که از چیزایی خداحافظی کنی که بخشی از گذشته‌ات بودن. بخشی از هویتت. نمی دونم چرا دارم این کار رو می کنم. شاید چون می خوام رشد کنم. نمی خوام به گذشته‌ام وابسته باشم. زندگی رو به جلو پیش می ره، نه به عقب. اما این دلیل خوبی نیست برای این که یه عالمه خرت و پرت هام رو که یه عمر جمعشون کردم رو بریزم دور. تو این یه مورد به بابام رفتم. به قول مامانم ماها آشغال جمع کنیم. جمع می کنیم و جمع می کنیم. آخرش هم نمی دونیم واسه چی جمع کردیم؟! شایدم به قول دوستم پیچ رو نباید دور انداخت. ولی من امشب خیلی از پیچ های زنگ زده رو می ریزم دور.

یه چسب آبکی قوی که از بس خشک شده نمیشه درش رو باز کرد. یه مسواک نوی آشغالی که نمی دونم واس چی نگهش داشتم. یه مشت روان نویس و خودکار و مداد رنگی های وصله پینه‌ای که هر کدومشون واسه یه کارخونه‌است. یه کم میخ، از ریز تا درشت. در سایزهای متفاوت. یادمه به خودم گفتم اولین جعبه ابزارم رو این میخها مزین می کنن. چند تا خشاب سوزن منگنه‌ی نصفه و نیمه. یه 10،15 تا بسته‌ی مداد نوکی که همشون خالین. یک عدد هدفون گنده‌ی خراب. یه جعبه پونس رنگارنگ. یه حلقه چسب نواری زرد رنگ که یادمه یه روز که رفته بودم بازار چون خیلی ارزون بود چهار تا خریدم، دونه‌ای 50 تومن. مهره های جداشده‌ی یه تسبیح چوبی که لای چسب نواری چسبوندمشون که بازم یادمه از یه دستفروش خریدم. یه مداد طراحی B6 کهسال دوم راهنمایی خریدمش و کلی باهاش طراحی کردم. یه اتود زرد رنگ رترینگ. چند تا شکلات قهوه که همین چند لحظه پیش یکیش رو تموم کردم. یه کیسه‌ی خیلی کوچولو محتوی یه تی بگ و چند تا قند حبه. با دوستم کامران سال اول دانشگاه که می رفتیم بوفه چایی بخوریم همیشه دو تا آبجوش می خریدیم و دو تا از این بسته ها. همیشه یکیش اضافه می موند. یه روز یکیش رو آوردم خونه. یه جعبه‌ی خالیه خود نویس که محتواش استفاده شده. اون رو اون موقع هایی که کلاس زبان می رفتم. تو یه جشن، تو یه مسابقه که مربوط به زبان می شد و می بایست هر شرکت کننده با آخرین حرف کلمه‌ای که شرکت کننده‌ی قبلی گفته یه کلمه بگه و همینجوری می بایست ادامه می دادیم تا همه حذف بشن و برنده مشخص بشه. من برنده شدم. یه ماشین حساب کوچولو که چند روز مونده بود به آغاز امتحانات نهایی خریدم تا سر امتحان لنگ نمونم. آخه ماشین حساب مهندسی نمی شد برد. ( ما رو بگو چی اون موقع ها خودمون رو مهندس به حساب می آوردیم!) 2،3 تا توپ پینگ پونگ که دست نخورده یا خورده نگهشون داشته بودم. یه لامپ کم مصرف سوخته که یادمه رنگش زرد بود. یه قوطی کبریت که توش یه عدد کبریت بود و بقیه‌اش سیگارت بود. چه دورانی بود اون موقع هایی که سیگارت بازی می کردیم تو کوچه خیابون. سه بسته ساچمه پلاستیکی برای تفنگ اسباب بازی. یه گلدون سنگی خیلی کوچولو که گلهاش رو قبلا ریختم دور. کاور سی دی تریدی مکس 6. آداپتور ارگ. یه جعبه‌ی هدیه. یه کاور دو کارته برای نگه داری کارت اعتباری مترو. یه عالمه چسب زخم. یه کش مشکی....

kherto pert

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:2 توسط ناصر |

 قسمت چهارم:  

 فنزاک بعد از گذروندن یه روز خسته کننده و دلگیر، کلیدش رو داخل قفل درب می­چرخونه و وارد ساختمان برجی میشه که با خواهر و برادرش توش زندگی میکنن. یه برج 160 واحدی 32 طبقه‌ای که توی یکی از محله‌های اعیان نشین سوت تیچ واقع شده.اونا حدود 200 متر از رودخونه‌ی جوی واشر (Joy Wahsher) فاصله دارن و به ذم خودش با اینکه رودخونه‌ی بزرگی نیست ولی میشه هرزگاهی لب جوی واشر نشست و به عظمت هستی فکر کرد.

   داشتم می گفتم، فنزاک وارد برج میشه و توی لابی آقای فایندر، (Finder) نگهبان برج رو میبینه. سلام میکنه و بدون دلیل وارد اتاقک نگهبانی میشه. همونجوری که داشت روی تنها صندلی موجود در اتاق می­ نشست، با صدای گرفته می گه:

   -   تو این اتاقک سردتون نیست؟    

   -   نه زیاد سرد نیست. کم کم دارم عادت می کنم.

   -   عادت می کنین؟ به چی عادت می کنین؟ به این اتاقک یا به سرد بودنش؟

   -   به هیچ کدوم. دارم به این سوال‌ها عادت می کنم فنزاک جان.

   -   اوه!... ببخشید اگه ناراحتتون کردم.

   -  نه پسرم. ناراحت نمی شم. اولش سرگرم می شدم با سوال‌های تکراری همسایه‌ها، ولی الآن دیگه نه. تو چطوری؟ بهم ریخته به نظر می رسی. نکنه باز با دورمن حرفت شده؟ یا شایدم تو دانشکده مشکلی داری؟ همیشه با من راحت بودی. حالا هم می تونی با من درد و دل کنی. من گوش می دم. بگو.

   -   یاد قدیم ها افتادم یه هو. از در که اومدم تو، از بس که خسته بودم، می خواستم یه راست برم بالا و مثل جنازه بیفتم رو تخت.

     فنزاک در اینجا یه مکث کوچولو می کنه و ادامه میده:

-          ولی نمی دونم چرا الان اینجا نشستم؟ توی اتاقک شما. اونم این وقت شب! راستی فیش‌های موبایل اومده؟ مطمئنم بالای 200تا باید بدم.

-          نه هنوز که نیومده. چه خبره؟ 200تا برای 3ماه؟

-          آره. شایدم یبشتر. اصلا ولش کن. از تنها پسرت چه خبر؟ هنوز دوست داره بره ارتش؟

-          آره. تام (Tom) عاشق تفنگ و فشنگه. همه میخوان از عراق در برن ولی اون دوست داره هر چه سریع تر اعزام بشه اونجا. مسخره است، نه؟

-          من تام رو نمیشناسم که بخوام در موردش نظر بدم. شاید به نظر خودش کارش درسته. تام دیگه بچه نیست. یه مرد 24 ساله حتما هدفش رو برای زندگی پیدا کرده، اینطور نیست آقای فایندر؟

-          آره. منم هیچ وقت کاری به کارش نداشتم. بذار هر غلطی که می خواد، بکنه.

همون لحظه یه نخ سیگار از جیب پیراهنش در میاره و روشنش می کنه و لحن صداش احساسی‌تر میشه:

-          منم تام رو نمی شناسم. انگار اصلا پسر من نبوده. فنزاک می فهمی این حرف من یعنی چی؟ تام تنها پسر من نیست. اون زاده‌ی دنیای خودشه. من و مادرش همه‌ی سعی‌مون رو برای تربیتش کردیم. ولی اون کار خودش رو می کرد. از بچگیش همین جور بود. یه دنده و لجباز.

یه پک به سیگارش میزنه و بعد از یه مکث میگه:

-          اصلا نمی خواستم این حرفا رو بزنم. معذرت می خوام.

-          نه. گوش می دادم. همه‌ی ماها دوست داریم اونی بشیم که دیگرون نمی خوان. حداقل تو این سن. نه؟ تام هم اینجوریه. مثل همه. خوب دیگه، من دیرم شده بهتره برم بالا تا مامان و فیوناز نگران نشدن. عصرت به خیر.

-          به سلامت. عصر تو هم به خیر.

وقتی داشت به سمت درب آسانسور می رفت فکر کرد که می‌خواست پیش فایندر بشینه و باهاش درد و دل کنه. از قدیم بگه. از اون موقع که پدرش زنده بود. از اون روزای طلایی. ولی فایندر پیش دستی کرده بود و از پسرش گفته بود. از تلخی آرامشی که به خاطر اون نداره. دکمه‌ی شماره 16 آسانسور رو میزنه. همینجوری که آسانسور داشت میرفت بالا، احساس کرد خستگیش در رفته. فکر کرد شاید اگه پیش فایندر درد و دل می کرد؛ کمتر از الآنی که فایندر برای اون درد و دل کرده و باعث شده خالی بشه، خستگیش در می‌رفت. احساس می کرد سنگ صبور کسی شدن خیلی بیشتر آرومش می کنه. و شاید این بر می گرده به حس دیگرخواهی عجیبی که تو وجود فنزاک موج میزنه.

آسانسور میرسه به طبقه‌ی 16 و همونجوری در حین ایستادن، فنزاک احساس می کنه که دیگه کاملا آسوده شده. درب آپارتمان رو باز می کنه:

-          سلام مامان. سلام فیوناز.

   بدون اینکه منتظر جواب باشه ادامه میده:

-          چه روز خوبی بود امروز. واقعا عالی بود. کجایید شما دوتا؟  

  

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط ناصر |

این شعر نو رو تازگیا سرودم. خودم که حس می کنم خیلی بار معنایی داره. لحن خوندنتون هم خیلی موثره...کاشکی اونجا بودم و براتون می خوندمش با هم می خونیمش:

دنگ دنگ

 

دنگ دنگ

 

شب که میاد

آرامش هست زیاد

بعضی اوقات هست

که دلت می خواد فریاد

بزنی و رها شی از این بندگی

بندگیه چی... بندگیه کی؟

نمی دونی و می دونی باز اسیر شدی

در به در دنبال چند تا کُدی

تا حفظشون کنی و به موقعش

بزنی به قفل این زندگی

این درموندگی

 کهنگی

سادگی

صاعقه

هست فراوون امشب

در جست و جوی پرواز

زدن زیر آواز مرغای شب

با یه عالمه ناز

بی خبر از سیاهی شب

چشات می بینن یه نور کم رنگ

به خیالت مدده

به خیالت عدده

به خیالت سوگند

نکن نور دلت رو کم رنگ

دنگ دنگ

می زنه زنگ

خوب گوش کنی

نمی خواد حفظ کردن

« فاصله ی من و تو هست

از تو تا رگ گردن »

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 18:50 توسط ناصر |

قسمت سوم:

   دیروز یعنی یه روز از روزای سرد زمستون سوت-تیچ، فنزاک روی پله های جلوی دانشکده‌ا‌ش نشسته بود و داشت به جریاناتی که همین چند دقیقه پیش تو کلاس اتفاق افتاده بود، فکر می کرد. دورمن (dohrman) دوست صمیمیش صداش میزنه که:

-          تو حالا چرا اینقدر ناراحتی؟

-          ناراحت که نیستم. دارم فکر می کنم که آخه اون بنده خدا چه گناهی کرده؟

-          حق با توئه. ولی قبول کن که استاد هم نمیتونه فقط به ساز اون برقصه که. کلاس مال همه است، نیست؟

-          دورمن تو هم خیلی بی انصافیا! دیانا (dyana) فقط ازش خواست که یه کم لباش رو بیشتر باز کنه تا اون هم از کلاس یه چیزی بفهمه.

-          ولی این مطلب رو نمی تونست با لحن بهتری بگه؟

-          برو بابا. یه بار شده خودت رو جای اون بذاری، ببینی که چقدر سخته کر و لال بودن، اونم توی محیط دانشگاه؟

   بله دوستان همونطور که یه چیزایی دستگیرتون شد، متوجه شدین که دیانا، همکلاسیه فنزاک و دورمن، از نعمت شنوایی محرومه و همچنین مثل همه نمی تونه درست و حسابی حرف بزنه.

   جریان کلاس هم اینطوری بوده که در اولین روز از ترم جدید، دیانا از استاد درسشون که بر طبق عادت موقع صحبت کردن، دهانش رو زیاد باز نمی کرده، با همون طرز صحبت کردن دست و پا شکسته‌اش می خواد که دهانش رو بیشتر باز کنه تا اون بتونه لب خونی کنه و مثل بقیه مطالب درس رو متوجه بشه. ولی آقای دکتر مت فانیکس Dr. matt fonix) بهش بر می خوره و دخترک بیچاره رو تحقیر می کنه:

" من دکتر مت فانیکس همینجوری که میبینید صحبت می کنم. همون جوری که با بچه هام صحبت می کنم. همون جوری که با استادای دیگه صحبت می کنم و جور دیگه هم بلد نیستم"

بعد رو می کنه به دیانا:

"به لب های من توجه نکن. بلکه سعی کن با گوشهات بفهمی من چی می گم. راستی اسم شما چی بود؟"

   دیانا که نفهمیده بود استاد چی میگه همونجوری ساکت میمونه. ولی از نوع فرکانس صداش می فهمه که جمله‌ی استاد سوالی بوده. رو می کنه به فنزاک و ازش می خواد که سواله استاد رو تکرار کنه. فنزاک بدون اینکه استاد متوجه بشه، بی‌صدا، سواله استاد رو براش تکرار می کنه. دیانا بعد از جواب دادن به سوال استاد از جاش بلند میشه و به سمت درب کلاس میره. جلوی درب می‌ایسته و با رعایت ادب به استاد رو می کنه. با همون لحنی که همه‌ی کرو لال ها صحبت می کنن این جملات رو به استادش میگه:

" شما اولین استادی هستین که با مشکل من اینجوری برخورد می‌کنه. برای شما متاسفم و برای خودم هم متاسفم که به حرف دوستام گوش ندادم و این درس رو با شما برداشتم. ای کاش به جای اینکه سرتون همش توی مقاله نویسی و کتاب و جزوه باشه، یه مقدار هم به محیط اطرافتون و به جامعه‌تون توجه داشتین! "

در همون لحظه یه چیزی رو از جیب بلوزش در می‌آره و وقتی که پشتش به بچه ها و استاد بوده این صدا در سکوت کلاس طنین انداز میشه:

پیس... پیس

تا اون لحظه هیچ کس نمی دونست که دیانا آسم هم داره.     

 

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:29 توسط ناصر |

صبح که از خواب پا شدم دیدم که اون روز، روز فرده. یعنی یا یکشنبه بود یا سه شنبه بود و شایدم پنج شنبه بود. اصلا مهم نیست که چه روزی بود. داشتم می گفتم چون اون روز، روز فرد بود و پلاک اتومبیل بابای من هم در انتهای سمت راستش مزین به یک عدد فرد بود، من می تونستم با ماشین بابام برم مرکز شهر... ولی چند تا مشکل وجود داشت:

اول اینکه اصولا پس از اجرای طرح سهمیه بندی بنزین و این صحبت ها بابام از در اختیار قرار دادن سوئیچ اتومبیلش امتناع می‌کنه و من هم چون می دونم حق با اونه و اصلا چه معنی داره من بشینم پشت اتومبیل بابام، اصراری برای اتومبیل رانی در سطح شهر که یکی از علایق گندمه، ندارم.

دوم اینکه من خودم زیاد به مرکز شهر علاقه‌ای ندارم و ترجیح می دم با وسایل نقلیه عمومی اونجاها برم. چون که ترجیح می دم بیشتر تو بزرگراه‌های تهران بزرگ، اونم تو لاین (bekhoon LAYN...benevis LINE) سبقت در مورد پست بعدی وبلاگم فکر کنم.

سوم اینکه اصلا بابای من صبح‌ها با اتومبیلش میره سر کار و تا حالا یادم نمیاد که سنت شکنی کرده باشه. به همین منظور اصلا اتومبیلی وجود نخواهد داشت تا من نوعی بخوام باهاش برم مرکز شهر!

چهارم اینکه اصلا من صبح روزای فرد کاری ندارم مرکز شهر که بخوام برم اونجا. چون اون روز روز فرد بود و صبح روزای فرد من میرم کلاس والیبال و فارغ از هر نوع درگیری ذهنی همه‌ی تمرکزم رو روی سر‌پنجه‌هام و ساعدم ول میدم تا مبادا قد بلندترین فرد کلاس سوتی نده. اصلا هم به این موضوع فکر نمی کنم که من الان مرکز شهر کلی کار دارم!

بعد از برگشت از باشگاه تریپ دوش و تمیزی و اینا و بعدش هم سر زدن به وبلاگ این و اون. تا میرسیم به اونجایی که صدای موبایل آدم در می‌آد. بله تبادل اس ام اس حدودا از این مواقع شروع میشه. من خودم کل هستی رو به دو بخش تقسیم می کنم:یک، قبل از پیدایش اس ام اس. و دو، بعد از پیدایش اس ام اس.

اولین اس ام اس مربوط میشه به هم دانشکده‌ایم که سه صفحه پیام فرستاده بود و مضمون پیامش در دو خط آخرش جا داشت.در واقع اون جملات قبلیش یه سری حتک حرمت بود که به درگاه این اپراتور آخریه نثار کرده بود که بابا هر چی میگیرمت نمیگیره و هر چی اس ام اس میفرستم نمیفرسته و هر چی اس ام اس می رسه دلیوری‌-ش (Delivery-sh) نمی‌آد و اینا. نه خداییش راستم میگه‌ها. این همه تبلیغ می کنی، مرد باش بیا این وضعتو و جمع کن. بیچاره. بنده‌خدا. حالا واس من جشنواره میذاری که که بجای یه سیم کارت دو تا قالب کنی به خلق‌الله؟ من حساب کردم دیدم باید تا ابدوالدهر جشنواره بذاره داداشمون. آخه تو این مملکت گل و بلبل هر روز یا یکی شهید شده یا یکی داره دنیا میاد یا چه میدونم یه چیزی میشه که هر روز خدا ما داریم یاد یک سری ارزش‌ها تو این مملکت می افتیم و چه قدر خوبه که ما 365 روز خدا یاد ارزشهامون باشیم. اصلا کمه. من پیشنهاد می دم این طرح رو ساعتیش کنن. حالا این وسط یه یک ساعت پیدا میشه که هیچ اتفاقی در گذشته‌مون نیافتاده و ما میتونیم با فراق بال بریم سر کار و زندگیمون. حالا از شانس ما اون یک ساعت هم وقت ناهار و نمازه!

اینم بدونین که اون روز، روز فرد بود. وای به حالی که روز مورد نظر زوج باشه و نه کلاس والیبالی باشه که من بخوام توپ بزنم اونجا و نه رقم سمت راست پلاک ماشین بابام زوج هست که من بخوام باهاش برم مرکز شهر و نتونم!  

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:55 توسط ناصر |

در این قسمت هم دوست دارم با خصوصیات فنزاک بیشتر آشناتون کنم پس قسمت دوم رو بخونید.

  

قسمت دوم:

   فیوناز ((fionazz خواهر فنزاک (fennzack) که 3 سال از برادرش کوچیکتره، مثل فنزاک باهوشه و مثل همه‌ی خواهرهای دنیا برادرش رو خیلی دوست داره. گفتم که یه عادت بده فنزاک اینه که در دروغ گفتن مهارت خاصی داره ولی هیچ وقت جلوی خواهرش دروغ نمی گه. چون که میدونه سه سوت نشده خواهرش دروغش رو می فهمه. ولی باز از اونجایی که فیوناز خیلی فنزاک رو دوست داره گاهی اوقات که میدونه لو دادن دروغ برادرش به ضرر داداشش تموم میشه از گناه اون چشم پوشی می کنه. شاید یه دلیلش این باشه که خود فیوناز هم از دروغ کوچولو گفتن بدش نمی آد !

   فنزاک پارسال و وقتی که نوزده سالش بود در امتحان ورودی دانشگاه  وست لیپ (west lip)  که یکی از بهترین دانشگاههای اون اطراف بوده و در رشته‌ی مهندسی مکانیک قبول میشه. خاطرات اولین روزی که فنزاک وارد محیط جدید دانشگاه میشه رو از زبون خودش بشنوید:

   " هیچ فرق خاصی بین محیط دانشگاه و مدرسه قایل نبودم. فکر می کردم دانشگاه یه مدرسه‌ی بزرگتره که همه چیزاش از سطح علمی استاداش بگیر تا ابعاد کلاساش و بوفه‌اش و حتی تخته سیاهش یه کم بزرگتر از مال مدرسه است. روز اول بد نبود. بعد از ثبت نام و معرفی دانشکده و اینا اولین کلاسمون برگزار شد. اگه بخوام تعریف کنم چیز خاصی رو نمی تونم به زبون بیارم ولی الان که 1 سال و چندی از اون روز می گذره متوجه یک سری تفاوتها بین محیط خشک و بی حال مدرسه با محیط فعال و در جریان دانشکده شدم. جایی که یه خشت خام میری توش و دو راه واسه بیرون اومدنش داری، آجر سالم یا ضایعات ته کوره! "

   فنزاک بهترین دوران زندگیش رو موقعی میدونه که از ته قلب حسرت روزهای نیومده رو میخوره. آره حسرت آینده. و بدترین دوران عمرش رو اون روزایی می دونه که در حال حسرت خوردن گذشته‌ی زیبا و قشنگشه. فنزاک قصه‌ی ما با این فرمول وقتی از زندگیش راضیه که هر روز در حال پیشرفته.

   اما اینجا دوست دارم برای شما از مادر فنزاک یعنی مری فیر (merry fier) صحبت کنم. انسانی آرام و دوست داشتنی. خودش میگه فیوناز و فنزاک بهترین هدیه‌ی خدا به اون و شوهرش بوده.خانوم مری بعد از از دست دادن شوهرش هرگز ازدواج دیگه‌ای نکرد و از این بابت خدا رو شکر می کنه که تونسته فیوناز 7 ساله و فنزاک 10 ساله رو از لحظه‌ی از دست دادن شوهرش تا به حال به بهترین نحو تربیت کنه.

   فنزاک، فیوناز و مری هر شب قبل از صرف شام از خدا برای پدرشون و در واقع شوهر مری، طلب آمرزش می کنن و به امید اینکه دوباره اون رو می بینن مشغول غذا خوردن میشن.

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:32 توسط ناصر |

فنزاک (fennzack)  اسم شخصیت داستانی من هستش که توی چندین پست می خوام بسازمش!

قسمت‌ اول:


   فنزاک یه پسر بچه 20 ساله است که توی یکی از شهرهای بزرگ این کره‌ی خاکی زندگی می کنه. فنزاک هوشش خوبه و خودش می گه اون وقتی که مدرسه می رفته همکلاسیاش همه‌ی سوالاشون رو از اون می‌پرسیدن و اون با صبر و حوصله به سوالاشون جواب می داده. از دوران کودکی فنزاک بخوام بگم باید به این نکته اشاره کنم که از اون پسر بچه‌های آروم بوده که اصلا مامان باباش رو اذیت نمی کرده و اونا هم دوستش داشتن ولی یه عادت بد همیشه با فنزاک بوده و باعث شده که بعضی اوقات مسیر زندگیش کاملا عوض بشه و اون هم دروغ گفتن بوده. کم کم که بزرگتر می شه به این موضوع پی میبره که این عادت بدش داره به ضررش تموم میشه ولی امان از روزی که آدم توی هچل بیفته و هیچ راهی جز چاخان کردن نداشته باشه! خود فنزاک میگه: " دروغ گاهی و فقط گاهی خوبه. به این صورت که اگر تو اون لحظه بتونه آدم رو کمک کنه و اگر نتایجش خیلی بد نباشه، بهترین گزینه است. "

    منم با فنزاک موافقم. شاید این تعریفی که فنزاک از دروغ داره، یه چیزی تو همون مایه‌های دروغ مصلحتی خودمون باشه. ولی فقط شبیه دروغ مصلحتیه، چرا که شاید دروغی که فنزاک میگه در بعضی مواقع به صلاح نباشه!

    داشتم می گفتم که هوش فنزاک خوبه و شاید همین هوش بالاش باشه که چنان با ظرافت دروغ میگه که احدی بهش شک نمی کنه. فنزاک تو تنهایی بزرگ شد، چرا که تو سن 10 سالگی پدرش رو توی یه سانحه‌ی هوایی از دست میده. بذارین این قسمت رو خود فنزاک تعریف کنه:

    " صبح چهار شنبه بود. از دوشنبه که بابام تو فرودگاه از منو  فیوناز و (fionazz) مامان خداحافظی کرد 2 روز می گذشت. با مامان و خواهرم داشتیم وسایل سفر رو آماده می کردیم که در نبود پدر بریم به شهر تیرمونس (tiermonth) جایی که خاله‌ام با تنها دخترش زندگی می کنه که یهو تلفن زنگ خورد. من که منتظر بودم تا دوستم بهم زنگ بزنه سریع پریدم سمت گوشی و بدون اینکه نگاه کنم کی زنگ زده سلام کردم. خانومی جواب سلامم رو داد و گفت که گوشی رو بدم به مامانم. ولی من گفتم که مامانم دستش بنده و نمی تونه جواب بده، شما امرتون رو بفرمایین. اون خانومه پرسید که اسمه من فنزاکه؟ منم گفتم بله، شما من رو از کجا میشناسین؟ بدون اینکه جوابمو بده گفت که پدرت شاید یه کم دیر برسه خونه. من گفتم یعنی شنبه نمیاد؟ و اون در جواب گفت که اون همین امروز سوار هواپیما شده تا بیاد خونه. اینو گفت و بعدش هم گفت اخبار ساعت 8 رو حتما ببینیم و بعد گوشی رو قطع کرد. "

    بله دوستان از اونجا که فنزاک خیلی باهوش بوده، همون موقع می فهمه که یه اتفاق بد افتاده. از ترسش موضوع رو به مامانش می‌گه و مامانش هم با حال بدی که پیدا کرده بود به همراه فنزاک و فیوناز می شینن که اخبار ساعت 8 رو تماشا کنن. خلاصه اینکه توی خبر دوم یا سوم بود که سقوط هواپیما از مبدا برمافی (bermofi) به مقصد شهرشون یعنی سوت تیچ (sought teach) رو می فهمن.

»»» ادامه دارد «««

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:25 توسط ناصر |

زندگانی جلوه گاه هنرمندی آدمی است

هر کسی نغمه‌ی خویش بسراید و باز رود

جلوه گاه همواره برپاست

باشکوه باشد آن هنگام که نغمه‌ا‌ی در خاطره‌ها حک شود

 

هنرمندان هر مرز و بوم گنجینه‌ی ادبی آن سرزمین‌اند و این بر احدی پوشیده نیست.

ادیبی بر من این راز آشکار کرد، که تا باقی‌اند، فانی‌اند و چون فانی‌اند، باقی.

و به راستی چنین است حکایت این دوران که بزرگان ما گاه زوال جسمشان، روحشان در دلها دلنشین‌تر می‌افتد در قیاس با دلنشینی روحشان در زمان پیوند آن با پیکرشان.

فی المثل است حکایت در گذشت خواننده‌ا‌ی عزیز، خوش آوا، نیک‌‌سیرت و زیباصورت، بانو مهستی که چون به دیار باقی شتافت در یادها زنده ماند و خواهد زیست در خاطره‌ها همچون بلبل شعر حافظ که در بوستان ادبیات این مرز و بوم خوش نغمه می سراید تا زمانی که زنده‌اند پارسیان هنردوست.

روحش شاد و یادش گرامی.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:45 توسط ناصر |

مینیاتور

پـــیش از ایـــنت بیش از این اندیشه عشـــاق بود

مـهـــــرورزی تــو بـــا ما شـــــهره آفـــــاق بــــــود

 

یـــــاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشــــین لبـان

بحــــث سر عشـــق و ذکر حلقه عشـــاق بـــــود

 

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مـــرا ابروی جـــــانان طــــاق بــــــود

 

از دم صـــــــبح ازل تــــــا آخـــــــر شــــــام ابــــد

دوســتی و مـــهـر بر یک عهد و یک میثاق بـــــود

 

ســــایه مــــعـشوق اگر افــتاد بر عاشق چه شد

مـا بـــه او محتاج بـودیـم او به ما مـشتاق بـــــود

 

حسن مــهـرویان مجـلس گرچه دل می‌برد و دین

بـــحث ما در لــطف طبع و خوبــی اخــلاق بـــــود

 

بر در شـــاهـم گـــدایی نـــکته‌ای در کــــار کـــرد

گــفت بر هر خوان که بنشستم خــدا رزاق بــــود

 

رشـــته تسبیــح اگر بگـســست معــذورم بــــدار

دسـتم اندر دامـن ســاقی سیمین سـاق بـــــود

 

در شـــب قدر ار صــبوحی کــرده‌ام عــیبم مـــکن

سر‌خوش آمد یار و جــامــی در کـــنار طـاق بـــود

 

شـــعر حـــــافظ در زمـــــان آدم انـــدر بــاغ خـــلد

دفــــتر نــــسرین و گـــل را زیـــنــت اوراق بـــــود

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 19:38 توسط ناصر |

عشق , نیاز , امکانات , دوستان , آشنایان , حرکت , انتظار , شیرینی , ویار , درد , شیرین , بیمارستان , ماما , پرستار , فراغت , راحتی , زندگی , مامان , بابا , فرزند , عشق , محبت , آغوش , شیر , غذا , بازی , سرگرمی , رشد , آغوش , محبت , تربیت , تنبیه , دُدُ , ماما , اسحال , اشک , ذوق , فامیل , تبریک , صدا , توجه , پول , درآمد , پوشک , حمام , آب , خنکی , تمیزی , جیغ , گریه , بی‌خوابی , شیر , رشد , انتظار , رفتار , بد , زشت , گناه , خشم , دستشویی , گریه , خنده , فامیل , رشد , ترس , واکنش , خدا , اعتقاد , دین , اجبار , بازی , تربیت , بیرون , کوچه , خیابون , جنسیت , ماشین , فرهنگ , نونوایی , پول , بربری , دوچرخه , خونه , دوست , تنهایی , زشت , لولو , جشن تولد , کادو , خنده , فکر , فردا , مهدکودک , فرناز جون , دوست , دعوا , اسباب بازی , کتاب داستان , خونه , بابا , مهر , دبستان , زنگ تفریح , آب , بابا , نان , آبخوری , بهداشت , خانم معلم , عشق , ناظم , سرد , زمستان , عید , عیدی , گل , ماهی , سواد , جدول ضرب , جنس مخالف , راه مدرسه , بابای مدرسه , زنگ تفریح , انتظامات , مداد قرمز , خودکار آبی , خودکار قرمز , تابستون , چهارم , سیاست , سخت , دین , اعتقاد , فکر , مرگ , ترس , خدا , درس , امتحان , 20 , ورزش , بلوغ , تغییر , تفکر , کنجکاوی , نیاز , حمایت , راهنمایی , سخت , زندگی , تنهایی , فردا , آزمون , خودباوری , خدا , زشت , زیبا , جنس مخالف , هوس , راه مدرسه , خلاف , کوچیک , بد خلقی , دبیرستان , کار گروهی , تفکر , مزه پرونی , استاد , تنبیه , تهدید , تشویق , عشق , دوستی , کنترل , زشت , فردا , امتحان , مادر , اتاق خواب , استقلال , فکر , کتاب , علایق , کلاس زبان , تصمیم , شکست , درس , کنکور , زحمت , تلاش , آینده , تست , دوست پسر , دوست دختر , آزادی , تلاش , زمان , ترس , توکل , کنکور , مسافرت , نتایج , ثمره , دانشگاه , استاد , محیط , پیچوندن , سه شونزدهم ,  آزادی عمل , راه , روش , عقیده , تئوری , انتگرال , پروژه , درس , کار گروهی , جنس مخالف , نیاز , تصمیم , تابستون , کار , فردا , قرص , شناخت , علایق , انتظار , عشق , فردا , رشد , فراغت , وبلاگ ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:22 توسط ناصر |

نمی دونم این روشی که من تو زندگی پیش گرفتم درسته یا نه؟ مطلب زیر رو بخونید تا نمونه ای از یه کم های زندگیم رو بدونید، ناخنک زدن یعنی این:

اواسط دوره‌ی راهنمایی که بودم رفتم کلاس زبان و تا آخرش خوندم ولی الان که اینجام فقط یه کم زبان بلدم و از اون کتابای زبانی که تو این چند سال واسه‌ی مرور زبان خریدم فقط یه کمشون رو خوندم.

بزرگتر که شدم رفتم دبیرستان و اونجا رفتم سمت تئاتر و این حرفا. داشتم تو تئاتر رشد می کردم که کم آوردم و با این اوصاف نتونستم تا اونجایی که استعدادش رو داشتم ادامه بدم. اصولا من صدام بد نیست و گاهی اوقات می زنم زیر آواز ولی هیچ وقت پی به استعدادم نبردم و یه کلاس خشک و خالی هم نرفتم. در همین زمینه تک صدای گروه سرود دبیرستانمونم شدم ولی بعد از اجرای 2،3 تا سرود دیگه سمتش نرفتم.

گذشت و گذشت تا بیشتر با کام÷یوتر آشنا شدم. منم مثل همه با بازی شروع کردم ولی باورتون بشه توی هیچ بازی‌ی نفر اول نبودم و توی رده بندی بازی‌ها تو game-net  نفر اول نبودم. بعد ها با نرم افزارها آشنا شدم و رفتم سراغ 3D-MAX و Photo shop. ولی اونا رو هم یه کم ادامه دادم و بعدش خسته شدم. همین بلا سر نرم افزارهای دیگه هم اومد از جمله CAD و ...

روزها می گذشت و علاقه‌ام به شعر و شاعری بیشتر می شد. چند تا غزل و شعر نو گفتم و این استعداد رو در خودم دیدم (هنوز هم می بینم) ولی نتونستم از نظر کیفی ارتقاش بدم. از بچگی به موسیقی علاقه داشتم و با همون کیبوردی که بابام واسمون خریده بود یه دنگ دنگی می کردیم. ولی 3سال قبل بود که به صورت خیلی شگفت آور از روی سوت زدنم نت های قطعه‌ی " گل گلدون من " رو با کیبورد ساختم و خیلی ذوق کردم ولی با وجود این ذوق مرگگی که داشتم نرفتم سمت ابن که ترانه های دیگه رو بسازم.

فوتبالم بد نیست ولی هرگز نفر اول زمین نبودم. صحبت ورزش که شد باید بگم یه ناخنکی به بسکتبال و والیبال(به دلیل قد بلندم) هم زدم ولی فقط در حد ناخنک. شنا و کونگ‌فو رو هم یه کم ادامه دادم و نتونستم توی میادین مهم خودم رو نشون بدم.

سرتون رو درد نیارم باید بگم مطالعه‌ی غیر درسی رو هم در همون حد یه کم دارم ادامه میدم و هیچ گاه یه کتابخون قهار نبودم. قبلا ارتباطم با خدا خوب بود ولی الان فقط کمی باهاش ارتباط دارم، یه چند وقتی هست که میخوام قرآن رو تا آخر بخونم ولی تا حالا فقط چند برگش رو خوندم .

نمی دونم شاید وبلاگ نویسی رو هم فقط چند وقت دیگه ادامه بدم.

امیدوارم که به روز چند تاییشون رو انتخاب کنم و تا آخر ادامه بدم، ولی اینجوری هم یه صفای دیگه‌ای داره! به همه جا سر میزنم، همه چی رو می بینم، مزه مزه‌شون می کنم و می ذارم کنار.

شایدم خیلی مشکل پسندم.

اصلا یه چیزی نکنه از زن و زندگیم هم فقط یه کم خوشم بیاد و بعدشم دختر بیچاره رو بفرستم خونه باباش؟ خدا کنه همسر آینده‌ام یه هویی نیاد اینجا!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:23 توسط ناصر |

مریضی را گفتند از برای چه بدین درد گرفتار آمدی؟

بگفتا از سر بی دردی!

فی المثل است حکایت این دوران که ایرانی را گفتند از چه رو بدین روزگار گرفتار آمدی که همشیره ات را در هر کوی و برزن از نوک پا تا همه جایش را می کاوند تا مبادا به گناه کشیده شوند این مردان به ظاهر سر به زیر و این بانوان به قاطع کم نظیر؟

بگفتا از سر بی خردی جمعی!

گفت فراخش بنمای که در لحظه سرگردان شدم!

بگفتا آن روزی که آژان های رضا شاه پارچه از سرشان می دزدیدند در دم آزادی مرد و نبود کسی که از حقشان دفاع کند که آخر تو را چه که من چگونه می پوشم و چه می کنم و چه؟

زمان بگذشت و در جنبشی سترگ پادشاهان برفتند و گورهاشان به جا ماند...

ملایان آمدند و اسلام جان تازه ای بگرفت در هر کوی و برزن!

آن زمان که آزادی را گرفتند از شما به نام جنبشتان چه می کردید که حال خود گرفتار آمدید به این درد؟

*** نکرد زمانه گریه ز درد عظیمتان***...***سپرد مداوای آن به عقل سلیمتان***

گویند در این ازمنه که نوادگان کریستف کلمب  از یک سو و سربازان ناپلئون از سوی دگر کمر به کشتن فرهنگ در این مرز و بوم بسته اند خودزنی بسی سخت آید که ایشان فی الحکایت به خیالشان فرهنگ می سازند با این کارشان! آن هم فرهنگ غنی احمدی نژادی!

***بیگانه اگر میشکند فرهنگت***...***خود ساز به دست ( نمیدونم چی؟)*** 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:31 توسط ناصر |

 

این پست، یکی از بهترین و دل انگیزترین موضوعاتیه که میتونه روی زندگی انسان تاثیر بذاره:

قبل از اینکه بخوام اصل مطلب رو شروع کنم چند تا مثال می زنم :

1-      چندین روز قبل که از دانشگاه به سمت خونه می رفتم، نزدیکای ایستگاه مترو حسن آباد، پسر دائیم محمد رو دیدم که در حال حاضر مهندس عمرانه (مثل 2 سال بعد خودم! ) و داشت می رفت خیابون جمهوری تا گوشیش رو بفروشه. منم باهاش رفتم و اولین مغازه گوشیش رو آب کرد.

در همین حین با هم صحبت هم می کردیم و بیشتر در مورد رشته مون و ابنکه ناصر قدر رشته و دانشگاهت رو بدون و عاشق عمران باشو اینا حرف می زدیم. در اینجا لازمه که بگم من اصولا میون فامیلای مامان و بابام این شخص رو از همه بیشتر دوست دارم و بهش احترام می ذارم ، این هم چند تا دلیل میتونه داشته باشه. شاید یکیش همینه که ما با هم هم رشته ایم و شاید هم دلیل دیگه اش اینه که همیشه هدفمند زندگی کرده و می کنه و مطمئن هستم که خواهد کرد. 12، 13 سالش که بود تصمیم گرفت بره کلاس زبان ...اراده کرد و زبانش رو فول کرد بعد از اون وقتی 18 سالش بود نشت واسه کنکور درس خوند... تا اینکه رشته ی مورد علاقه اش رو قبول شد. الان هم که بعد از فارغ التحصیلیشه داره کار می کنه و پول در میاره.

این روزا هم با دائیم (عموش) یه تیکه زمین خریدن و قصد دارن بسازن برن بالا، البته مهندسی ساز!

خلاصه، توی ایستگاه مترو بودیم که به من گفت ناصر اگه تو زندگیت هدف داشته باشی به همه جا میرسی، اصلا انسانی که به جایی نرسه و همین جوری گوساله بیادو گاو بره( با عرض معذرت ) آدم نیست. این رو هم گفت که اصولا انسان باید یه برنامه داشته باشه. یه کوتاه مدت یه بلند مدت! به عنوان نمونه خودش رو مثال زد که تصمیم داره 32 ساله که شد یه دختر خانوم مهندس معمار از یه خانواده ی های کلاس رو به عقد خودش در بیاره و بعدش با هم یه شرکتکی دست و پا کنن و بهترین و شیک ترین سازه ها(ساختمون و از این جور کالا ها!) رو به جامعه ارزانی بدارن! بعدش من به خودم نگاه کردمو ازش پرسیدم تو وقتی 20 سالت بود (الان 26 سالشه) چه جوری و به چه چیزایی فکر می کردی؟

یه پوز خندی زدو گفت : شوووووووت بودم، گیج گیج ( اینجا بود که من به خودم امیدوار شدم ).

در آخر هم که می خواست ایستگاه آزادی از مترو خارج بشه در گوشم گفت :

این روزا درست رو خوب بخون و از ازش استفاده بکن. من هم گفتم چشم!

 

2-      داشتم وبلاگ گردی می کردم که رفتم به وبلاگ خانومی با نام مستعار اسکارلت.

این خانوم تو یکی از کشورهای خارجی زندگی می کنه ...(نمی دونم کجا؟)

به نظرم و تا اونجایی که از لابه لای پست هاش فهمیدم آدم موفقیه و تو اکثر نوشته هاش در مورد هدف و این چیزا صحبت کرده. اینکه مثلا هنگام سال تحویل (امسال) برای سال بعد برنامه ریزی کرده (مثل پارسالش! ) و از این می گفت که تونسته به اکثر هدف های سال قبلش برسه و از این وضع خیلی راضی بود.                                                                                    یکی از لازمه های داشتن هدف و بهش رسیدن اینه که انسان پشت کار داشته باشه ( که من خودم شخصا تو این یکی زائیدم- البته می دونم تا موقعی که خودم اینجوری بزنم تو سر خودم درست نمی شم و هنوز برای انجام دادن یه کار مداوم موندم مثل چی تو چی!) و این رو هم بگم که اونایی که مثل من فکر می کنن که پشت کار ندارن باید تمرین کنن و از اون اول عزمشون رو جزم نکنن که 3 روز آب نخورن تا این قوه رو قوی کنن! (اصلا مگه قوه خودش قوی نیست؟) بلکه با چیزای کوچولو کوچولو شروع کنن و آخرش به چیزای گنده گنده برسن!

برنامه ریزی هم مثل روغن عمل می کنه و باعث میشه تا رسیدن به هدف خیلی زودتر تحقق پیدا کنه.

در اینجا یه نکته یادم افتاد که عرض می کنم اونم اینه که اصولا یه عده که تعدادشون هم کم نیست به مضمون هدف اعتقاد ندارن و ما در ادبیات مدرن بهشون می گیم نهیلیست. من در همین جا اعلام می کنم که جون همون آقای نهیل! دست از سر کچل ما بردارین که تازه از شر یکیتون خلاص شدم (بماند که کیه!)

اصلا شاید بگین آقا من میخوام هدف داشته باشم، چه کنم ؟

باید خدمتتون بگم که اولا من کوچیکتر از این صحبت هام که بخوام نسخه بپیچم برا کسی.

          ثانیا چون احساس می کنم بهتره این نسخه ایی که می خوام ارائه کنم رو حتما   باید یکی قبلش امتحان کرده باشه, تصمیم دارم اون رو رو خودم انجام بدم ... نتایجش در خبرهای بعدی به اطلاعتون میرسه!...بای

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:30 توسط ناصر |

گاهی شده که آدما تو زندگی به یه چیزی عادت می کنن.

اولش خوبه، چون بالاخره این ما بودیم که انتخابش کردیم و دوستش داشتیم ( با این قسمت حرفم اصلا موافق نیستم ) و بعدش هم دوباره انجامش دادیم تا شده عادت!

البته عادت داریم تا عادت. توی یه دسته بندی خاص می تونه خودآگاه باشه و همچنین نا خودآگاه.

ترک کردنش هم دو حالت داره یا خوشاینده یا ناخوشایند...

بیشتر از نخوام وضع کنم باید بگم که عادت کلا چیز خوبیه و خوبه که به چیزای خوب عادت کنیم تا برامون مفید هم باشه.

انسانها هم دو دسته اند به نظر من :

اونایی که زود به یه چیزی عادت می کنن و زود هم ترک عادت.

و اونایی که به یه چیزی عادت می کنن و ول کن ماجرا نیستن.

من خودم موافق گروه اول هستم. چون مثلا ما اگه به یه چیزی عادت کنیم دیگه لذت انجام دادنه اون کار رو از دست میدیم ... دیگه واسمون تازگی نداره

مثلا وقتی دو نفر ( مهم نیست از چه جنسی ) با عادت کردن به هم احساس می کنن همدیگرو دوست دارن.. نمیشه اسم اون رو دوست داشتن گذاشت.

 من خودم شخصا اصولا به چیزی عادت نمی کنم و هی از این شاخه به اون شاخه رفتن رو دوست دارم ... دوست دارم به همه چی یه ناخنک بزنم ...فقط یه ناخنک.

اصلا من نمی گم ...قدیمیا گفتن : (عادت نکنید زیرا: ) ترک عادت موجب مرض است.

الان شما هم دو دسته هستین اونایی که این رو می خونن و همصدایی می کنن و اونایی که نمی کنن!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:23 توسط ناصر |

شاید این پستی که امروز میذارم خیلی تکراری باشه ها ...ولی گاهی اوقات انسان باید تکرار کنه ... تکرار و تمرین، تا اون مطلب خوب تو مغز آدم فسیل بشه.

امروز می خوام در مورد شکست بنویسم.

تا حالا خوردیش؟

اگه یادت نمی آد، حتما مغروری که نمی خوای یادت بیفته.

اگه خوردی و ازش درس گرفتی بردی. اینجوری تلخیش کمتر میشه. اصلا شاید شیرین هم بشه.

ولی وای به اون روزی که بخوریشو ازش درس نگیری. دیگه تا آخرین لحظه ول کنت نیست. هی به یادت میاد، هی افسوس می خوری، هی به خودت بد و بیراه میگی، اصلا گاهی اوقات شده( من خودم دیدم ) که به خدا هم گیر میدی که ای خدا چرا اینجوری شد، اصلا چرا منو آفریدی؟ هان؟

کاتب : در اینجا بر خویشتن لازم آمدم تا چندین گونه از انواع و اشکال شکست را مثال بیاورم. گاهی شکست ها باعث رنجش قومی می شود. مانند رنجش قوم هود از خداوندگار که ایشان در امتحان الهی شکست را نیوش کردند. گاهی نیز شکست ها را می توان بازسازی کرد. به مانند شهر خود اینجانب "بم"، که در زلزله ی اخیر شکست! و دوستان بازساز در حال ترمیم آن هستند.

امان از روزی که آدمی در یک حکایت عشقی شکست بخورد. من خودم یک دوره ی کوتاهی عشق در سر می گرداندم، عجب دورانی بود، یادش نیکو باد. اما نگذاشتم که مرا شکست دهد و فی اافور خودم را از مهلکه بیرون گردانیدم. اما حبیب و دوستم  "فرهاد"، از توابع  "بیستون"،به درد عشقی گرفتار آمد و از برای او، "شیرین"، جانها می داد. تا سرانجام بانو شیرین دل در ابروان "خسرو" بست و باعث شکست عشقی دوست من شد. فرهاد نیز شکست را پذیرا شد و به دیار باقی شتافت. اگر غیبت نباشد باید بگویم اینقدر بی جنبه بودن هم بسیار زشت است.

مستفیز شدیم جناب کاتب.

کاتب : وظیفه است.

من هم دیگه حرفی ندارم.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:20 توسط ناصر |

دیروز بلند شدم رفتم دانشگاه. مثلا خواستم سر کلاس برم اما روز اولی کلی خورد تو پرم چون نه هیچ کلاسی تشکیل شد نه استادی رو دیدم نه دانشجویی، حتی سلف سرویس هم باز نبود تا یه چیزی بخورم. گشتم گشتم تا اینکه 4،5 تا از دوستام رو پیدا کردم. نشستیم صحبت کردیم و وقت میگذشت تا اینکه دوستم س.ش. گفت : می بینم که وبلاگ زدی.

گفتم : آره

گفت : بیکاری میشینی وبلاگ می نویسی ؟

گفتم : نه داداش. حال می کنم، پس می نویسم.

اصلا خودش هم وبلاگ داره ها.البته وبلاگش گروهیه.

 منم پرسیدم : خودت چرا می نویسی.

گفت : آخه کار ما گروهیه.

نمی دونم شاید داشت شوخی می کرد ولی اگه یه درصد هم جدی گفته باشه باید خدمت این دوست عزیز متفاوتم بگم که آقای مهندس یه مقدار دلت رو گنده کن، همین. ( س.ش. جان این حرف مدتها بود که مثل غده تو گلوم مونده بود و می خواستم بهت بگم، ولی نمی شد)

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:57 توسط ناصر |

بدون مقدمه می گم من خودم تا پارسال نمی دونستم وبلاگ نویسی یعنی چی ؟ تا اینکه یه روز داشتم وبلاگ گردی می کردم که گفتم برم یه وبلاگ ثبت کنم.ساختمشو بعدش هم اصلا بهش سر نزدم چون سرم خیلی شلوغ بود و اصلا وقت نمی کردم، شایدم زیاد علاقه ای نداشتم بهش...

گذشت و خودم با پای خودم رفتم . حذفش کردم. تا اینکه بعدها ، یعنی همین 2 ماه قبل، یک وبلاگ برای بچه های دبیرستانی که 2 سال قبل توش جون می کندم زدم و هنوز هم سر پاست شکر خدا. الان هم که در خدمت شمائیم.

کاتب هستم :

در مدح و ذم وبلاگ نویسی نکته ها نهفته است، که از بازگویی آنان در این مقال اجتناب کرده. آرزومندیم تا بعدها آنرا بیشتر فراخ کرده تا شما نیز بهره مند گردید. زین بعد گاه مشاهده ی این قالب از نوشتار، موسوم به ایتالیک یا ایتالیای کوچک، انتظار سفر به ازمنه ی شعرای باستان را در سر بپرورانید.

ولی کوچکترین نکته ی مثبت اون می تونه سر گرمی باشه مگه نه آقای کاتب ؟

البته جناب نویسنده راست می گویند.

حالا شما خواهشا با این دری وری های من سر گرم بشید تا ببینیم چی میشه(هه هه)

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:54 توسط ناصر |

امروز بعد ازظهر همه ی اهل خونه کلید کردن که برن 30نما فیلم اخراجی ها رو تماشا کنن. من هم که 2بار تا حالا دیدم این فیلم رو، تصمیم گرفتم نرم و بشینم خونه و فیلم بوتیک رو تماشا کنم. بعد از دیدن فیلم عزم کردم و زدم بیرون ...بعد از قیمت کردن آکواریوم رفتم پیتزا م. که غذا بخورم. انقده شلوغ بود که نگو...بعد از کلی معطلی :

1-      آقای گارسون که دید من اونجا وایسادم و یه مقدار هم سر و وضعم با بقیه فرق می کنه(آخه من همینجوری امده بودم بیرون و به قول قدیمی ها لباسهای پلوخوریم رو نپوشیده بودم) و از همه مهمتر کسی (اینجا یعنی دوست دختر) باهام نیست، وقتی نوبتم شد نمی دونم چرا پیتزای من رو توی یه ظرفی غیر از ظرفهای مخصوص پیتزا گذاشت و

     با بی ادبی گفت : 32 ماله توعه(432 شماره ی فیشم بود)

     من هم گفتم : بله

          گارسون : میخوری یا میبری ؟

          من : میخورم

          گارسون : کجا میخوای بشینی؟( با لحن بد )

          ( آخه اصلا جا نبود )

          من : جا نیست که بشینم.

          اینو گفتم و پیتزا به دست منتظر موندم تا بالاخره جا گیرم اومد.

2-      نشستم و چند دقیقه بعد که میز من کاملا خالی شد سه آقا و سه خانوم شیک پوش اومدن و نشستن کنارم...

گذشت و من هم واسه این که حوصله ام سر نره هرز از چند گاهی صحبتاشون رو گوش می کردم و بالطبع نگاهشون هم می کردم.

تو این احوال بودیم که اونا میزشون رو از من جدا کردن ( آخه قبلش 2 تا میز به هم چسبیده بود )  و با هم نشستن. چند دقیقه گذشت و دیدم جوون ترین آقا به مسن ترینشون گفت : آره منم 2،3بار دیدم داره نگاه می کنه ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) بعد اون بکی هم تایید کرد و دوباره جوونه گفت می خوای میزشو برگردونیم ؟ که اون یکی آرومش کرد.

 

3-      من هم موقع رفتن یه نگاهه خیلی بد به خانوم آقای جوون کردم، جوری که احساس کردم خیلی بهش برخورد. تازه موقع شام خوردن هم ( همون چند دقیقه ای که میزهامون چسبیده بود به هم) من یه تعارف خشک و خالی بهشون نزدم که بفرمایین پیتزا میل کنین.

 

حالا بین این سه نفر ( من ، آقای جوون و گارسون ) کی از همه مغرور تره ؟

موقع جواب دادن حواست باشه غرور نگیرتت !

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 0:59 توسط ناصر |